p+98 31 32298095
و آن حكمت آميز و بلندمرتبه است و در ام الكتاب در نزد ماست. (سوره مباركه زخرف، آيه 4)
ام الكتاب | آموزش قرآن كريم

آموزش قرآن کریم

روشهاي تفسير قرآن
اثر علامه طباطبايي رحمه الله عليه از كتاب شريف تفسير الميزان

فهرست:
معني تفسير و تاريخچه آن
روش تفسيري طبقات اول و دوم مفسرين
روش تفسيري محدثين
روش متكلمين در تفسير قرآن و فرق بين تفسير و تطبيق
روش فلاسفه مشا و اشراقي و متصوفه در تفسير قرآن
تفسير در قرن حاضر و تفسير قرآن بر مبناي علوم طبيعي و اجتماعي
نظر مسلمان نماهاي پيرو اين روش درباره روايات
نقص و انحراف مشترك تمام مسلك هاي تفسيري ياد شده
عدم ابهام و اغلاق در مفاهيم آيات و منشا اختلافات
علت سبقت معاني مادي كلمات وضع شده به ذهن
دلالت الفاظ موضوعه با تغيير شكل موضوع له تغيير نمي يابد
جمود مقلدين از اصحاب حديث به ظواهر آيات و رد بر آنها
دو راهي استفاده از علم براي درك حقائق قرآن و جمود به ظواهر آن
دو روش براي فهم حقائق قرآن
طريقه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و ائمه اهل البيت عليه و عليهم السلام در تفسير قرآن
فرمايشات پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم درباره قرآن كريم

ويژگي تفسير الميزان
معني تفسير و تاريخچه آن
بسم الله الرحمن الرحيم، الحمدلله الذي انزل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيرا، و الصلوة علي من جعله شاهدا و مبشرا و نذيرا، و داعيا الي الله باذنه و سراجا منيرا و علي آله الذين اذهب عنهم الرجس، و طهرهم تطهيرا. در اين مقدمه روشي را كه ما در اين كتاب در بحث و جستجو از معاني آيات قرآن كريم اتخاذ نموده ايم، براي خواننده معرفي ميكنيم. نخست بايد بگوئيم تفسير كه بمعناي بيان معاني آيات قرآني و كشف مقاصد و مداليل آنست، از قديمي ترين اشتغالات علمي است، كه دانشمندان اسلامي را به خود جلب و مشغول كرده است. و تاريخ اين نوع بحث كه نامش تفسير است، از عصر نزول قرآن شروع شده، و اين معنا از آيه (كما ارسلنا فيكم رسولا منكم، يتلوا عليكم آياتنا، و يزكيكم و يعلمكم الكتاب و الحكمه)، (همچنانكه در شما رسولي از خود شما فرستاديم، تا بر شما بخواند آيات ما را، و تزكيه تان كند، و كتاب و حكمتتان بياموزد) به خوبي استفاده مي شود، چون مي فرمايد همان رسوليكه كتاب قرآن به او نازل شد، آن كتاب را به شما تعليم مي دهد.

روش تفسيري طبقات اول و دوم مفسرين
طبقه اول از مفسرين اسلام، جمعي از صحابه بودند، (كه البته مراد ما از صحابه غير علي عليه السلام و ائمه اهل بيت عليهم السلامند، براي اينكه در باره آنحضرت سخني جداگانه داريم، كه بزودي از نظر خواننده مي گذرد)، مانند ابن عباس، عبد الله بن عمر، ابي، و غير ايشان، كه دامن همت به كمر زده، و دنبال اين كار را گرفتند. آن روز بحث از قرآن از چارچوبه جهات ادبي آيات، و شان نزول آنها، و مختصري استدلال به آيات براي توضيح آياتي ديگر، و اندكي تفسير بروايات وارده از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در باب قصص و معارف مبدا و معاد، و امثال آن تجاوز نميكرد. در مفسرين طبقه دوم، يعني تابعين، چون مجاهد، و قتاده، و ابن ابي ليلي، و شعبي، و سدي، و ديگران نيز كه در دو قرن اول هجرت بودند، جريان به همين منوال بود، ايشان هم چيزي به آنچه مفسرين طبقه اول، و صحابه، در طريقه تفسير سلوك كرده، بودند، نيفزودند، تنها چيزي كه به آن اضافه كردند، اين بود كه بيشتر از گذشتگان در تفسير خود، روايت آوردند، (كه متاسفانه در بين آن روايات، احاديثي بود كه يهوديان جعل كرده، و در بين قصص و معارف مربوط به آغاز خلقت، و چگونگي ابتدا خلقت آسمانها، و تكوين زمين، و درياها، و بهشت شداد، و خطاهاي انبيا و تحريف قرآن، و چيزهائي ديگر از اين قبيل دسيسه و داخل احاديث صحيح نمودند، و هم اكنون در پاره اي روايات تفسيري و غير تفسيري، از آن قبيل روايات ديده مي شود).
بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در عصر خلفا، فتوحات اسلامي شروع مي شود، و مسلمانان در بلاد فتح شده با فرقه هائي مختلف، و امتهائي گونه گون، و با علماي اديان و مذاهب مختلف آشنا ميشوند، و اين خلطه و آميزش سبب مي شود بحث هاي كلامي در مسلمانان شايع شود.
از سوي ديگر در اواخر سلطنت امويان و اوائل عباسيان، يعني در اواخر قرن اول هجرت، فلسفه يونان بزبان عربي ترجمه شده، در بين علماي اسلام انتشار يافت، و همه جا مباحث عقلي ورد زبانها و نقل مجالس علما شد و از سوي سوم مقارن با انتشار بحثهاي فلسفي، مطالب عرفاني و صوفي گري نيز در اسلام راه يافته، جمعي از مردم به آن تمايل نمودند، تا بجاي برهان و استدلال فقهي، و از سوي چهارم، جمعي از مردم سطحي به همان تعبد صرف كه در صدر اسلام نسبت به دستورات رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم داشتند، باقي ماندند، و بدون اينكه كاري به عقل و فكر خود داشته باشند، در فهم آيات قرآن به احاديث اكتفا نموده، و در فهم معناي حديث هم هيچگونه مداخله اي ننموده، به ظاهر آنها تعبد مي كردند، و اگر هم احيانا بحثي از قرآن مي كردند، تنها از جهات ادبي آن بود، و بس. اين چهار عامل باعث شد كه روش اهل علم در تفسير قرآن كريم مختلف شود، علاوه بر اين چهار عامل، عامل مهم ديگري كه در اين اختلاف اثر به سزائي داشت، اختلاف مذاهب بود، كه آنچنان در ميان مسلمانان تفرقه افكنده بود، كه ميان مذاهب اسلامي هيچ جامعه اي، كلمه واحدي نمانده بود، جز دو كلمه (لا اله الا الله و محمد رسول الله)، وگرنه در تمامي مسائل اسلامي اختلاف پديد آمده بود. در معناي اسما خدا، در صفات و افعال خدا، در معناي آسمانها، و آنچه در آن است، در زمين و آنچه بر آنست و قضا و قدر و جبر، و تفويض، و ثواب، و عقاب، و نيز در مرگ، و برزخ، و در مسئله بعث، و بهشت، و دوزخ، و كوتاه سخن آنكه در تمامي مسائلي كه با حقايق و معارف ديني ارتباط داشت، حتي اگر كوچكترين ارتباطي هم داشت اختلافات مذهبي در آن نيز راه يافته بود، و در نتيجه در طريقه بحث از معاني آيات قرآني متفرق شدند، و هر جمعيتي براي خود طريقه اي بر طبق طريقه مذهبي خود درست كرد.

