p+98 31 32298095
و آن حكمت آميز و بلندمرتبه است و در ام الكتاب در نزد ماست. (سوره مباركه زخرف، آيه 4)
ام الكتاب | آموزش قرآن كريم

آموزش قرآن کریم

چگونگي سياق و قواعد قرآني
مقدمه:
نزد قرآن پژوهان و حتي فقها قرينه بودن سياق امر ضروري غير قابل اجتناب در فهم قرآن مجيد است. مفسرين امروزي با توجه به سياق آيات، عرصه هاي جديدي را گشوده و به خطاهاي كلامي و تفسيري علما كه آيات را بدون توجه به سياق تفسير و تحليل نموده اند، پي برده اند، سؤال كه به ذهن ميرسد چگونگي سازگاري سياق با قواعد قرآني است، كه به صورت مقطعات يا فرازها در لابلاي آيات چيده شده است، درموارد زياد جمع نمودن بين سياق و قواعد قرآني غير ممكن مينمايد، وهم چنين آيات كه بيان گر سنت هاي الهي در قرآن است ودر سياق آيات ديگر قرار گرفته است،چه گونه با تفسير سياقي قابل جمع است. و بايد ديد در چنين مواردي قرآن پژوهان و فقها از چه شيوه ي استفاده مي كنند؟

مفهوم سياق
براي سياق تعريف هاي شده است كه ما براي تبين مطلب به دوتعريف ذيل بسنده ميكنيم و فعلا قصد قبول يا رد آنها را ندارم:
سياق در اصطلاح اهل ادب به طرز جمله بندى كه برگرفته از چينش ونظم خاص كلمات است، گفته مى شود، به گونه اى كه گاهى افزون برمعناى هريك ازكلمه ها و سپس معناى جمله، معنايى ديگر را نيز براى جمله به همراه آورد.
سياق ساختار كلي است كه بر مجموعه اي از كلمات جملات و يا آيات سايه مي افگند و بر معناي آن اثر ميگذارد همو باز مي گويد:
سياق در مواردي براي فهم واژگان و جملات يك متن قرينه است كه ناديده گرفتن آن هماهنگي وتناسب معناي كلمه ها و جمله ها را خدشه دار كند.
بنابر آنچه آمد از سياق هم در تفسير آيات ميتوان استفاده كرد و هم در معني واژه هاي قرآني. تحقيقات نشان داده است كه علامه به كمك سياق مكي بودن يا مدني بودن را نيز مشخص ميكند و به كمك آن بعضي از شأن نزول ها را قبول و بعضي را مردود ميدانند.
از موارد استعمال آن به خوبي استفاده ميشود كه سياق به قرينه گفته مي شود كه در باره موضوع واحدي باشد و در يك زمان يا يك مناسبت صادر شده باشد. بنابر اين سياق دو شرط اساسي دارد كه عبارت است از ارتباط موضوعي و ارتباط نزولي، كه اگر يكي از آنها نباشد سياق تحقق نخواهد يافت. علاوه بر اين شرايط، يك شرط ديگر هم وجود دارد كه كسي به آن نپرداخته است و آن عبارت است از اينكه تفسير سياقي نبايد با قواعد قرآني مخالف باشد. بنابر اين، شرايط سياق عبارت است از:
1. ارتباط موضوعي.
2. ارتباط صدوري.
3. پراكندگي در نزول.
4. توقيفي بودن ترتيب آيات.
5. مخالف نبودن با ضروري دين يا مذهب. اگر دليل معتبري چه عقلي و چه نقلي وجود داشته باشد نمي توان ايندليل معتبر را به خاطر مخالف بودن با سياق ناديده گرفت.
6. مخالف نبودن با روايات كه نتوان با آن مخالفت نمود.
7. مخالف نبودن با قواعد قرآني.
8. مخالف نبودن با آيات بيان گر سنت هاي الهي. ما در اين جستار قدر از قواعد قرآني و سنت هاي الهي بحث خواهم نمود، كه تفسير به سياق علاوه بر داشتن سائر شرايط اين دو شرط را هم بايد دارا باشد، استفاده از سياق در تفيسر آيات سابقه طولاني دارد، كم و بيش همه به آن توجه داشته اند اما علامه طباطبائي در الميزان از همه بيشتر به سياق توجه نموده است، طبق بعضي از تحقيقات ايشان بيش از دو هزار بار از سياق كمك گرفته است:
مرحوم علامه طباطبايى از نظر كمّى بيش از دو هزار مرتبه از سياق در تفسير آيات استفاده مي كند.

