p+98 31 32298095
و آن حكمت آميز و بلندمرتبه است و در ام الكتاب در نزد ماست. (سوره مباركه زخرف، آيه 4)
ام الكتاب | آموزش قرآن كريم

آموزش قرآن کریم

روش‌ صحيح‌ تفسير قرآن‌
چكيده‌
اين‌ مقال‌ بر آن‌ است‌ كه‌ اولاً‌ فهم‌ قرآن‌ براي‌ همگان‌ ممكن، و ثانياً‌ روشمند است. مؤ‌لف، چهارده‌ شرط‌ را براي‌ تفسير صحيح‌ قرآن‌ ذكر مي كند كه‌ عبارتند از:
1. آگاهي‌ از قواعد زبان‌ عربي.
2. آگاهي‌ از معاني‌ مفردات‌ قرآن.
3. تفسير قرآن‌ به‌ قرآن.
4. مراجعه‌ به‌ شأن‌ نزول‌ها.
5. مراجعه‌ به‌ احاديث‌ صحيح.
6. توجه‌ به‌ هماهنگي‌ مجموع‌ آيات‌ قرآن.
7. توجه‌ به‌ سياق‌ آيات.
8. آگاهي‌ از آراي‌ مفسران‌ اسلامي.
9. پرهيز از هر نوع‌ پيشداوري.
10. آگاهي‌ از بينش‌هاي‌ فلسفي‌ و علمي.
11. آگاهي‌ از تاريخ‌ صدر اسلام.
12. آگاهي‌ از قصه‌ها و تاريخ‌ زندگاني‌ پيامبران.
13. آگاهي‌ از تاريخ‌ محيط‌ نزول‌ قرآن.
14. شناخت‌ آيات‌ مكي‌ از مدني.
مؤ‌لف‌ در پايان‌ مطرح‌ مي كند كه‌ اينها، پايه‌هاي‌ چهاده گانة‌ روش‌ تفسير صحيح‌ قرآن‌ است‌ كه‌ برخي‌ از آنها اولويت‌ خاصي‌ دارند و هر چند مي توان‌ برخي‌ از آنها را در برخي‌ ديگر ادغام‌ كرد، براي‌ روشني‌ هر چه‌ بيشتر به‌ صورت‌ جداگانه‌ بررسي‌ شده‌اند.
‌واژگان‌ كليدي: قرآن، تفسير قرآن، مفسران، تاريخ‌ صدر اسلام، شأن‌ نزول‌ آيات، احاديث‌ صحيح.
قرن‌ بيستم‌ ميلادي‌ يا چهاردهم‌ اسلامي، با بيداري‌ شرق‌ و شرقيان‌ و به‌ ويژه‌ مسلمانان‌ آغاز شد. در اين‌ قرن، طلسم‌ استعمار تا حدودي‌ درهم‌ شكست، كشورهاي‌ مستعمره‌ به‌ صورت‌ كشورهاي‌ آزاد يا نيمه‌آزاد درآمدند، مسلمانان‌ و رهبران‌ فكري‌ و علمي‌ آنان‌ در يك‌ سلسله‌ مسائل‌ اساسي‌ انديشيدند، علل‌ ضعف‌ و عقب‌ افتادگي‌ را مورد مطالعه‌ قرار دادند و در صدد چاره‌ جويي‌ برآمدند.
از مسائلي‌ كه‌ بيش‌تر مورد توجه‌ قرار گرفت، نشر معارف‌ و حقايق‌ و علوم‌ قرآن‌ بود، زيرا در قرون‌ پيشين، فقط‌ طبقه‌ دانشمند از حقايق‌ علمي‌ اين‌ كتاب‌ آسماني‌ بهره‌ مي برد و طبقات‌ ديگر مردم‌ فقط‌ به‌ روخواني‌ بسنده، و بيش‌تر در روخواني‌ و تجويد قرآن‌ مي كوشيدند و كتاب‌هاي‌ تفسيري‌ كه‌ در آن‌ قرون‌ نوشته‌ مي شد، هدفش‌ راهنمايي‌ طبقه‌ دانشمند بود و كم‌تر اتفاق‌ مي افتاد كه‌ مفسر براي‌ راهنمايي‌ طبقات‌ ديگر از مردم‌ به‌ مفاهيم‌ قرآن، تفسيري‌ بنويسد يا جلسة‌ تفسير تشكيل‌ دهد. گويا مطلوب‌ براي‌ دانشمندان، امعان‌ و تفكر در آيات‌ قرآن‌ و مطلوب‌ طبقات‌ ديگر، روخواني‌ و تجويد و قرائت‌ بود.
اين‌ طرز تفكر، افزون‌ بر اين‌ كه‌ ضررهاي‌ بي‌ شماري‌ داشت‌ كه‌ بعد دانشمندان‌ به‌ زيآنهاي‌ آن‌ پي‌ بردند، با صريح‌ خود قرآن‌ نيز مخالف‌ بود، زيرا قرآن‌ عموم‌ مردم‌ را به‌ تفكر و غور در معاني‌ آيات‌ قرآن‌ دعوت‌ مي كند و آن‌ را مشعل‌ فروزان، بهترين‌ راهنما و هادي‌ پرهيزكاران‌ مي خوانده‌ و تذكره و وسيله‌ يادآوري‌ قلمداد مي كند. افرادي‌ را كه‌ از شنيدن‌ قرآن‌ و تدبر در معاني‌ آن‌ روي‌ مي گردانند، به‌ سخت ترين‌ وجه‌ سرزنش‌ مي كند و مي فرمايد:
فَمَا لَهُم‌ عَن‌ التَّذكرَة‌ مُعرضينَ، كَأَنَّهُم‌ حُمُرٌ‌ مُستَنفرَةٌ، فَرَّت‌ من‌ قَسوَرَةٍ‌ (مدثر (74): 49 - 51).
چه‌ شده‌ است‌ كه‌ آنان‌ از قرآن‌ روي‌ گردانند؟ گويي‌ خران‌ رم‌ كرده‌اند كه‌ از شير گريخته‌ باشند.
آياتي‌ كه‌ پرهيزكاران‌ و خردمندان، و متفكران‌ و هوشمندان‌ را به‌ استماع‌ و فراگرفتن‌ مفاهيم‌ قرآن‌ مي خواند، به‌ اندازه‌اي‌ است‌ كه‌ ما از نقل‌ و ترجمه‌ و تعيين‌ مواضع‌ آنها خودداري، و فقط‌ به‌ نقل‌ و ترجمه‌ يك‌ آيه‌ بسنده‌ مي كنيم‌ و از اين‌ مطلب‌ مي گذريم.
وَلَقَد‌ يَسَّرنَا القُر‌آنَ‌ للذٍّكر‌ فَهَل‌ من‌ مُدَّكرٍ‌ (قمر (54): 17).
ما قرآن‌ را براي‌ پندگيري‌ آسان‌ كرديم. آيا متذكري‌ هست.
اين‌ آيه‌ و نظاير آن‌ مي رساند كه‌ فهم‌ و استفاده‌ از قرآن‌ در گرو طبقه‌ مخصوصي‌ نيست، نتيجه‌ اين‌ كه‌ كنار گذاشتن‌ تودة‌ مردم‌ از بهره‌گيري‌ از آيات‌ قرآن‌ با تجربياتي‌ كه‌ در قرون‌ گذشته‌ نتيجه‌ داشته، با متن‌ خود كتاب‌ آسماني‌ مخالف‌ است.
از اين‌ نظر، از جمله‌ تحو‌لاتي‌ كه‌ در آغاز قرن‌ چهارم‌ هجري‌ دربارة‌ تفسير پديد آمد، همگاني‌ شدن‌ جلسات‌ تفسير، و آشنا ساختن‌ تودة‌ مردم‌ با اين‌ كتاب‌ بوده‌ است، و در اين‌ زمينه‌ در اقطار كشورهاي‌ اسلام‌ (مصر، سوريه، عراق، پاكستان‌ و ايران) تفاسيري‌ نوشته، و جلساتي‌ تشكيل‌ شد كه‌ هدف‌ از آنها آشنا ساختن‌ عموم‌ مردم‌ با قرآن‌ بوده‌ است.
در اين‌ جا لازم‌ است‌ به‌ گونه‌اي‌ راه‌ و روش‌ تفسير صحيح‌ را ارائه‌ كنيم‌ تا از اين‌ طريق، به‌ كمك‌ شيفتگان‌ فهم‌ مفاهيم‌ و معارف‌ قرآن‌ بشتابيم.
تفسير قرآن‌ به‌ معناي‌ واقعي‌ به‌ نحوي‌ كه‌ مفسر در فهم‌ معناي‌ آيه، اجتهاد و كوشش‌ را در پيش‌ گيرد، نه‌ اين‌ كه‌ به‌ پيروي‌ از ديگران‌ آيه‌ را تفسير كند، در گرو تحقق‌ زمينه‌ها و رعايت‌ اموري‌ است‌ كه‌ هم‌اكنون‌ به‌ آنها اشاره‌ مي كنيم.