روش تفسيري محدثين
اما آن عده كه به اصطلاح محدث، يعني حديث شناس بودند، در فهم معاني آيات اكتفا كردند به آنچه كه از صحابه و تابعين روايت شده، حالا صحابه در تفسير آيه چه گفته اند؟ و تابعين چه معنائي براي فلان آيه كرده اند؟ هر چه ميخواهد باشد، همين كه دليل نامش روايت است، كافي است، اما مضمون روايت چيست؟ و فلان صحابه در آن روايت چه گفته؟ مطرح نيست، هر جا هم كه در تفسير آيه روايتي نرسيده بود توقف مي كردند، و مي گفتند درباره اين آيه چيزي نميتوان گفت، براي اينكه نه الفاظش آن ظهوري را دارد كه احتياج به بحث و اعمال فكر نداشته باشد، و نه روايتي در ذيلش رسيده كه آن را معنا كرده باشد، پس بايد توقف كرد، و گفت همه از نزد پروردگار است، هر چند كه ما معنايش را نفهميم، و تمسك ميكردند بجمله (و الراسخون في العلم يقولون آمنّا به، كل من عند ربنا) راسخان در علم گويند ما بدان ايمان داريم، همه اش از ناحيه پروردگار ما است، نه تنها آنهائي كه ما مي فهميم. اين عده در اين روشي كه پيش گرفته اند خطا رفته اند، براي اينكه با اين روش كه پيش گرفته اند، عقل و انديشه را از كار انداخته اند، و در حقيقت گفته اند ما حق نداريم در فهم آيات قرآني عقل و شعور خود را بكار بريم، تنها بايد ببينيم روايت از ابن عباس و يا فلان صحابه ديگر چه معنائي نقل كرده و حال آنكه اولا قرآن كريم نه تنها عقل را از اعتبار نينداخته، بلكه معقول هم نيست كه آن را از اعتبار بيندازد، براي اينكه اعتبار قرآن و كلام خدا بودن آن (و حتي وجود خدا)، به وسيله عقل براي ما ثابت شده، و در ثاني قرآن كريم حجيتي براي كلام صحابه و تابعين و امثال ايشان اثبات نكرده، و هيچ جا نفرموده يا ايها الناس هر كس صحابي رسول خدا باشد، هر چه به شما گفت بپذيريد، كه سخن صحابي او حجت است، و چطور ممكن است حجت كند با اينكه ميان كلمات اصحاب اختلافهاي فاحش هست، مگر آنكه بگوئي قرآن بشر را به سفسطه يعني قبول تناقض گويي ها دعوت كرده، و حال آنكه چنين دعوتي نكرده، و بلكه در مقابل دعوت كرده تا در آياتش تدبر كنند، و عقل و فهم خود را در فهميدن آن بكار ببندند، و به وسيله تدبر اختلافي كه ممكن است در آياتش به نظر برسد، برطرف نمايند، و ثابت كنند كه در آياتش اختلافي نيست، علاوه، خداي تعالي قرآن كريم خود را هدايت و نور و تبيان كلشي معرفي كرده، آن وقت چگونه ممكن است چيزي كه خودش نور است، به وسيله غير خودش، يعني قتاده و امثال او روشن شود، و چطور تصور دارد چيزيكه هدايت است، خودش محتاج ابن عباس ها باشد، تا او را هدايت كنند، و چگونه چيزي كه خودش بيان هر چيز است، محتاج سدي ها باشد تا آن را بيان كنند؟!

روش متكلمين در تفسير قرآن و فرق بين تفسير و تطبيق
و اما متكلمين كه اقوال مختلفه اي در مذهب داشتند، همين اختلاف مسلك وادارشان كرد كه در تفسير و فهم معاني آيات قرآني اسير آرا مذهبي خود باشند، و آيات را طوري معنا كنند كه با آن آرا موافق باشد، و اگر آيه اي مخالف يكي از آن آرا بود، تاويل كنند، آنهم طوري تاويل كنند كه باز مخالف ساير آرا مذهبيشان نباشد. و ما فعلا به اين جهت كاري نداريم، كه منشا اتخاذ آرا خاصي در تفسير در برابر آرا ديگران، و پيروي از مسلك مخصوصي، آيا اختلاف نظريه هاي علمي است، و يا منشا آن تقليدهاي كوركورانه از ديگران است، و يا صرفا تعصب هاي قومي است، چون اينجا جاي بررسي آن نيست، تنها چيزي كه بايد در اينجا بگوئيم اين است كه نام اين قسم بحث تفسيري را تطبيق گذاشتن مناسب تر است، تا آن را تفسير بخوانيم، چون وقتي ذهن آدمي مشوب و پابند نظريه هاي خاصي باشد، در حقيقت عينك رنگيني در چشم دارد، كه قرآن را نيز به همان رنگ مي بيند، و مي خواهد نظريه خود را بر قرآن تحميل نموده، قرآن را با آن تطبيق دهد، پس بايد آن را تطبيق ناميد نه تفسير. آري فرق است بين اينكه يك دانشمند، وقتي پيرامون آيه اي از آيات فكر و بحث مي كند، با خود بگويد ببينم قرآن چه مي گويد؟ يا آنكه بگويد اين آيه را به چه معنائي حمل كنيم؟ اولي كه مي خواهد بفهمد آيه قرآن چه ميگويد، بايد تمامي معلومات و نظريه هاي علمي خود را موقتا فراموش كند، و به هيچ نظريه علمي تكيه نكند، ولي دومي نظريات خود را در مسئله دخالت داده، و بلكه بر اساس آن نظريه ها بحث را شروع مي كند، و معلوم است كه اين نوع بحث، بحث از معناي خود آيه نيست.