قواعد قرآني
مقصود از قواعد قرآني دراين تحقيق، كبريات است كه در لابلاي قرآن به صورت قواعد كلي به كار گرفته شده است، زيرا قرآن مجيد گاهي مطلبي را كه ارائه ميكند آن را با يك قاعده كلي قرآني بيان ميكند، كه در حقيقت ياد آوري فطرت سالم را مي نمايد، و به صورت كبريات به هر يك اشاره ميكند. مثل:
هَلْ جَزاءُ الإحْسان إلاَّ الإحْسانُ ( الرحمن 60) و ما عَلَى الْمُحْسنينَ منْ سَبيلٍ (توبه،91) اگر اين آيات كاربرد فقهي داشته باشد، فقها از آن در قواعد فقهي شان بحث ميكنند ومدرك قاعده را چنين آيات قرار ميدهد، اما مراد من از قواعد قرآني عموم آ يات است كه چنين لحن دارد چه كارد فقهي داشته باشد يا كلامي يا اخلاقي ... كه اين قواعد يا منطبق با وحي است يا با فطرت وعقل سالم انساني. كه از آن قواعد با جملات چون مقطعات قرآني يا فرازهاي قرآني نيز ياد مي شود، من از آن تعبير به قواعد قرآني ميكنم، شايد در آينده بتوان واژه ي بهتر و گويا تر بر آن جست.
با آنچه آمد روشن شد كه اين قواعد غير ازمثل هاي قرآني وغيراقتباس وغير از جملات معترضه است، ممكن است با دقت زياد از مثل هاي قرآني هم قواعد قرآني را اصطياد نمود كه جاي تحقيق مستقل را مي طلبت. به هر حال به نمونه هاي از قواعد قرآني اشاره مي كنم:

هَلْ جَزاءُ الإْحْسان إلاَّ الإْحْسانُ ( الرحمن 60)
ما عَلَى الْمُحْسنينَ منْ سَبيلٍ (توبه،91)
فَإنَّ مَعَ الْعُسْر يُسْراً.إنَّ مَعَ الْعُسْر يُسْراً ( الشرح 5،6)
وَ مَنْ يَتَّق اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ منْ حَيْثُ لا يَحْتَسبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّه فَهُوَ حَسْبُهُ إنَّ اللَّهَ بالغُ أَمْره قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لكُلّ شَيْ‏ءٍ قَدْراً ( طلاق، 3)
وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ للْكافرينَ عَلَى الْمُؤْمنينَ سَبيلاً ( نساء، 141)
وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ في الدّين منْ حَرَجٍ (حج،78)

فرازهاي تقطيع شده قرآني و قواعد قرآني
با دقت به لحن قواعد قرآني ميتوان گفت كه بايد بين فرازهاي تقطيع شده قرآني و قواعد قرآني فرق گذاشت، زيرا لحن قواعد قرآني به خوبي ميرساند كه به عنوان كبراي كلي القا شده است مثل:
فَإنَّ مَعَ الْعُسْر يُسْراً. إنَّ مَعَ الْعُسْر يُسْراً اما فرازهاي تقطيع شده چنين ظهور را ندارد، مثلا در سوره مباركه ماعونفَوَيْلٌ للْمُصَلّينَ يا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ اگر كسي آنها را بدون در نظر داشت سياق معني نمايد اشتباه بزرگي نموده است و آيه را تقطيع كرده است اما اگر كسي هَلْ جَزاءُ الإْحْسان إلاَّ الإْحْسانُ را بدون در نظر گرفتن سياق تفسير نمايد دچار خطا نشده است، لذا بعضي از قرآن پژوهان نتوانسته است بين آن دو تفكيك قائل شود. بنا براين اشكالات، كه بر جواز استفاده از فرازهاي تقطيع شده است، بر قواعد قرآني وارد نيست.