1. آگاهي‌ از قواعد زبان‌ عربي‌ نخستين‌ پايه‌ براي‌ تفسير قرآن، اين‌ است‌ كه‌ مفسر بايد از قواعد زبان‌ عربي‌ به‌ طور كامل‌ آگاه‌ باشد تا در ساية‌ آگاهي‌ از آن‌ بتواند فاعل‌ را از مفعول، ظرف‌ را از مظروف، حال‌ را از ذوالحال، و معطوف‌ را از معطوفٌ‌ عليه‌ به‌ خوبي‌ تشخيص‌ دهد. نه‌ تنها قرآن‌ به‌ چنين‌ كليدي‌ نياز مبرم‌ دارد، بلكه‌ استفاده‌ از هر كتابي‌ كه‌ به‌ هر زباني‌ نوشته‌ شده‌ باشد، در گرو آگاهي‌ از گرامر آن‌ زبان‌ است. چه‌ بسا خطاهايي‌ در معناي‌ آيه‌ رخ‌ مي دهد كه‌ ريشة‌ آن، عدم‌ آگاهي‌ از قواعد زبان‌ عربي‌ است.
اين‌ شرط‌ چنان‌ روشن‌ است‌ كه‌ خود را از هر نوع‌ سخن‌ گفتن‌ دربارة‌ آن‌ بي ‌نياز مي دانيم، البته‌ مقصود از آگاهي، تخصص‌ در علوم‌ اشتقاق‌ و صرف‌ و نحو نيست، زيرا تفسير قرآن‌ به‌ تخصص‌ در اين‌ دو علم‌ نياز ندارد، بلكه‌ كافي‌ است‌ كه‌ بتواند با فراگيري‌ اجمالي، اين‌ نوع‌ مسائل‌ را تشخيص‌ دهد و چنين‌ تشخيصي‌ به‌ يك‌ دوره‌ آموزش‌ عمومي‌ در زمينه‌هاي‌ اشتقاق‌ و صرف‌ و نحو نياز دارد.