روش فلاسفه مشا و اشراقي و متصوفه در تفسير قرآن
و اما فلاسفه؟ آنان نيز به همان دچار شدند كه متكلمين شدند، وقتي به بحث در پيرامون قرآن پرداختند، سر از تطبيق و تاويل آيات مخالف با آرا مسلمشان در آوردند، البته منظور ما از فلسفه، فلسفه به معناي اخص آن يعني فلسفه الهي به تنهائي نيست، بلكه منظور، فلسفه بمعناي اعم آن است، كه شامل همه علوم رياضيات و طبيعيات و الهيات و حكمت عملي مي شود. البته خواننده عزيز توجه دارد كه فلسفه به دو مشرب جداي از هم تقسيم مي شود، يكي مشرب مشا، كه بحث و تحقيق را تنها از راه استدلال معتبر ميداند و ديگري مشرب اشراق است كه ميگويد حقايق و معارف را بايد از راه تهذيب نفس و جلا دادن دل، به وسيله رياضت، كشف كرد. مشائيان وقتي به تحقيق در قرآن پرداختند، هر چه از آيات قرآن درباره حقايق ماورا طبيعت و نيز درباره خلقت و حدوث آسمانها و زمين و برزخ و معاد بود، همه را تاويل كردند، حتي باب تاويل را آنقدر توسعه دادند، كه به تاويل آياتي كه با مسلميات فلسفيان ناسازگار بود قناعت نكرده، آياتي را هم كه با فرضياتشان ناسازگار بود تاويل نمودند.
مثلا در طبيعيات، در باب نظام افلاك، تئوري و فرضيه هائي براي خود فرض كردند، و روي اين اساس فرضي ديوارها چيدند، و بالا بردند، ببينند آيا فرو مي ريزد يا خير، كه در اصطلاح علمي اين فرضيه ها را (اصول موضوعه) مي نامند، افلاك كلي و جزئي فرض كردند، عناصر را مبدا پيدايش موجودات دانسته، و بين آنها ترتيب قائل شدند، و براي افلاك و عناصر، احكامي درست كردند، و معذلك با اينكه خودشان تصريح كرده اند كه همه اين خشت ها روي پايه اي فرضي چيده شده، و هيچ شاهد و دليل قطعي براي آن نداريم، با اين حال اگر آيه اي از قرآن مخالف همين فرضيه ها بود تاويلش كردند (زهي بي انصافي). و اما آن دسته ديگر فلاسفه كه متصوفه از آنهايند، به خاطر اشتغالشان به تفكر و سير در باطن خلقت، و اعتنايشان به آيات انفسي، و بي توجهيشان به عالم ظاهر، و آيات آفاقي، بطور كلي باب تنزيل يعني ظاهر قرآن را رها نموده، تنها به تاويل آن پرداختند، و اين باعث شد كه مردم در تاويل آيات قرآني، جرات يافته، ديگر مرز و حدي براي آن نشناسند، و هر كس هر چه دلش خواست بگويد، و مطالب شعري كه جز در عالم خيال موطني ندارد، بر هم بافته آيات قرآني را با آن معنا كنند، و خلاصه به هر چيزي بر هر چيزي استدلال كنند، و اين جنايت خود را به آنجا بكشانند، كه آيات قرآني را با حساب جمل و به اصطلاح بازتر و بيشتر و حروف نوراني و ظلماني تفسير كنند، حروفي را نوراني و حروفي ديگر را ظلماني نام گذاشته، حروف هر كلمه از آيات را به اين دو قسم حروف تقسيم نموده، آنچه از احكام كه خودشان براي اين دو قسم حروف تراشيده اند، بر آن كلمه و آن آيه مترتب سازند. و پر واضح است كه قرآن كريم نازل نشد كه تنها اين صوفيان خيالباف را هدايت كند، و مخاطبين در آيات آن، تنها علماي علم اعداد، وايقوف و حروف نيستند، و معارف آنهم بر پايه حساب جمل كه ساخته و پرداخته منجمين است، پي ريزي نشده، و چگونه شده باشد؟ و حال آنكه نجوم از سوقاتي هاي يونان است، كه به زبان عربي ترجمه شد. خواهيد گفت روايات بسياري از رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم و ائمه اهل بيت عليهم السلام رسيده، كه مثلا فرموده اند براي قرآن ظاهري و باطني است، و براي باطن آن باز باطن ديگري است، تا هفت بطن، و يا هفتاد بطن، (تا آخر حديث). در پاسخ مي گوئيم بله ما نيز منكر باطن قرآن نيستيم، و لكن پيغمبر و ائمه عليهم السلام هم به ظاهر قرآن پرداختند، و هم به باطن آن، هم به تنزيل آن، و هم به تاويلش، نه چون نامبردگان كه بكلي ظاهر قرآن را رها كنند، آن وقت تازه درباره تاويل حرف داريم، منظور از تاويل در لسان پيامبر و ائمه عليهم السلام آن تاويلي نيست كه نامبردگان پيش گرفته اند، چه تاويل به اصطلاح آقايان عبارتست از معنائي كه مخالف ظاهر كلام باشد، و با لغات و واژه هايي كه در زبان مسلمانان و بعد از نزول قرآن و انتشار اسلام رايج گشته جور درآيد، ولي تاويلي كه منظور قرآن كريم است، و در آياتي از قرآن نامش برده شده، اصلا از مقوله معنا و مفهوم نيست، كه انشاالله در اوائل سوره آل عمران توضيح بيشتر آن خواهد آمد.