ويژگي قواعد قرآني
قواعد قرآني داراي ويژگي هاي است كه به توسط آن ميتوان آن هارا شناساي نمود
الف: گوياي و صراحت.
مثلا اين آيه شريفه دلالتش به حد از وضوح است كه هركسي به زبان عربي اندك آشنا باشد پيام اين آيه را دريافت مي كند هَلْ جَزاءُ الإْحْسان إلاَّ الإْحْسانُ و نياز به تفسير وتحليل ندارد ممكن افراد در تطبيق اين آيه بر مصادقش اختلاف نظر داشته باشند اما در مفهوم آيه هيچگونه ابهام نيست.

ب: شمول وعموميت.
يكي ديگر از ويژگي هاي اين قواعد شمول وعموميت است. زيرا هر عاقل كه چنين جمله را بشنود، از آن عموميت افرادي و اطلاقي ميفهمد، كه هر احساني خوب است، از هر كه باشد و در هر شرايطي، احسان نبايد بدون پاسخ مناسب بماند، علامه هم، چنين عموميتي را از اين آيات پذيرفته اند، و در باره آيه احسان چنين مي فرمايند:
ما على المحسنين من سبيل والجملة عامة بحسب المعنى وإن كان مورد التطبيق خاصا آيه از حيث معني عموميت دارد و مختص مورد نزول و سياق نيست، گرچه تطبيق و سياق آن را خاص مي كند.