2. آگاهي‌ از معاني‌ مفردات‌ قرآن‌
آگاهي‌ از معاني‌ مفردات‌ قرآن، يكي‌ از پايه‌هاي‌ اساسي‌ براي‌ تفسير قرآن‌ است، زيرا فهم‌ مركب، متفر‌ع‌ بر فهم‌ مفردات‌ آن‌ است. نكتة‌ لازم‌ در اين‌ شرط‌ اين‌ است‌ كه‌ هرگز نبايد بر مفاهيمي‌ كه‌ از مفردات‌ آيه‌ در ذهن‌ ما موجود است، تكيه‌ و براساس‌ آن، آيه‌ را تفسير كرد، زيرا چه‌ بسا بر اثر مرور زمان‌ در معاني‌ الفاظ، دگرگوني‌ پيدا شده‌ و معاني‌ معروف‌ در عصر رسالت‌ به‌ نوعي‌ تغيير كرده‌ است. اين‌ جا است‌ كه‌ بايد به‌ ريشه‌يابي‌ پرداخت‌ و معاني‌ ريشه‌اي‌ را به‌ دست‌ آورد، آن‌ گاه‌ به‌ تفسير آيه‌ توجه‌ كرد، براي‌ مثال، لفظ‌ عصي و غوي در عرف‌ امروز به‌ معناي‌ گناه‌ كرد يا گمراه‌ شد است، در حالي‌ كه‌ معاني‌ ريشه‌اي‌ اين‌ الفاظ، غير آن‌ چيزي‌ است‌ كه‌ امروز در اذهان‌ ما جاي‌ گرفته‌ است.
گروهي‌ را مي بينيم‌ كه‌ با آية‌ وَ‌عَصَي‌ آدَمُ‌ رَبَّهُ‌ فَغَوَ‌ي‌ (طه‌ (20): 121) بر عدم‌ عصمت‌ پيامبران‌ استدلال، و تصور مي كنند كه‌ لفظ‌ عصي و غوي در عصر رسالت‌ به‌ همان‌ معنا بود كه‌ امروز در اذهان‌ ما وجود دارد، در حالي‌ كه‌ اگر اين‌ دو لفظ‌ از نظر معنا، ريشه‌يابي‌ شوند، خواهيم‌ ديد كه‌ اين‌ دو لفظ، دو معناي‌ ريشه‌اي‌ دارند كه‌ آن‌ چه‌ امروز از اين‌ دو لفظ‌ در ذهن‌ موجود است، متطور و مشتق‌ از آن‌ معاني‌ ريشه‌اي‌ هستند و هرگز معناي‌ اصيل‌ اين‌ دو لفظ، با معصيت‌ اخلاقي‌ ملازم‌ نيست.
بهترين‌ كتابي‌ كه‌ مي تواند راهنماي‌ ما در يافتن‌ معاني‌ ريشه‌اي‌ الفاظ‌ قرآن‌ باشد، همان‌ كتاب‌ المقاييس، نگارش‌ احمدبن‌ فارس‌ بن‌ زكريا، متوفاي‌ سال‌ 395 است.
اين‌ كتاب‌ در شش‌ جزء در مصر چاپ‌ شده‌ و تمام‌ سعي‌ مؤ‌لف‌ كتاب، اين‌ است‌ كه‌ معاني‌ ريشه‌اي‌ الفاظ‌ را در اختيار ما بگذارد، آن‌ گاه‌ يادآور مي شود كه‌ معاني‌ ديگر چگونه‌ به‌ تدريج‌ از اين‌ ريشه‌ اشتقاق‌ يافته‌ و به‌ ظاهر به‌ صورت‌ معاني‌ مستقلي‌ درآمده‌اند.
امروز چه‌ بسا در كتاب‌هاي‌ لغت، براي‌ برخي‌ الفاظ‌ ده‌ معنا مشاهده‌ مي شود و انسان‌ تصور مي كند كه‌ اين‌ لفظ، براي‌ ده‌ معنا وضع‌ شده‌ و داراي‌ معاني‌ ده‌گانه‌ است، ولي‌ وقتي‌ به‌ كتاب‌ المقاييس‌ مراجعه‌ مي كند، روشن‌ مي شود كه‌ اين‌ لفظ‌ يك‌ معنا بيش‌ ندارد و ديگر معاني، صورت‌هاي‌ گوناگون‌ آن‌ معناي‌ اول‌ است‌ كه‌ به‌ مرور زمان، رنگ‌ تعدد و معناي‌ مستقل‌ به‌ خود گرفته‌ است.
گذشته‌ از اين‌ كتاب، مفسر واقعي‌ بايد در تشخيص‌ معاني‌ مفردات‌ از كتاب‌هاي‌ المفردات‌ في‌ غريب‌ القرآن، نگارش‌ ابوالقاسم‌ حسين‌ بن‌ محمد معروف‌ به‌ راغب‌ اصفهاني‌ متوفاي‌ سال‌ 502 و كتاب‌ النهاية‌ في‌ غريب‌ الحديث‌ و الأ‌ثر، نگارش‌ مجدالدين‌ ابوالسعادات‌ مبارك‌ بن‌ محمد جزري، معروف‌ به‌ ابن‌اثير متولد 544 و متوفاي‌ 606 بهره‌ گيرد. كتاب‌ اخير، در شش‌ جلد در مصر به‌ چاپ‌ رسيده‌ است. هرچند اين‌ كتاب‌ دربارة‌ مفردات‌ احاديث‌ سخن‌ مي گويد مي تواند در تفسير قرن‌ نيز به‌ ما كمك‌ شاياني‌ كند. كتاب‌ مجمع‌البحرين، نگارش‌ طُريحي‌ نجفي‌ متوفاي‌ 1086 در تفسير لغات‌ كمك‌ مؤ‌ثري‌ است.

3. تفسير قرآن‌ به‌ قرآن‌
قرآن، با كمال‌ روشني، خود را بيانگر همه‌ چيز معرفي‌ مي كند، آنجا كه‌ مي فرمايد:
وَنَزَّلنَا عَلَيَ‌ الكتَابَ‌ تبيَاناً‌ لكُلٍّ‌ شَيءٍ‌ (نحل‌ (16): 89).
قرآن‌ را بيانگر همه‌ چيز براي‌ تو فرو فرستاديم.
حال‌ كه‌ قرآن‌ بيانگر همه‌ چيز هست، به‌ طور طبيعي‌ بيانگر خود نيز هست، بنابراين، اگر در آيه‌اي‌
ابهامي‌ وجود داشته‌ باشد، به‌ طور طبيعي‌ مصلحت‌ در ابهام ‌گويي‌ بوده‌ است‌ و مي توان‌ با مراجعه‌ به‌ آيات‌ ديگر كه‌ در آن‌ زمينه‌ وارد شده‌اند، از آيه‌ نخست‌ رفع‌ ابهام‌ كرد.

در اينجا نمونه‌اي‌ را براي‌ مثال‌ يادآور مي شويم:
خداوند در آيه‌ 173 شعرأ دربارة‌ قوم‌ لوط‌ چنين‌ مي فرمايد:
وَ‌أَمطَرنَا عَلَيهم‌ مَّطَراً‌ فَسَأَ‌ مَطَرُ‌ المُنذَرينَ‌ (شعرأ (26): 173).
ما بر آنان‌ باراني‌ فرستاديم. چه‌ بد بود باران‌ بيم ‌شدگان.
اين‌ آيه‌ به‌ اجمال‌ از فرستادن‌ باران‌ سخن‌ مي گويد، ولي‌ روشن‌ نيست‌ كه‌ اين‌ ريزش، از چه‌ مقوله‌اي‌ بوده‌ است. آيا ريزش‌ آب‌ بود يا ريزش‌ سنگ، ولي‌ آية‌ ديگر، ابهام‌ آيه‌ مورد نظر را رفع‌ مي كند، آنجا كه‌ مي فرمايد:
وَ‌أَمطَرنَا عَلَيهم‌ حجَارَةً‌ من‌ سجٍّيلٍ‌ (حجر (15): 74).
ما آنان‌ را سنگباران‌ كرديم.
كلمة‌ حجاره روشنگر ابهام‌ آية‌ نخست‌ است. براي‌ اين‌ كه‌ در اين‌ مورد به‌ صورت‌ گسترده‌ سخن‌ گفته‌ باشيم، نمونة‌ ديگري‌ را نيز مي آوريم. قرآن‌ در موردي‌ مي فرمايد:

هَل‌ يَنظُرُونَ‌ اً‌لاَّ‌ أَن‌ يَأتيَهُمُ‌ اللهُ‌ في‌ ضُلَلٍ‌ منَ‌ الغَمَام‌ وَ‌المَ‌لاَئكَةُ‌ وَقُضيَ‌ الأَمرُ‌ وَ‌اًلَي‌ الله‌ تُرجَعُ‌ الأُمُورُ‌ (بقره‌ (2):، 210).
يهودان‌ انتظار دارند كه‌ خدا در سايبآنهاي‌ ابر با فرشتگان‌ به‌ سوي‌ آنها بيايد در صورتي‌ كه كارها يكسره، و سرانجام‌ اشخاص‌ معين شده‌ است‌ و همة‌ كارها به‌ سوي‌ خدا باز مي ‌گردند.
ظاهر اين‌ آيه، خالي‌ از ابهام‌ نيست، زيرا آمدن‌ و رفتن‌ از اوصاف‌ جسم‌ شمرده‌ مي شود و ذات‌ مقدس‌ خدا از جسم‌ و جسمانيات‌ پيراسته‌ است. در اين‌ صورت‌ بايد ابهام‌ آيه‌ را از طريق‌ ديگر از بين‌ ببريم. يكي‌ از آن‌ طرق، دقت‌ در آيات‌ مشابه‌ است‌ كه‌ مضمون‌ اين‌ آيه‌ در آن‌ تكرار شده، و مشابه‌ آية‌ پيشين‌ آية‌ 33 نحل‌ است‌ كه‌ آشكارا مي رساند مقصود از آمدن‌ پروردگار، آمدن‌ دستور الاهي‌ از عذاب‌ و عقاب، و از امر و نهي‌ است، آنجا كه‌ مي فرمايد:
هَل‌ يَنظُرُونَ‌ اً‌لاَّ‌ أَن‌ تَأتيَهُمُ‌ المَ‌لاَئكَةُ‌ أَو‌ يَأتيَ‌ أَمرُ‌ رَبٍّ‌ كَذل‌ فَعَلَ‌ الَّذينَ‌ من‌ قَبلهم‌ وَمَا ظَلَمَهُمُ‌ اللَّهُ‌ وَلكن‌ كَانُوا أَنفُسَهُم‌ يَظلمُونَ‌ (نحل‌ (16): 33).
مگر جز اين‌ انتظار دارند كه‌ فرشتگان‌ به‌ سوي‌ آنها بيايند، يا فرمان‌ پروردگارت‌ بيايد. سيرة‌ پيشينيان‌ نيز چنين‌ بوده‌ است. خدا به‌ آنها را ستم‌ نكرده‌ و آنها به‌ خود ستم‌ كردند.
اين‌ آيه‌ به‌ صراحت‌ از آية‌ نخست‌ رفع‌ ابهام‌ مي كند و با لفظ‌ امر فاعل‌ واقعي‌ آمدن را روشن‌ مي سازد.
اين‌ روش‌ (تفسير آيات‌ با آيات) روش‌ محكم‌ و استواري‌ است‌ و شيوة‌ پيشوايان‌ شيعه‌ نيز همين‌ بوده‌ و هم‌اكنون، مفسران‌ محقق، از اين‌ روش‌ استفاده‌ مي كنند.
تفسير استاد بزرگ‌ حضرت‌ آقاي‌ طباطبايي‌ به‌ نام‌ الميزان‌ هم‌ بر اين‌ اساس‌ نگارش‌ يافته‌ است، البته‌ اين‌ مسأله‌ غير از مسألة‌ توجه‌ به‌ هماهنگي‌ مجموع‌ آيات‌ قرآن است‌ كه‌ بعد مورد بحث‌ قرار خواهد گرفت. در اينجا، هدف‌ اين‌ است‌ كه‌ مي توان‌ اجمال‌ آيه‌اي‌ را به‌ وسيلة‌ آيه‌ ديگر برطرف‌ كرد، در حالي‌ كه‌ در عنوان‌ بعد، هدف‌ چيز ديگري‌ است‌ و آن‌ اينكه‌ در برداشت‌ خود از يك‌ آيه‌ نبايد آيات‌ ديگر قرآن‌ را از نظر دور داشت‌ و هرگز درست‌ نيست‌ كه‌ از آيه‌اي‌ - هر چند در ظاهر آن، اجمالي‌ نباشد - بدون‌ در نظر گرفتن‌ آيات‌ ديگر كه‌ در همان‌ زمينه‌ وارد شده‌اند، برداشت‌ كرد و مضمون‌ آن‌ را به‌ خدا نسبت‌ داد و ميان‌ اين‌ دو مطلب‌ تفاوت‌ روشن‌ است.

4. مراجعه‌ به‌ شأن‌ نزول‌ها
قرآن‌ مجيد در ظرف‌ بيست‌ و سه‌ سال‌ به‌ دنبال‌ يك‌ سلسله‌ پرسش‌ها يا رويدادها نازل‌ شده‌ است. آگاهي‌ از شأن‌ نزول‌ها، به‌ مفهوم‌ آيه، روشني‌ خاصي‌ مي بخشد. اين‌ نه‌ به‌ آن‌ معنا است‌ كه‌ بدون‌ شأن‌ نزول‌ نمي‌توان‌ به‌ معناي‌ آيه‌ واقف‌ شد و آن‌ را تفسير كرد، بلكه‌ آيات‌ قرآن‌ به‌ حكم‌ اين‌ كه‌ ماية‌ هدايت و بينه و فرقان‌ است، چنان‌ كه‌ مي فرمايد:
هُديً‌ للنَّاس‌ وَبَيٍّنَاتٍ‌ منَ‌ الهُدي‌ وَ‌الفُرقَان‌ (بقره‌ (2): 185).
قرآن‌ براي‌ هدايت‌ مردم‌ فرستاده‌ شده‌ و در آن، نشانه‌هايي‌ از هدايت‌ و جدايي‌ حق‌ از باطل‌ است.
وَ ‌أَنزَلنَا اًلَيكُم‌ نُوراً‌ مُبيناً‌ (نسأ (4): 174).
ما به‌ سوي‌ شما نور روشني‌ را فرو فرستاديم.
به‌ طور طبيعي‌ مفهوم‌ بوده، بدون‌ مراجعه‌ به‌ شأن‌ نزول‌ها نيز مفهوم‌ خواهد بود، ولي‌ با توجه‌ به‌ شأن‌ نزول‌ها، معناي‌ آيه‌ روشن‌تر و بارزتر جلوه‌ مي كند.
در اينجا نمونه‌اي‌ را يادآور مي شويم‌ كه‌ مي تواند شاهد گفتار ما باشد.
وَ‌عَلَي‌ الثَّ‌لاَثَة‌ الَّذينَ‌ خُلٍّفُوا حَتَّي‌ اًذَ‌ا ضَاقَت‌ عَلَيهمُ‌ الأَرضُ‌ بمَا رَحُبَت‌ وَضَاقَت‌ عَلَيهم‌ أَنفُسُهُم‌ وَظَنُّوا أَن‌ لاَمَلجَأَ‌ منَ‌ الله‌ اً‌لاَّ‌ اًلَيه‌ ثُمَّ‌ تَابَ‌ عَلَيهم‌ ليَتُوبُوا اًنَّ‌ اللهَ‌ هُوَ‌ التَّوَّ‌ابُ‌ الرَّحيمُ‌ (توبه‌ (9): 118).
خداوند، به‌ آن‌ سه‌ نفر كه‌ از جنگ‌ تخلف‌ ورزيده‌ بودند تا آنكه‌ زمين، با همة‌ پهناوري‌ بر آنها تنگ‌ شد و خود دلتنگ‌ شدند و مطمئن‌ شدند كه‌ پناهگاهي‌ جز خدا نيست، توفيق‌ داد تا توبه‌ كنند. خدا توبه‌ پذير و مهربان‌ است.
شكي‌ نيست‌ كه‌ معناي‌ آيه‌ روشن‌ است، ولي‌ انسان‌ تمايل‌ دارد در معناي‌ اين‌ آيه‌ از جهات‌ ياد شده‌ در ذيل‌ نيز آگاه‌ شود:
الف: اين‌ سه‌ نفر چه‌ كساني‌ بودند؟
ب: چرا خلف‌ ورزيدند؟
ج: چگونه‌ زمين‌ بر آنان‌ تنگ‌ شد؟
د: چگونه‌ سينة‌ آنان‌ از زندگي‌ تنگ‌ و روح‌ آنان‌ فشرده‌ شد؟
ه: چگونه‌ فهميدند كه‌ پناهگاهي‌ جز خدا نيست؟
و: مقصود از توفيق‌ الاهي‌ در مورد آنان‌ چيست؟
پاسخ‌ به‌ هر يك‌ از اين‌ پرسش‌ها با مراجعه‌ به‌ شأن‌ نزول‌ اين‌ آيه‌ به‌ دست‌ مي آيد.
در اينجا از يادآوري‌ نكته‌اي‌ ناگزيريم‌ و آن‌ اين‌ كه‌ هر شأن‌ نزولي‌ قابل‌ اعتماد نيست. بايد در اعتماد بر شأن‌ نزول‌ها از موازيني‌ كه‌ به‌ وسيلة‌ آنها صحيح‌ از غيرصحيح‌ تميز داده‌ مي شود، استفاده‌ كرد، به‌ ويژه‌ در شأن‌ نزول‌ قصص‌ قرآن‌ كه‌ به‌ پيامبران‌ و امت‌هاي‌ پيشين‌ مربوط‌ است، بايد احتياط‌ را از دست‌ نداد، زيرا بسياري‌ از اين‌ شأن‌ نزول‌ها به‌ وسيله‌ عالمان‌ يهود و مسيحيت‌ و ديگر افراد نقل‌ شده‌ است‌ و هرگز نمي ‌توان‌ به‌ چنين‌ نقل‌هاي‌ تاريخي‌ اعتماد كرد و بسياري‌ از تفاسير، اين‌ شرط‌ را رعايت‌ نكرده‌ و هر نوع‌ شأن‌ نزولي‌ را از افراد غير قابل‌ اعتماد، نقل‌ كرده‌اند.