تفسير در قرن حاضر و تفسير قرآن بر مبناي علوم طبيعي و اجتماعي
اين وضع تفسير قرآن در قرون گذشته بود، و اما در قرن حاضر؟ در اين اعصار مسلك تازه اي در تفسير پيدا شد، و آن اين است، جمعي كه خود را مسلمان مي دانند، در اثر فرو رفتگي و غور در علوم طبيعي، و امثال آن، كه اساسش حس و تجربه است، و نيز غور در مسائل اجتماعي، كه اساسش تجربه و آمارگيري است، روحيه حسي گري پيدا كرده، يا به طرف مذهب فلاسفه مادي و حسي سابق اروپائي تمايل پيدا كردند، و يا به سمت مذهب اصالت عمل ليز خوردند، مذهبي كه مي گويد (هيچ ارزشي براي ادراكات انسان نيست، مگر آن ادراكاتي كه منشا عمل باشد، آنهم عملي كه به درد حوائج زندگي مادي بخورد، حوائجي كه جبر زندگي آن را معين مي كند). اين مذهب اصالت است كه پاره اي مسلمان نما به سوي آن گرائيده اند، و در نتيجه گفته اند معارف ديني نمي تواند مخالف با علم باشد، و علم مي گويد اصالت وجود تنها مال ماده و خواص محسوس آنست، پس در دين و معارف آن هم هر چه كه از دائره ماديات بيرون است، و حس ما آن را لمس نميكند، مانند عرش، و كرسي، و لوح، و قلم، و امثال آن بايد به يك صورت تاويل شود. و اگر از وجود هر چيزي خبر دهد كه علوم متعرض آن نيست، مانند وجود معاد و جزئيات آن، بايد با قوانين مادي توجيه شود. و نيز آنچه كه تشريع بر آن تكيه كرده، از قبيل وحي، و فرشته، و شيطان، و نبوت، و رسالت، و امامت، و امثال آن، همه امور روحي هستند كه به تناسب نام يكي را وحي و نام ديگري را ملك و غيره مي گذاريم، و روح هم خودش پديده اي مادي و نوعي از خواص ماده است، و مسئله تشريع هم اساسش يك نبوغ خاص اجتماعي است، كه مي تواند قوانين خود را بر پايه افكار صالح بنا كند، تا اجتماعي صالح و راقي بسازد.

نظر مسلمان نماهاي پيرو اين روش درباره روايات
اين آرا مسلمان نماهاي اعصار جديد درباره معارف قرآن است، و اما درباره روايات مي گويند از آنجائي كه در ميان روايات احاديثي جعلي دسيسه شده، و راه يافته، لذا به طور كلي به هيچ حديثي نمي توان اعتماد نمود، مگر آن حديثي كه با كتاب يعني قرآن كريم موافق باشد، و كتاب هم بايد با آيات خودش و با راهنمائي علم، تفسير شود، نه به آرا و مذاهب سابق، كه اساسش استدلال از راه عقل است، چون علم همه آنها را باطل كرده، زيرا اساس علم حس و تجربه است. اين ها سخناني است كه آقايان يا صريحا گفته اند، و يا لازمه اين گفتارشان است، كه بايد طريق حس و تجربه را پيروي كرد، و ما در اينجا درصدد آن نيستيم كه اصول علمي و فلسفي آنان را بررسي نموده، و درباره ديواري كه روي اين اساس چيده اند بحث كنيم. تنها اين را مي گوئيم كه اشكالي كه بر طريقه مفسرين گذشته كرده اند، كه تفسيرشان تفسير نيست، بلكه تطبيق است، عينا بخود آنان وارد است، هر چند كه با طمطراقي هر چه بيشتر دعوي مي كنند كه تفسير واقعي قرآن همين است كه ما داريم. براي اينكه اگر آقايان مانند مفسرين سلف معلومات خود را بر قرآن تحميل نكرده اند، پس چرا نظريه هاي علمي را اصل مسلم گرفته، تجاوز از آن را جايز نمي دانند، پس اينان نيز در انحراف سلف شريكند، و چيزي از آنچه را كه آنان فاسد كردند اصلاح نكردند.

نقص و انحراف مشترك تمام مسلك هاي تفسيري ياد شده
و خواننده عزيز اگر در اين مسلك هائي كه درباره تفسير برايش نقل كرديم دقت بفرمايد، خواهد ديد كه همه در اين نقص (كه نقص بسيار بزرگي است) شريكند كه آنچه از ابحاث علمي و يا فلسفي به دست آورده اند، بر قرآن كريم تحميل نموده اند، بدون اينكه مداليل آيات بر آنها دلالت داشته باشد، و در نتيجه تفسير اينان نيز تطبيق شده، و تطبيق خود را تفسير نام نهادند، و حقايق قرآن را به و لازمه اين انحراف (همانطور كه در اوائل گفتار اشاره كرديم) اين شد كه قرآني كه خودش را به (هدي للعالمين)، و (نورا مبينا)، و (تبيانا لكل شي)، معرفي نموده، هدايت نباشد، مگر به كمك غير خودش، و به جاي نور مبين مستنير به غيرش باشد، از غير خودش نور بگيرد، و به وسيله غير خودش بيان شود، حالا آن غير چيست؟ كه ما را بسوي قرآن هدايت مي كند، و به قرآن نور و بيان ميدهد؟! نميدانيم، و اگر آن علمي كه بزعم آقايان نوربخش و مبين قرآن و هادي بسوي آنست، و خودش مورد اختلاف شد، (كه مورد اختلاف هم شده، و چه اختلاف شديدي) آيا مرجع چه خواهد بود؟! نمي دانيم.
و به هر حال هيچ يك از اين اختلافاتي كه ذكر شد، منشاش اختلاف نظر در مفهوم لفظ آيه، و معناي لغوي و عرفي عربي مفرد آن، و جمله اش نبوده، براي اينكه هم كلمات قرآن، و هم جملات آن، و آياتش كلامي است عربي، و آنهم عربي آشكار، آنچنانكه در فهم آن هيچ عرب و غير عربي كه عارف به لغت و اساليب كلام عربي است توقف نمي كند.