ج: منطبق بودن با عقل سالم. يعني اين قواعد مطبق با خرد پاك آدمي است كه هر فرد سالم آن را خواهد يافت.
از آنچه در باره سياق و قواعد قرآني ومطالب پيرامون آن بيان شد، ميتوان نتيجه گرفت كه در تفسيرآيات به كمك سياق، نبايد آياتي را كه لحن قوعدي دارد اطلاق وشمولشان آسيب ببيند، چون اين آيات هم صراحت در معني دارد وهم عموميت. لذا فقه پژوهي قرآني در اين باره، كلام خوبي دارند:
درست است كه وحدت سياق در فهم آيه بسيار سر نوشت ساز و تعيين كننده است، اما اين در صورتي است كه يك فراز از خود استقلال نداشته باشد و پيام معيني را دنبال نكند، ولي در جايي كه فراز، عنوان كلي و حكم مستفلي را بيان مي كند، در آن صورت تاكيد بر سياق و توجه به قبل و بعد،‌ محدود كننده كلام خواهد شد در اين موارد بايد خود فراز را مستقلا مورد ارزيابي قرا داد و به عنوان جمله اي مستقل در استنباط احكام دخيل دانست.
براي بررسي مطلب و نشان دادن نمونه عيني آن به شرح و بررسي آيه شريفه (نفي سبيل) مي پردازيم: و لن يجعل الله للكافرين على المؤمنين سبيلا.
در باره مفهوم آيه چند احتمال قابل بررسي است:
الف: مراد خبر دادن از غالب شدن مؤمنين بر كفار درعرصه هاي نظامي است.
ب: مراد ازنفي سبيل نفي حجت تشريعي است. يعني از نظر اسلام هر قانون و مقررات كه باعث سلطه كفار بر مسلمين شود از اعتبار ساقط است، ونبايد در معاهدات بين المللي و حقوقي سند امضا شود كه زمينه سلطه كفار را فراهم كند، و در صورت وجود چنين سندي از اعتبار ساقط است.
ج: مراد نفي غلبه در آخرت است. يعني در آخرت كفار بر مؤمنين حجتي ندارند.
احتمال اول نا گفتني است، گرچه در گذشته افراد بوده اند كه چنين قرائت داشته اند، اما معلوم است كه اين برداشت نادرست است زيرا چه اولياء الله نبودند كه كفار برآن ها غلبه يافته اند، خصوصا انبياء كه بدست كفار كشته شده اند و قرآن از آن بار ها خبر داده است.
اما احتمال دوم را فقها پذيريفته اند وبه كمك اين آيه شريفه قاعده فقهي نفي سبيل را بنا نهاده اند و همچنين روايات معصومين عليه السلام آن را تأييد مينمايد، كه به نمونه آن اشاره مي شود:
ابا صلت هروي ميگويد: به امام هشتم عليه السلام عرض كردم، گروهى دركوفه مى‏پندارند حسين بن على عليه السلام كشته نشده و شباهت بين او و حنظلة بن‏ سعد شامى افكنده شد و آن حضرت به آسمانها بالا رفت، همان ‏طور كه عيسى بن مريم عليه السلام بالا رفت و آيه لن يجعل الله للكافرين على المؤمنين سبيلا را حجت خود مي دانند. حضرت فرمود:
دروغ مي گويند، غضب و لعنت خدا بر آنان باد! اينان با تكذيب پيامبر صلي الله عليه و آله كه از كشته شدن حسين بن على عليه السلام خبر داده بود، كافر شدند. و در ادامه فرمود: منظور از آيه لن يجعل الله ... آن است كه كافر حجّتى بر مؤمن ندارد استيلاي تشريعي ندارند به همين مضمون روايات ديگري نيز وجود دارد.
اما احتمال سوم را علامه طباطبائي در الميزان در تفسير آيه انتخاب نموده اند، ايشان در تفسير آيه شريفه: و لن يجعل الله للكافرين على المؤمنين سبيلا. به دليل قرار گرفتن اين آيه در سياق آيات مربوط به آخرت و قيامت، آن را مربوط به آخرت گرفته است و فرموده اند:
و لن يجعل الله، فمعناه أن الحكم يومئذ للمؤمنين على الكافرين، و لن ينعكس الأمر أبدا، و فيه إياس للمنافقين، أي لييئس هؤلاء المنافقون فالغلبة للمؤمنين على الكافرين بالآخرة يعني استيلاء در روز قيامت از آن مؤمنين است، و هرگز عكس آن نيست كه كفار سلطه داشته باشد و در آن روز، روز يأس و نا اميدي منافقان است، به عبارت ديگر، آن روز بايد منافقين نا اميد باشند، بنا بر اين غلبه در روز آخرت از آن مؤمنين است عليه كفار. وجه آن را پس از آنكه روايات مربوطه را ذكر مي كنند كه بعضي آن روايات آيه را فقط مربوط به آخرت مي داند، چنين مي فرمايند:
أقول: و قد تقدم أن ظاهر السياق هو الآخرة در صفحات قبل گفتيم كه به دليل سياق، آيه نفي سبيل در آخرت را مي گويد.
گر چه تقطيع نمودن آيه را نيز بعيد نمي دانند، اما نظرش به كمك سياق در آيه همان است كه گذشت.
اما به نظر ما اين آيه يك قاعده كلي را بيان ميكند، گرچه در سياق آيات مربوط به آخرت واقع شده است. مرحوم علامه شايسته بود سخن را كه در باره آيه احسان فرموده اند اينجا هم مي گفتند:
ما على المحسنين من سبيل و الجملة عامة بحسب المعنى و إن كان مورد التطبيق خاصا آيه از حيث معني عموميت دارد و مختص مورد نزول وسياق نيست، گر چه تطبيق وسياق آن را خاص مي كند.
از آنچه درباره قواعد قرآني و مطالب پيرامون آن بيان شد، ميتوان گفت، تفسير سياقي را، اين آيه شريفه نمي تابد بلكه آيه خلاف آن را بيان مي كند، كه عبارت است از بيان قاعده كلي كه درمصادق مختلف قابل تطبيق است. نفي سبيل در آخرت، يكي از مصاديق اين قاعده كلي است نه آنكه منحصر در آن باشد.