5. مراجعه‌ به‌ احاديث‌ صحيح‌
بخشي‌ از آيات‌ قرآن‌ به‌ آيات‌ احكام‌ مربوط‌ است، آياتي‌ كه‌ دربارة‌ اعمال‌ و افعال‌ مكلفان‌ وارد شده، حكم‌ آنها را بيان‌ مي كند.
تعداد اين‌ نوع‌ آيات‌ در قرآن، كم‌ نيست‌ تا آنجا كه‌ برخي، آنها را به‌ پانصد آيه‌ رسانده‌اند. هر چند شمارة‌ آيه‌ها از اين‌ مقدار كمتر است، بهره ‌گيري‌ از اين‌ نوع‌ آيات، بدون‌ مراجعه‌ به‌ احاديث‌ صحيح‌ اسلامي‌ امكان ‌پذير نيست، زيرا اغلب‌ اين‌ آيات، مطلقاتي‌ هستند كه‌ قيود آنها در لسان‌ نبي‌ اكرم9 و جانشينان‌ معصوم‌ او وارد شده‌ يا عموماتي‌ هستند كه‌ مخصص‌ آنها بعد در سنت‌ رسول‌ گرامي 9 بيان‌ شده‌ و ناگفته‌ پيدا است‌ كه‌ استدلال‌ به‌ اطلاق‌ مطلق‌ يا عموم‌ عام، بدون‌ مراجعه‌ به‌ مقيدها و مخصص‌ها امكان‌ ندارد.
براي‌ اين‌ كه‌ مسأله‌ به‌ صورت‌ روشن‌تري‌ بيان‌ شود، در اين‌ باره‌ باز سخن‌ مي گوييم:
الف: در قرآن‌ مجيد، موضوعاتي‌ وارد شده‌ است‌ كه‌ هيچ‌ گونه‌ توضيحاتي‌ دربارة‌ آنها جز در احاديث‌ اسلامي‌ و سيرة‌ مسلمانان‌ ديده‌ نمي ‌شود، براي‌ مثال، قرآن، نماز، روزه، زكات، خمس و حج را واجب‌ كرده، در صورتي‌ كه‌ دربارة‌ آنها توضيحاتي‌ نداده‌ است‌ و ما ناچاريم‌ خصوصيات‌ اين‌ مجملها را از احاديث‌ اسلامي‌ و سيرة‌ مسلمانان‌ فراگيريم، و بدون‌ مراجعه‌ به‌ اين‌ مراجع، هر نوع‌ تفسير و توضيح‌ دربارة‌ آنها به‌ منزلة‌ آرزوي‌ محال‌ است، و روش‌ تمام‌ مسلمانان‌ جهان‌ از نخستين‌ روزهاي‌ اسلام‌ تا امروز، در تفسير اين‌ نوع‌ آيات، همان‌ است‌ كه‌ بيان‌ شد.