عدم ابهام و اغلاق در مفاهيم آيات و منشا اختلافات
و در ميان همه آيات قرآن، (كه بيش از چند هزار آيه است)، حتي يك آيه نمي يابيم كه در مفهومش اغلاق و تعقيدي باشد، بطوريكه ذهن خواننده در فهم معناي آن دچار حيرت و سرگرداني شود، و چطور چنين نباشد و حال آنكه قرآن فصيح ترين كلام عرب است، و ابتدائي ترين شرط فصاحت اين است كه اغلاق و تعقيد نداشته باشد، و حتي آن آياتي هم كه جزو متشابهات قرآن به شمار مي آيند، مانند آيات نسخ شده، و امثال آن، در مفهومش غايت وضوح و روشني را دارد، و تشابهش به خاطر اين است كه مراد از آن را نمي دانيم، نه اينكه معناي ظاهرش نامعلوم باشد. پس اين اختلاف از ناحيه معناي كلمات پيدا نشده، بلكه همه آنها از اختلاف در مصداق كلمات پيدا شده، و هر مذهب و مسلكي كلمات و جملات قرآن را بمصداقي حمل كرده اند، كه آن ديگري قبول ندارد، اين از مدلول تصوري و تصديقي كلمه، چيزي فهميده، و آن ديگري چيزي ديگر.

علت سبقت معاني مادي كلمات وضع شده به ذهن
توضيح اينكه انس و عادت (همانطوري كه گفته شده)، باعث مي شود كه ذهن آدمي در هنگام شنيدن يك كلمه، و يا يك جمله، به معناي مادي آن سبقت جويد، و قبل از هر معناي ديگر، آن معناي مادي و يا لواحق آن به ذهن در آيد، و ما انسانها از آنجائي كه بدنهايمان، و قواي بدنيمان، مادام كه در اين دنياي مادي هستيم، در ماده غوطه ور است، و سر و كارش همه با ماده است، لذا مثلا اگر لفظ حيات، و علم، و قدرت، و سمع، و بصر، و كلام، و اراده، و رضا، و غضب، و خلق، و امر، و امثال آن را مي شنويم، فورا معناي مادي اين ها به ذهن ما در مي آيد، همان معنائي كه از اين كلمات در خود سراغ داريم.
و همچنين وقتي كلمات آسمان، و زمين، و لوح، و قلم، و عرش، و كرسي، و فرشته، و بال فرشته، و شيطان، و لشگريان او، از پياده نظام، و سواره نظامش را مي شنويم، مصاديق طبيعي و مادي آن به ذهن ما سبقت مي جويد، و قبل از هر معناي ديگري داخل در فهم ما مي شود.
و چون مي شنويم كه ميگويند خدا عالم را خلق كرده، و يا فلان كار را كرده، و يا به فلان چيز عالم است، و يا فلان چيز را اراده كرده، و يا خواسته، و يا مي خواهد، همه اينها را مانند خلق، و علم، و اراده، و مشيت، خودمان مقيد بزمانش مي كنيم، چون معهود در ذهن ما اين است كه خواسته ماضي و مربوط به گذشته است، و مي خواهد مضارع و مربوط به آينده است، درباره (خواسته و ميخواهد) خدا همين فرق را مي گذاريم.
باز وقتي مي شنويم كه خدايتعالي مي فرمايد (و لدينا مزيد) نزد ما بيشتر هم هست، و يا مي فرمايد (لاتخذناه من لدنا)، (از نزد خود مي گيريم نه از ميان شما) و يا مي فرمايد (و ما عند الله خير)، (آنچه نزد خدا است بهتر است، و يا مي فرمايد) (اليه ترجعون)، (به نزد او بر مي گرديد)، فورا به ذهنمان مي رسد كه كلمه (نزد) همان معنائي را درباره خدا مي دهد، كه درباره ما مي دهد، و آن عبارت است از حضور در مكاني كه ما هستيم.
و چون مي شنويم كه مي فرمايد (و اذا اردنا ان نهلك قريه، امرنا مترفيها) (چون بخواهيم قريه اي را هلاك كنيم بعياشهايش دستور مي دهيم كه...، و يا مي شنويم كه مي فرمايد (و نريد ان نمن) اراده كرده ايم كه منت نهيم...، و يا مي شنويم كه مي فرمايد يريد الله بكم اليسر، خدا آساني براي شما اراده كرده)، فورا به ذهنمان مي رسد كه اراده خدا هم از سنخ اراده ما است، و از اين قبيل كلمات را وقتي مي شنويم، مقيد به آن قيودي مي كنيم كه در خود ما مقيد به آنها است. چاره اي هم نداريم، براي اينكه از روز اول كه ما ابنا بشر لفظ، (چه فارسي چه عربي و چه هر زباني ديگر) را وضع كرديم، براي اين وضع كرديم كه موجودي اجتماعي بوديم، و ناگزير بوديم، منويات خود را به يكديگر بفهمانيم، و فهماندن منويات وسيله اي مي خواهد، لذا با يكديگر قرار گذاشتيم قبلا كه هر وقت من صداي (آب) را از خود در آوردم، تو بدان كه من آن چيزي را مي گويم، كه رفع تشنگي مي كند، و به همين منوال الفاظ ديگر. و زندگي اجتماعي را هم حوائج مادي به گردن ما گذاشت، چون منظور از آن اين بود كه دست به دست هم داده، هر يك، يكي از كارهاي اجتماع را انجام دهيم، تا به اين وسيله استكمال كرده باشيم، و كارهاي اجتماعي همه مربوط به امور مادي، و لوازم آنست، ناگزير الفاظ را وضع كرديم، براي مسمي هائي كه غرض ما را تامين مي كند، روي اين جهت هر لفظي را كه مي شنويم، فورا معناي ماديش به ذهنمان مي رسد.