فقها و قواعد قرآني
كاربرد اصطلاح قواعد قرآني را شايد نتوان در كتب فقهي و اصولي يافت، اما فقها ازاين روش بهره فراوان برده اند و به كمك آن قواعد فقهي و اصولي زياد را استخراج نموده اند و مدرك آن را چنين آياتي يا روايات، قرار داده اند و اين روش با سياق منافات ندارد. لذا فخرالفقها آية الله بروجردي رضوان ... در باره آيه شريفه (نفر) به جاي اين كه بفرمايد: اين آيه حاكي از قواعد كلي است، كه سياق نمي تواند آن را محدود نمايد، فرموده است:
فمقتضى ظاهر الآية وجوب النفر للتفقه لا للجهاد، و كونها في سياق آيات الجهاد لا يضر بعد استقرار طريقة القرآن على عدم الاعتداد بالسياق ... و بالجملة، فالخدشة في الآية من حيث السياق في غير محلها. ظاهر آيه لزوم كوچ نمودن است براي آموختن معالم دين، نه جهاد، وبودن اين آيه در سياق آيات مربوط به جهاد، ضرر به اين ظهور ندارد، زيرا روش قرآن اين است كه همه كلامش بر مبناي سياق نيست.
از كلام فوق به خوبي پيداست كه ايشان قرينه بودن سياق را قبول دارند، اما در مورد اين آيه به كار گرفتن سياق را في غير محله، ميدانند.

سنت هاي الهي در قرآن
مراد از سنت هاي الهي در قرآن اين است كه خداوند نظام آفرينش را به وجه احسن خلق نموده است وبراي اداره عالم قوانين تكويني را قرار داده است كه حاكي از ارتباط عالم و پديده هاي جهان به همديگر است، يا به صورت علي ومعلولي، يا به صورت اسباب و مسببات. لذا به نمونه از آيات بيانگر سنت هاي الهي اشاره ميكنيم، البته لسان آيات متفاوت است، بخشي از آيات به اصل وجود سنت اشاره دارد و بخشي به مصداق آن و بخشي هم به اوصاف و ويژگي هاي سنت الهي،