ب: در قرآن‌ مجيد، عمومات‌ و مطلقاتي‌ وارد شده، ولي‌ مخصصات‌ و مقيدات‌ آنها فقط‌ در سنت‌ پيامبر 9 و احاديث‌ معصومان: موجود است.
اين‌ نه‌ تنها رسم‌ قرآن‌ است‌ كه‌ تبصره‌هاي‌ قوانين‌ را كنار آنها يادآور نمي ‌شود، بلكه‌ رسم‌ مجامع‌ قانونگذاري‌ جهان‌ نيز بر اين‌ جاري‌ است، يعني‌ به‌ مرور زمان‌ بر قوانين‌ جاري‌ كشور، تبصره‌ها و تخصيص‌هايي‌ وارد مي سازند. تفاوتي‌ كه‌ در اين‌ مورد، تخصيص‌ها و تقييدهاي‌ قرآن‌ با تبصره‌هاي‌ قوانين‌ بشري‌ دارد، اين‌ است‌ كه‌ علت‌ جدايي‌ تبصره‌ها از اصل، در قوانين‌ بشري، همان‌ محدوديت‌ آگاهي‌ بشر است‌ كه‌ سبب‌ مي شود قوانين‌ به‌ مرور زمان، تبصره‌ها بيابند و مواردي‌ از تحت‌ قانون‌ خارج‌ شود يا مواردي‌ به‌ آن‌ ملحق‌ شوند در صورتي‌ كه‌ در دستگاه‌ تشريع‌ الاهي، مسألة‌ محدوديت‌ مطرح‌ نيست‌ و همة‌ خصوصيات‌ قانون‌ چه‌ آنهايي‌ كه‌ بعدها بايد از تحت‌ قانون‌ خارج‌ شوند، و چه‌ آنهايي‌ كه‌ بعدها بايد به‌ قانون‌ بپيوندند، براي‌ قانونگذاري‌ مانند خدا واضح‌ و روشن‌ است، ولي‌ گاهي‌ مصالح‌ اجتماعي‌ ايجاب‌ مي كند كه‌ خصوصيات‌ قوانين‌ به‌ تدريج‌ بيان‌ شوند، و همة‌ مسائل‌ يك‌ جا مطرح‌ نشوند، براي‌ مثال‌ قرآن، بهره‌ پول‌ را تحريم‌ مي كند و مي فرمايد: وَحَرَّمَ‌ الرٍّبَا (بقره‌ (2): 275)، ولي‌ در احاديث‌ اسلامي، در مواردي، بهرة‌ پول‌ حلال‌ شمرده‌ شده‌ است، مانند ربا ميان‌ پدر و پسر و يا شوهر و همسر و مصالح‌ اين‌ تحليل‌ها به‌ طور كامل‌ روشن‌ است، زيرا در اين‌ دو مورد به‌ سبب‌ وحدت‌ صندوق‌ طرفين و التيام‌ هر دو گروه‌ به‌ هم، بهره ‌كشي‌ از پول، رنگ‌ ظالمانه‌ به‌ خود نگرفته‌ و حلال‌ قلمداد شده‌ است.
ما به‌ حكم‌ آية‌ وَمَا آتَاكُمُ‌ الرَّسُولُ‌ فَخُذُوهُ‌ وَمَا نَهَاكُم‌ عَنهُ‌ فَ‌انتَهُوا (حشر (59): 7)، بايد تمام‌ دستورهايي‌ را كه‌ رسول‌ خدا آورده‌ است، بر گيريم‌ و از كلية‌ چيزهايي‌ كه‌ ارتكاب‌ آنها را تحريم‌ كرده‌ است، دوري‌ جوييم.
حالا اگر مفسر بخواهد در تفسير اين‌ نوع‌ آيات‌ كه‌ تعداد آنها در قرآن‌ كم‌ نيست، به‌ خود قرآن‌ بسنده‌ كند و از هر نوع‌ رجوع‌ به‌ احاديث‌ سرباز زند، با آية‌ ياد شدة‌ پيشين‌ مخالفت‌ كرده‌ و آن‌ را ناديده‌ گرفته‌ است.
نياز قسمتي‌ از آيات‌ مربوط‌ به‌ احكام‌ (چه‌ از لحاظ‌ اجمال‌ در مفاد و معنا مانند صلات‌ و زكات، و چه‌ از لحاظ‌ مخصص‌ و مقيد يعني‌ تبصره‌ و استثناي‌ قانون) به‌ توضيح‌ و تفسير از طريق‌ سنت‌ واحاديث‌ اسلامي، فقيهان‌ را بر آن‌ داشته‌ است‌ كه‌ اين‌ نوع‌ آيات‌ را به‌ صورت‌ جداگانه‌ تفسير كنند، و كتاب‌هايي‌ دربارة‌ خصوص‌ اين‌ نوع‌ آيات‌ بنويسند و در اين‌ مورد، تفسير آيات‌ احكام‌ جصاص، فاضل‌ مقداد و محقق‌ اردبيلي‌ و جزائري، بهترين‌ كتاب‌ها و تفسيرها است.
براي‌ اين‌ كه‌ خوانندة‌ گرامي‌ در اين‌ مورد آگاهي‌ بيش‌تري‌ بيابد، دو نمونة‌ ديگر از اين‌ موارد را يادآور مي شويم:
قرآن‌ به‌ طور مطلق، هر نوع‌ داد و ستدي‌ را تجويز مي كند يا هر نوع‌ عقد قرارداد و عهد و پيماني‌ را محترم‌ مي شمارد و عمل‌ به‌ آن‌ را لازم‌ مي داند، در صورتي‌ كه‌ سنت‌ پيامبر و احاديث‌ اسلامي‌ كه‌ مورد احترام‌ فريقين‌ است، بخشي‌ از معامله‌ها را غير صحيح‌ اعلام‌ مي دارند، مانند خريد و فروش‌ آلات‌ قمار، و مايعات‌ مست‌ كننده‌ و بيع‌هاي‌ منابذه‌ و ملامسه‌ و مانند آنها كه‌ تمام‌ خصوصيات‌ آنها در احاديث‌ وارد شده‌ است، بنابراين، تفسير آية‌ وَ‌أَحَلَّ‌ اللهُ‌ البَيعَ‌ (بقره‌ (2): 275)، بدون‌ مراجعه‌ به‌ اين‌ روايات، صحيح‌ و پا بر جا نيست.
همچنين‌ تفسير آية‌ أَوفُوا ب‌العُقُود‌ (مائده‌ (5): 1)، بدون‌ مراجعه‌ به‌ احاديثي‌ كه‌ بخشي‌ از شرط‌ها و پيمآنها را لغو مي كند و باطل‌ اعلام‌ مي دارد، صحيح‌ نيست، آنجا كه‌ مي گويد:
الا شرطاً‌ احل‌ حراماً‌ و حرم‌ حلالاً.
مگر شرطي‌ كه‌ حلالي‌ را حرام‌ يا حرامي‌ را حلال‌ بدارد.

گواه‌هايي‌ از قرآن‌
مطلب‌ ياد شده، حقيقت‌ محسوسي‌ است‌ كه‌ هر مفسري‌ آن‌ را از نزديك‌ لمس‌ مي كند، و هر انسان‌ واقع‌گرا را قانع‌ مي سازد. گذشته‌ از اين، قرآن‌ به‌ روشني‌ گواهي‌ مي دهد كه‌ كتاب‌ خدا، به‌ بيان‌ رسول‌ گرامي‌ نياز دارد، زيرا پيامبر افزون‌ بر اين‌ كه‌ بايد قرآن‌ را بر مردم‌ تلاوت‌ كند، بايد مقاصد آن‌ را نيز تبيين‌ كند. ما در اينجا، نمونه‌هايي‌ از قرآن‌ را يادآور مي شويم‌ و از بسط‌ و تفصيل‌ آن‌ خودداري‌ مي كنيم.

1. وَ‌أَنزَلنَا اًلَيَ‌ الذٍّكرَ‌ لتُبَيٍّنَ‌ للنَّاس‌ مَا نُزٍّلَ‌ اًلَيهم‌ وَلَعَلَّهُم‌ يَتَفَكَّرُونَ‌ (نحل‌ (16): 44).
قرآن‌ را بر تو فرو فرستاديم‌ تا آن‌ چه‌ را بر مردم‌ نازل‌ شده‌ است، بيان‌ كني‌ تا آنها بينديشند.
دلالت‌ آيه‌ بر مقصد ما در صورتي‌ روشن‌ مي شود كه‌ بدانيم‌ آيه، مأموريت‌ پيامبر را با لفظ‌ لتبين بيان‌ مي كند و مفاد آن‌ غير از مفاد لتقرأ است، يعني‌ پيامبر دو مأموريت‌ دارد:

1. آيات‌ قرآن‌ را بخواند.
2. آيات‌ قرآن‌ را بيان‌ و مقاصد آنها را روشن‌ سازد و هدف‌ اين‌ آيه‌ و امثال‌ آنها، همه‌ آيات‌ قرآن‌ نيست، بلكه‌ آن‌ قسمت‌ از آيات‌ قرآن‌ است‌ كه‌ بدون‌ بيان‌ رسول‌ گرامي، يا جانشينان‌ او، اط‌لاع‌ از مفاد يا از تمام‌ خصوصيات‌ آنها امكان‌پذير نيست، مانند آيات‌ مجمل‌ از آيات‌ احكام‌ يا آياتي‌ كه‌ تبصره‌ و استثنا دارند.