دلالت الفاظ موضوعه با تغيير شكل موضوع له تغيير نمي يابد
لكن بايد اين را هم بدانيم كه اگر ما الفاظ را وضع كرديم، براي آن چيزي وضع كرديم كه فلان فائده را بما مي دهد، حالا اگر آن چيز شكل و قيافه اش تغيير كرد، مادام كه آن فائده را مي دهد، باز لفظ نام برده، نام آن چيز هست، توضيح اينكه اشيائي كه ما براي هر يك نامي نهاده ايم از آنجا كه مادي هستند، محكوم به تغير و تبدلند، چون حوائج آدمي رو به تبدل است، و روز به روز تكامل مي يابد، مثلا كلمه چراغ را ما در اولين روزي كه بزبان جاري كرديم، به عنوان نام يك ظرفي بود، كه روغن در آن مي ريختيم، و فتيله اي در آن روغن مي انداختيم، و لبه فتيله را از لبه ظرف بيرون گذاشته، روشن مي كرديم، تا در شب هاي تاريك پيش پاي ما را روشن كند، و هر وقت كلمه (چراغ) به زبان مي آورديم شنونده چنين چيزي از آن مي فهميد، ولي روز بروز در اثر پيشرفت ما، چراغ هم پيشرفت كرد، و تغيير شكل داد، تا امروز كه بصورت چراغ برق در آمد، بصورتي كه از اجزا چراغ اوليه ما، هيچ چيز در آن وجود ندارد، نه ظرف سفالي آن هست، نه روغنش، و نه فتيله اش، ولي در عين حال باز به لامپ ميگوئيم چراغ، براي چه؟ براي اينكه از لامپ همان فائده را مي بريم كه از پيه سوز سابق مي برديم. و همچنين كلمه ميزان يا ترازو، كه در اولين روزي كه آنرا به زبان آورديم، طبق قرار قبلي براي، اين آن را وضع كرديم، كه شنونده از آن چيزيرا بفهمد كه كالا و اجناس ما به وسيله آن سنجيده مي شود، ولي امروز آلاتي درست كرده ايم، كه با آن حرارت، و برودت، را هم مي سنجيم، پس اين هم ميزان هست، چيزيكه هست ميزان الحرارة است، و همچنين كلمه سلاح كه در روز اول چوب و چماق بود، بعدا شمشير و گرز شد، و امروز توپ و تفنگ شده است. پس بنابراين هر چند كه مسماي نامها تغيير كرده، به حدي كه از اجزا سابقش نه ذاتي مانده، و نه صفاتي، و لكن نام ها همچنان باقي مانده است، و اين نيست مگر به خاطر اينكه منظور روز اول ما از نام گذاري، فائده و غرضي بود كه از مسماها عايد ما مي شد، نه شكل و صورت آنها، و مادام كه آن فائده و آن غرض حاصل است، اسم هم بر آن صادق است، در نتيجه مادام كه غرض سنجش، و نورگيري، و دفاع، و غيره باقي است نام ميزان، و چراغ، و اسلحه، نيز باقي است.

جمود مقلدين از اصحاب حديث به ظواهر آيات و رد بر آنها
بنابراين بايد توجه داشته باشيم، كه ملاك و مدار در صادق بودن يك اسم، و صادق نبودن آن، موجود بودن غرض، و غايت، و موجود نبودن آنست، و نبايد نسبت به لفظ اسم جمود به خرج داده، و آن را نام يك صورت بدانيم، و تا قيامت هر وقت چراغ مي گوئيم، باز همان پيه سوز را اراده كنيم.
اما متاسفانه انس و عادت نمي گذارد ما اين توجه را داشته باشيم، و همين باعث شده كه مقلدين از اصحاب حديث، چون فرقه حشويه، و مجسمه، به ظواهر آيات جمود كرده، و آيات را به همان ظواهر تفسير كنند، گو اينكه اين جمود، جمود بر ظواهر نيست، بلكه جمود بر انس و عادت است در تشخيص مصاديق. و در بين خود ظواهر، ظواهري هست كه اين جمود را تخطئه مي كند، و روشن مي سازد كه اتكا و اعتماد كردن در فهم معاني آيات، بر انس و عادت، مقاصد آيات را در هم و بر هم نموده، امر فهم را مختل مي سازد، مانند آيه (ليس كمثله شي)، و آيه (لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف...بير)، و آيه (سبحان الله عما يصفون)، چون اگر درك خدا، چون درك ما باشد، او مثل ما خواهد بود، در حالي كه آيه اولي ميگويد او مثل ندارد، و آيه سومي او را از آنچه كه ما درباره اش بگوئيم، منزه مي دارد. و همين جهت باعث شده كه ديگر مردم در درك معاني آيات، به فهم عادي و مصداقهاي مانوس در ذهن اكتفا نكنند، همچنانكه دور بودن از خطا و به دست آوردن مجهولات، انسان را وادار كرده تا دست به دامان بحثهاي علمي شود، و تجويز كند كه بحث را در فهم حقايق قرآن و تشخيص مقاصد عاليه آن دخالت دهد.

دو راهي استفاده از علم براي درك حقائق قرآن و جمود به ظواهر آن
از يك سو ناگزير بود دنبال علم تفسير برود، و حقايق قرآن را با ذهني ساده، نه با عينك معلومات شخصي، مو شكافي كند، و از سوي ديگر در فهم معاني آيات، به فهم عادي و مصداق مانوس در ذهن خود قناعت ننموده، و در مثل كلمه (چراغ) را حمل بر پيه سوز نكند، چون اگر از روز اول مي خواست بفهم عادي خود قناعت كند، دنبال علم نمي رفت، و اگر دو دستي دامن علم را چسبيد، براي اين بود كه فهميد فكرش بدون بحث علمي مصون از خطا نيست، علاوه بر اينكه فكر عادي به تنهائي مجهولات را براي انسان كشف نمي كند. بر سر اين دو راهي، كمتر كسي مي تواند راه ميانه را برود، نه آنقدر علم را در درك حقايق قرآن دخالت دهد، كه سرانجام سر از علم ايقوف و زبر و بينه در آورد، و نه آنقدر به فكر ساده خود جمود دهد، كه تا روز قيامت چراغ را بر پيه سوز، و سلاح را بر گرز و كمند، حمل كند. بلكه در عين اينكه به ذيل ابحاث علمي متمسك مي شود، نتائج حاصله را بر قرآن تحميل نكند، چون فهميدن حقايق قرآن، و تشخيص مقاصد آن، از راه ابحاث علمي دو جور است.