اصل وجود سنت هاي الهي
آيات ذيل بيان گر اصل وجود سنت است و به مصداق و خصوصيات كاري ندارد:
أَ هُمْ يَقْسمُونَ رَحْمَتَ رَبّكَ نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعيشَتَهُمْ في الْحَياة الدُّنْيا وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ ليَتَّخذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْريًّا وَ رَحْمَتُ رَبّكَ خَيْرٌ ممَّا يَجْمَعُونَ. آيا آنها رحمت پروردگارت را تقسيم مي ‏كنند؟ ما معيشت آنها را در حيات دنيا در ميان آنان تقسيم كرديم و بعضى را بر بعضى برترى داديم تا يكديگر را تسخير و با هم تعاون كنند، و رحمت پروردگارت از تمام آنچه جمع آورى مي ‏كنند بهتر است.
وَ إذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئنْ شَكَرْتُمْ لأَزيدَنَّكُمْ وَ لَئنْ كَفَرْتُمْ إنَّ عَذابي لَشَديدٌ (همچنين) بخاطر بياوريد هنگامى را كه پروردگارتان اعلام داشت كه اگر شكر گزارى كنيد (نعمت خود را) بر شما خواهم افزود و اگر كفران كنيد مجازاتم شديد است!
فَإنَّ مَعَ الْعُسْر يُسْراً. إنَّ مَعَ الْعُسْر يُسْراً. بيقين با (هر) سختي آساني است. مسلما با (هر) سختي آساني است. علامه طباطباي هم به سنت الهي اين آيه توجه نموده و در ذيل اين آيه شريفه مي فرمايد:
و معلوم است كه اين عمل خداى تعالى مانند همه اعمالش بر طبق سنتى بوده كه در عالم به جريان انداخته، و آن اين است كه هميشه بعد از هر دشوارى سهولتى پديد مى‏آورد، و به همين جهت مطلب دو آيه قبل را تعليل كرده به اينكه اگر از تو وضع وزر كرديم، و اگر نامت را بلند ساختيم، براى اين بود كه سنت ما بر اين جارى شده كه بعد از عسر، يسر بفرستيم، و بنا بر اين احتمال لام در كلمه العسر لام جنس خواهد بود، نه لام استغراق، مي ‏خواهد بفرمايد جنس عسر اين طور است كه به دنبالش يسر مى‏آيد، نه تمامى فرد فرد عسرها. بنابر اين اصل وجود سنت هاي الهي در قرآن- واينكه تمام انسان يك قانون مشترك دارد -قطعي است. لذا قرآن مجيد بارها دعوت به مطالعه سنت‏هاي الهي، و سرگذشت ملت ها قبل نموده است.

ويژگي سنت هاي الهي
سنت هاي الهي از ويژگي هايش اينست كه علاوه برشيوع و اطراد دگرگوني ندارد، بلكه هميشگي و همه جايي است، و هم چنين قابل تبديل و جايگزيني نيست، كه بدل داشته باشد. آيات ذيل اين صفات را بيان مي كند:
سُنَّةَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنا قَبْلَكَ منْ رُسُلنا وَ لا تَجدُ لسُنَّتنا تَحْويلاً. اين سنت خداوند در اقوام پيشين است و براى سنت الهى هيچگونه تغييرى نخواهى يافت.
فَلَنْ تَجدَ لسُنَّت اللَّه تَبْديلاً وَ لَنْ تَجدَ لسُنَّت اللَّه تَحْويلاً. هرگز براى سنت خدا تبديلى نخواهى يافت، و هرگز براى سنت الهى تغييرى نمي ‏يابى! با دقت به ظاهر آيات و تحقيق كه عده از قرآن پژوهان انجام داده اند اصل سنت هاي كلي الهي امر قطعي است.
غرض از بيان سنت هاي الهي اين بودكه در تفسير سياقي علاوه بر ساير شرايط، شرط ديكرش اين است كه نبايد چنين تفسير محدود كننده ي سنت هاي الهي در ظاهر سياق باشد. اگر از حوصله اين تحقيق خارج نبود بايد در بين تفاسير موجود با روي كرد به تفسير به سياق بررسي مي شود كه چه كساني از اين شرط غفلت نموده است.

جمع بندي و نتيجه گيري
از آنچه در اين صفحات، آمد بيان گر اين است كه سياق مهمترين قرينه است كه مفسر نبايد از آن غفلت نمايد، و افراد كه اين قرينه را ناديده گرفته اند دچار لغزش هاي شده اند، پس از تعريف سياق به بررسي شرايط آن شديم كه اكثر آنها را قرآن پژوهان قبول دارند و بيان نموده است، و ما دوشرط ديگر به آن اظافه نموديم كه عبارت بود از:
1. مخالف نبودن تفسير به سياق، با قواعد قرآني، يا لا اقل تفسير سياقي نبايد موجب محدود شدن قواعد قرآني شود. وبه نمونه آن اشاره نموديم.
2. تفسير به سياق نبايد موجب محدود شدن آيات بيانگر سنت هاي الهي شود. وقواعد قرآني را نيز تعريف و بررسي نمودم. بنا بر اين در تفسير به سياق از اين شرايط هم نبايد غفلت نمود.