2. لاَ‌ تُحَرٍّ‌ به‌ لسَانََ‌ لتَعجَلَ‌ به، اًنَّ‌ عَلَينَا جَمعَهُ‌ وَقُر‌آنَهُ، فَاًذَ‌ا قَرَ‌انَاهُ‌ فَ‌اتَّبع‌ قُر‌آنَهُ، ثُمَّ‌ اًنَّ‌ عَلَينَا بَيَانَهُ‌ (قيامت‌ (75): 16 - 19).
به‌ سبب‌ عجله‌ در تلاوت‌ قرآن، زبان‌ خود را حركت‌ مده. بر ما است‌ گردآوري‌ آيات‌ و خواندن‌ آنها. هر گاه‌ بر تو تلاوت‌ كرديم، از آن‌ پيروي‌ كن، آن‌ گاه‌ بر ما است‌ بيان‌ و روشن‌ كردن‌ مقاصد آن.
خداوند در اين‌ آيه، سه‌ چيز را برعهده‌ مي گيرد:

1. تلاوت‌ قرآن،
2. گردآوري‌ آيات،
3. تبيين‌ مفاهيم‌ آن، و ناگفته‌ پيدا است‌ كه‌ تبيين‌ مفاهيم‌ قرآن‌ بر پيامبر از طريق‌ وحي، امكان‌پذير است، وگرنه‌ هرگز مردم‌ به‌ طور مستقيم‌ مورد وحي‌ قرار نمي‌گيرند و مضمون‌ وحي‌ الاهي‌ بر پيامبر، يا در قرآن‌ و يا در سنت‌ رسول‌ گرامي‌ او منعكس‌ است، بنابراين، در توضيح‌ مفاد آيات‌ بايد به‌ هر دو منبع‌ مراجعه، و هرگز نبايد به‌ يكي‌ بسنده‌ كرد. به‌ ديگر سخن، خدا در اين‌ آيه، پيامبر را از شتاب‌ در قرائت‌ نهي‌ مي فرمايد، سپس‌ جمع‌آوري‌ و خواندن‌ آن‌ را بر پيامبر، برعهدة‌ خود مي گيرد و دستور مي دهد كه‌ هنگام‌ تلاوت‌ فرشته، از آن‌ پيروي‌ كند، سپس‌ بيان‌ و توضيح‌ (مطالب‌ و مضامين) را برعهدة‌ خود - چنان‌ كه‌ صريح‌ آية‌ ثُمَّ‌ عَلَينا بَيانَهُ‌ است‌ - مي گذارد.
در اين‌ جا، مقصود از بياني‌ كه‌ خدا بر عهده‌ مي گيرد، چه‌ بياني‌ است؟ تصور نشود كه‌ مقصود، بيان‌ الفاظ‌ آيات‌ است، زيرا اين‌ مطلب‌ پيش ‌تر با جملة‌ اًنَّ‌ عَلَينَا جَمعَهُ‌ وَقُر‌آنَهُ‌ گفته‌ شده‌ است، و ديگر نيازي‌ به‌ تكرار نيست. به‌ طور مسلم، منظور، بيان‌ و توضيح‌ مضامين‌ آياتي‌ است‌ كه‌ به‌ بيان‌ الاهي‌ نياز دارد و پيامبر و جانشينان‌ بحق‌ او، پس‌ از دريافت‌ آنها از مقام‌ وحي، در اختيار امت‌ مي گذارند، البته‌ هدف‌ اين‌ نيست‌ كه‌ هر آيه‌اي‌ از آيات، به‌ بيان‌ نياز دارد تا كسي‌ بگويد: آية‌ اًنَّ‌ اللهَ‌ عَلَي‌ كُلٍّ‌ شَيءٍ‌ قَديرٌ‌ نيازمند بيان‌ است، بلكه‌ غرض‌ اين‌ است‌ كه‌ به‌ اجمال‌ در آشنايي‌ با مقاصد قرآن، به‌ بيان‌ وحي‌ احتياج‌ داريم، و فعلاً‌ در كميت‌ آن‌ بحثي‌ نداريم، البته‌ همان‌ طور كه‌ در مراجعه‌ به‌ شأن‌ نزول‌ها يادآور شديم، هرگز نبايد با هر خبر و حديثي، به‌ تفسير قرآن‌ برخاست، بلكه‌ بايد حديث‌ را از نظر سند و دلالت‌ مورد دقت‌ قرار داد و پس‌ از جامع‌ الشرائط‌ بودن از آن‌ كمك‌ گرفت.