دو روش براي فهم حقائق قرآن
يكي اينكه ما در مسئله اي كه قرآن متعرض آنست، بحثي علمي، و يا فلسفي را آغاز كنيم، و همچنان دنبال كنيم، تا حق مطلب برايمان روشن و ثابت شود، آنوقت بگوئيم آيه هم همين را ميگويد، اين روش هر چند كه مورد پسند بحثهاي علمي و نظري است، و لكن قرآن آن را نمي پسندد.
دوم اينكه براي فهم آن مسئله، و تشخيص مقصود آن آيه، از نظائر آن آيه كمك گرفته، منظور از آيه مورد نظر را بدست آوريم، (آنگاه اگر بگوئيم علم هم همين را مي گويد عيبي ندارد)، و اين روشي است كه مي توان آن را تفسير خواند، خود قرآن آن را مي پسندد، چون قرآن خود را تبيان كل شي مي داند، آن وقت چگونه ممكن است كه بيان خودش نباشد، قرآن خود را هدايت مردم و بيناتي از هدي، و جدا سازنده حق از باطل معرفي نموده، مي فرمايد (هدي للناس، و بينات من الهدي، و الفرقان)، آنوقت چطور ممكن است هدايت، و بينه، و فرقان، و نور مردم در تمامي حوائج زندگيشان باشد، ولي در ضروري ترين حاجتشان كه فهم خود قرآن است، نه هدايت باشد، و نه تبيان، و نه فرمان، و نه نور؟ قرآن به تمامي افرادي كه در راه خدا مجاهدت مي كنند مژده داده، كه ايشان را به راه هاي خود هدايت مي كند، و فرموده (و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا)، آن وقت در مهم ترين جهادشان كه همانا فهم كلام پروردگارشان است، ايشان را هدايت نكند؟ (و به فرضيات علمي احاله كند)، و چه جهادي اعظم از مجاهدت در فهم كتاب خدا، و چه سبيلي بهتر از سبيل قرآن بشر را به سوي او هدايت ميكند؟! و آياتي كه قرآن را چنين معرفي مي كند بسيار است، كه انشاالله در بحث محكم و متشابه، در اوائل سوره آل عمران به همه آنها اشاره نموده، در اطرافش بحث مفصل مي كنيم.

طريقه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و ائمه اهل البيت عليه و عليهم السلام در تفسير قرآن
باقي مي ماند طريقه اي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و امامان اهل بيت او در تفسير سلوك نموده اند، رسولي كه خدا قرآن را نخست به او تعليم كرده، و او را معلم سايرين قرار داده، و فرموده (نزل به الروح الامين، علي قلبك)، (روح الامين آنرا بر قلب تو نازل كرده)، و نيز فرموده (و انزلنا اليك الذكر، لتبين للناس ما نزل اليهم)، (ما كتاب را بر تو نازل كرديم، تا براي مردم بيان كني، كه چه چيز براي آنان نازل شده...، و نيز فرموده (يتلوا عليهم آياته، و يزكيهم، و يعلمهم الكتاب و الحكمه)، (آيات آنرا بر شما ميخواند و شما را تزكيه نموده، كتاب و حكمت را تعليمتان مي دهد...
و امامان اهل بيت كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ايشان را در حديث مورد اتفاق بين شيعه و سني (اني تارك فيكم الثقلين، ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا بعدي ابدا، كتاب الله و عترتي، اهل بيتي، و انهما لن يفترقا، حتي يردا علي الحوض)، من دو چيز گران در شما جانشين مي گذارم، كه مادام به آن دو تمسك جوئيد، ابدا بعد از من گمراه نمي شويد، يكي كتاب خدا، و يكي عترتم اهل بيتم را، و اين دو حتي چشم بر هم زدني از يكديگر جدا نمي شوند، تا كنار حوض بر من درآيند)، منصوب براي چنين مقامي كرده، و خدا هم تصديقش كرده، كه فرموده (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهر كم تطهيرا)، و نيز علم به قرآن را از غير ايشان كه مطهرين اند نفي كرده، و فرموده (انه لقرآن كريم، في كتاب مكنون، لا يمسه الا المطهرون)، (به درستي كه اين قرآن كتابي است كريم و خواندني در كتابي مكنون كه احدي جز مطهرين با آن تماس ندارد).
اين پيغمبر و اين امامان اهل بيت عليهم السلام، طريقه شان در تعليم و تفسير قرآن كريم، بطوريكه از احاديث تفسيري آنان بر مي آيد، همين طريقه اي است كه ما بيان كرديم، و ما بزودي آن احاديث را در ضمن بحث هاي روايتي اين كتاب از نظر خواننده عزيز مي گذرانيم، آن وقت خواهيد ديد كه هيچ اهل بحثي در آن همه روايت حتي به يك حديث برنمي خورد، كه رسول خدا و يا ائمه اهل بيت عليهم السلام در تفسير آيه اي از حجت و برهاني علمي و نظري و يا فرضيه اي علمي كمك گرفته باشند.

فرمايشات پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم درباره قرآن كريم
و چطور ممكن است چنين كاري كرده باشند؟ با اينكه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم درباره قرآن كريم فرمود (وقتي فتنه ها چون پاره هاي شبي راه خدا و راه نجات را بر شما مشتبه كردند، در آن هنگام بر شما باد به قرآن، كه او شافعي است، كه شفاعت و وساطتش امضا شده، و شكوه گري از نقائص بشر است كه خدا او را تصديق كرده، هر كس آن را به عنوان كارنامه پيش روي خود بگذارد، تا به آن عمل كند، او وي را به سوي بهشت مي كشاند، و هر كس آن را پشت سر اندازد، و به برنامه هائي ديگر عمل كند، همان قرآن او را از پشت سر به سوي آتش مي راند.
قرآن دليلي است كه بسوي بهترين سبيل راه مي نمايد، و آن كتاب تفصيل، و جدا سازي حق از باطل است، و كتاب بيان است، كه هر لحظه به تو سعادتي ميدهد، كتاب فصل است، نه شوخي، كتابي است كه ظاهري و باطني دارد، ظاهرش همه حكمت است، و باطنش همه علم، ظاهرش ظريف و لطيف، و باطنش بسيار ژرف و عميق است، قرآن داراي دلالتها و علامتها است، و تازه دلالتهايش هم دلاتي دارد عجائب قرآن را نمي توان شمرد، غرائب آن هرگز كهنه نمي شود، در آن چراغهاي هدايت، و مناره هاي حكمت است، قرآن دليل بر هر پسنديده است نزد كسي كه انصاف داشته باشد. بنابراين بر هر كسي لازم است كه ديدگان خود را در آن بچراند، و نظر خود را به اين صفات برساند (و با اين صفات به قرآن نظر كند) تا دچار هلاكت نشود، و از خليدن خار به پاي چشمش رهائي يابد، چه تفكر مايه حيات قلب شخص بصير است، چنين كسي مانند چراغ به دستي مي ماند كه در تاريكي هاي شب نور دارد، او به سهولت و به خوبي مي تواند از خطرهائي كه تاريكي مي آفريند رهائي يابد، علاوه بر اينكه در مسير خود توقفي ندارد، علي عليه السلام هم (به طوريكه در نهج البلاغه آمده) مي فرمايد (قرآن چنين است كه پاره اي از آن پاره اي ديگر را بيان ميكند، و بعضي از آن شاهد بعضي ديگراست...
و اين يگانه راه مستقيم و روش بي نقصي است كه معلمين قرآن و هاديان آن، ائمه عليهم السلام پيموده اند. و ما نيز بياري خداي سبحان روش تفسيري خود را به همين طرز قرار مي دهيم، و از آيات قرآن در ضمن بياناتي بحث مي كنيم، و به هيچ وجه بحثي نظري، و فلسفي، و يا به فرضيه اي علمي، يا مكاشفه اي عرفاني، تكيه نمي كنيم. و نيز در اين تفسير در جهات ادبي قرآن بيش از آن مقداري كه در فهم معنا از اسلوب عربي محتاج به آن هستيم، و تا آن نكته را بيان نكنيم از اسلوب عربي كلام آن معنا را نمي فهميم، و يا مقدمه اي بديهي، و يا مقدمه اي علمي كه فهم اشخاص در آن اختلاف ندارد، ذكر نمي كنيم. بنابراين از آنچه تاكنون بيان كرديم به دست آمد، كه ما در اين تفسير به منظور اينكه به طريقه اهل بيت عليهم السلام تفسير كرده باشيم تنها در جهات زير بحث مي كنيم:
1- معارفي كه مربوط است به اسما خداي سبحان و صفات او، از حيات، و علم، و قدرت، و سمع، و بصر، و يكتائي، و امثال آن، و اما ذات خداي عزوجل، بزودي خواهي ديد كه قرآن كريم آن ذات مقدس را غني از بيان مي داند.
2- معارف مربوط به افعال خداي تعالي، چون خلق، و امر، و اراده، و مشيت، و هدايت، و اضلال، و قضا، و قدر، و جبر، و تفويض، و رضا، و غضب، و امثال آن، از كارهاي متفرق.
3- معارفي كه مربوط است به واسطه هائي كه بين او و انسان هستند، مانند حجابها، و لوح، و قلم، و عرش، و كرسي، و بيت المعمور، و آسمان، و زمين، و ملائكه، و شيطانها، و جن، و غير ذلك.
4- معارفي كه مربوط است به خود انسان در زندگي قبل از دنيا.
5- معارفي كه مربوط است بانسان در دنيا، چون تاريخ پيدايش نوع او، و خود شناسيش، و شناسائي اصول اجتماعي، و مسئله نبوت، و رسالت، و وحي، و الهام، و كتاب، و دين، و شريعت، كه از اين باب است مقامات انبيا، كه از داستانهاي آنان استفاده مي شود، همان داستانهائي كه قرآن كريم از آن حضرات حكايت كرده است.
6- معارف مربوط به انسان در عوالم بعد از دنيا، يعني عالم برزخ و معاد.
7- معارف مربوط به اخلاق نيك و بد انسان، كه مقامات اوليا در صراط بندگي يعني اسلام و ايمان و احسان و اخبات و اخلاص و غير ذلك مربوط به اين معارف است.
و اما آياتي كه مربوط است به احكام ديني، در اين تفسير پيرامون آنها بحث نشده، چون كه بحث پيرامون آنها مربوط به كتاب فقه است نه تفسير.

ويژگي تفسير الميزان
نتيجه اين طريقه از تفسير اين شده كه در تمامي اين كتاب و در تفسير همه آيات قرآني يك بار هم نمي بيني كه آيه اي را بر معنائي خلاف ظاهر حمل كرده باشيم، پس در اين كتاب تاويلي كه ديگران بسيار دارند نمي بيني، بله تاويل به آن معنائي كه قرآن در چند جا اثباتش مي كند، به زودي خواهي ديد كه آن تاويل اصلا از قبيل معاني نيست. سپس در هر چند آيه بعد از تمام شدن بحثها و بيانات تفسيري، بحث هائي متفرق از روايات قرار داده ايم، و در آن به آن مقدار كه بر ايمان امكان داشت، از روايات منقوله از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و ائمه اهل بيت سلام الله عليهم اجمعين هم از طرق عامه و هم خاصه ايراد نموده ايم، و اما آن رواياتي كه از مفسرين صحابه و تابعين چيزي نقل مي كند، در اين كتاب نقل نكرديم، براي اين كه صرف نظر از اينكه رواياتي است در هم و بر هم، كلام صحابه و تابعين حجيتي براي مسلمانان ندارد، (مگر رواياتي كه بعنوان موقوفه نقل شده است). و به زودي اهل بحث اگر در روايات منقوله از ائمه عليهم السلام دقت بفرمايند مطلع خواهد شد كه اين طريقه نويني كه بيانات اين كتاب بر آن اساس نهاده شده، طريقه اي جديد نيست، بلكه قديمي ترين طريقه اي است كه در فن تفسير سلوك شده، و طريقه معلمين تفسير سلام الله عليهم است. البته در خلال اين كتاب بحث هاي مختلف فلسفي، و علمي، و تاريخي، و اجتماعي، و اخلاقي، هست، كه در آنها نيز به مقدار وسعمان بحث كرده ايم، و در همه اين بحث ها به ذكر آن مقدماتي كه سنخيت با بحث داشته اكتفا نموده، و از ذكر مقدماتي كه مقدميت ندارد، و خارج از طور بحث است خودداري نموديم. و سداد و رشاد را از خداي تعالي مسئلت مي نمائيم كه بهترين ياور و راهنما است.
فقير الي الله محمد حسين طباطبائي