6. توجه‌ به‌ هماهنگي‌ مجموع‌ آيات‌ قرآن2
آن‌ چه‌ بيان‌ شد، زيربناي‌ اصل‌ تفسير قرآن‌ است، ولي‌ شرط‌ مهم‌ صحت‌ تفسير و اتقان‌ و استواري‌ آن، اين‌ است‌ كه‌ مفسر هر آيه‌ را از آيات‌ ديگر آن‌ سوره‌ و از آيه‌هاي‌ ديگر سوره‌ها و سرانجام‌ از مجموع‌ قرآن‌ جدا نداند و مطمئن‌ باشد كه‌ مجموع‌ آيات، هدف‌ واحدي‌ يا اهدافي‌ را تعقيب‌ مي كنند كه‌ همگي‌ در يك‌ هدف‌ گسترده‌ خلاصه‌ مي شوند.
بزرگترين‌ لغزشگاه، تفسير اين‌ نقطه‌ است، يعني‌ فردي‌ بر اثر آگاهي‌ از گرامر زبان‌ عربي، به‌ تفسير يك‌ آيه‌ بپردازد و از آيات‌ مشابهي‌ كه‌ در زمينة‌ همان‌ آيه‌ وارد شده‌ است، غفلت‌ ورزد و همين‌ لغزش‌ در تفسير، ماية‌ پيدايش‌ مذاهب‌ و عقايد گوناگون‌ اسلامي‌ شده‌ و هر ملت‌ و صاحب‌ مذهبي، بر عقيدة‌ خود، از قرآن‌ دليل‌ و گواه‌ آورده‌ است.
هيچ‌ مي دانيد كه‌ تمام‌ صاحبان‌ مذاهب‌ اعم‌ از مجبره، معتزله، مشبٍّهه، مجسٍّمه، مرجئه‌ و ديگر دارندگان‌ عقايد و مذاهب، هر يك‌ بر عقيده‌ و انديشه‌هاي‌ خود، از آيات‌ گوناگون‌ قرآن‌ استدلال‌ مي كنند و خود را پيرو آن‌ مي دانند، در صورتي‌ كه‌ مجموع‌ اين‌ مذاهب‌ جز يكي، همگي‌ باطل‌ و از قرآن‌ دور هستند؟
وقتي‌ در ريشة‌ پيدايش‌ اين‌ مذاهب‌ جست‌وجو مي كنيم، مي بينيم‌ كه‌ علت‌ يا يكي‌ از علل‌ پيدايش‌ فرقه‌هاي‌ گوناگون‌ اين‌ است‌ كه‌ هر فرقه‌اي‌ به‌ آيه‌اي‌ چسبيده‌ و از ديگر آيات‌ كه‌ در آن‌ زمينه‌ وارد شده‌ و مي تواند بيانگر آيه‌ نخست‌ باشد، غفلت‌ ورزيده‌ است.
شكي‌ نيست‌ كه‌ در قرآن، آياتي‌ وارد شده‌ است‌ كه‌ اگر به‌ تنهايي‌ بررسي‌ شوند، ما را به‌ انديشه‌هاي‌ گوناگون‌ مانند جبر، اختيار، تشبيه، تنزيه، تجسيم، و ... رهبري‌ مي كند و هرگز نمي‌ توان‌ گفت‌ كه‌ مجموع‌ اين‌ عقايد ضد‌ و نقيض، به‌ وحي‌ الاهي‌ مربوط‌ است‌ و همگي‌ مقاصد قرآن‌ را تشكيل‌ مي دهند در صورتي‌ كه‌ خود قرآن‌ مي فرمايد:
وَلَو‌ كَانَ‌ من‌ عند‌ غَير‌ الله‌ لَوَجَدُوا فيه‌ اخت‌لاَفاً‌ كَثيراً‌ (نسأ (4): 82).
بگو اگر قرآن‌ از جانب‌ غير خدا بود، در آن‌ اختلاف‌هاي‌ فراواني‌ مي يافتند.
اين‌ گره‌ در صورتي‌ گشوده‌ مي شود كه‌ از هماهنگي‌ آيات‌ و انسجام‌ مجموع‌ آنها با يك‌ديگر غفلت‌ نورزيم‌ و توجه‌ كنيم‌ كه‌ قرآن‌ خود را به‌ دو صفت‌ ياد شده‌ در ذيل‌ وصف‌ مي كند:

1. متشابهاً: شبيه‌ يك‌ديگر،
2. مثاني: مكرر از نظر مضمون.
آنجا كه‌ مي فرمايد:
اللَّهُ‌ نَزَّلَ‌ أَحسَنَ‌ الحَديث‌ كتَاباً‌ مُتَشَابهاً‌ مَثَانيَ‌ (زمر (39): 23)، و طبعاً‌ هر شبيهي‌ با شبيه‌ ديگر در حالي‌ كه‌ مي تواند نقاط‌ اختلافي‌ داشته‌ باشد، به‌ طور قطع، جهات‌ مشتركي‌ نيز دارد و به‌ سبب‌ همين‌ جهات‌ مشترك‌ است‌ كه‌ بايد در تفسير يك‌ آيه، همة‌ آيات‌ وارد در زمينه‌ آن‌ آيه‌ را ديد، آن‌ گاه‌ از مجموع‌ آنها اتخاذ نظر كرد و همچنين‌ است‌ مضامين‌ مكرر يك‌ جريان.
اينجا است‌ كه‌ لزوم‌ پي ‌ريزي‌ نوع‌ ديگري‌ از تفسير، يعني‌ به‌ اصطلاح، تفسير موضوعي‌ قرآن، جلوه‌ گر مي شود و مقصود از چنين‌ روشي، اين‌ است‌ كه‌ مجموع‌ آيات‌ موضوع، به‌ اندازة‌ توانايي‌ در يك‌ جا گرد آيند، آن‌ گاه‌ با قرينه‌ قرار دادن‌ آيه‌ و مقايسه‌ آيات‌ با يك‌ديگر، از مجموع، نظر واحدي‌ اتخاذ شود، در حالي‌ كه‌ روش‌ ديگر تفسير قرآن، يعني‌ تفسير آيات‌ قرآن‌ به‌ صورت‌ سوره‌ به‌ سوره‌ مفيد و سودمند است. حتي‌ براي‌ طبقه‌اي، جز اين‌ روش، روش‌ ديگري‌ نمي‌تواند مفيد واقع‌ شود با اين‌ وصف، پرده برداري‌ از مقاصد قرآن‌ به‌ صورت‌ جامع‌ الاطراف، جز از طريق‌ تفسير موضوعي‌ كه‌ روح‌ هماهنگي‌ آيات‌ قرآن‌ و انسجام‌ آنها با يك‌ديگر است، امكان پذير نيست، و اين‌ همان‌ راهي‌ است‌ كه‌ نگارنده‌ آن‌ را در كتاب‌ منشور جاويد قرآن‌ و كتاب‌ مفاهيم‌ القرآن‌ پيموده‌ است‌ و طبعاً‌ خالي‌ از نقص‌ نيست‌ و آيندگان، به‌ تكميل‌ اين‌ روش‌ خواهند پرداخت.

7. توجه‌ به‌ سياق‌ آيات‌
توجه‌ به‌ سياق‌ و به‌ اصطلاح، ماقبل‌ و بعد آيه، به‌ گونه‌اي، شاخه‌اي‌ از شرط‌ ششم، يعني‌ هماهنگي‌ مجموع‌ آيات‌ قرآن‌ با يك‌ديگر است، براي‌ آنجا كه‌ قرآن‌ دربارة‌ موضوعي‌ سخن‌ مي گويد و آياتي‌ را وارد بحث‌ مي سازد، توجه‌ به‌ يك‌ آيه، و انقطاع‌ از آيات‌ ديگر، جز لغزش‌ و دوري‌ از مقصد قرآن، نتيجة‌ ديگري‌ ندارد.
اين‌ نه‌ تنها قرآن‌ است‌ كه‌ بايد در تفسير جمله‌ها و آيه‌هاي‌ آن، مجموع‌ آيات‌ ماقبل‌ و مابعد را در نظر گرفت، بلكه‌ تفسير سخن‌ هر حكيمي، بر اين‌ اساس‌ استوار است. براي‌ روشن‌ شدن‌ موضوع، نمونه‌اي‌ را وارد بحث‌ مي كنيم.
قرآن‌ در سوره‌ اعراف‌ (7) آية‌ 35 مي فرمايد:
يَا بَني‌ آدَمَ‌ اًمَّا يَأتيَنَّكُم‌ رُسُلٌ‌ منكُم‌ يَقُصُّونَ‌ عَلَيكُم‌ آيَاتي‌ فَمَن‌ اتَّقَي‌ وَ‌أَصلَحَ‌ فَ‌لاَ‌ خَوفٌ‌ عَلَيهم‌ وَ‌لاَ‌ هُم‌ يَحزَنُونَ.3
اي‌ فرزندان‌ آدم! اگر به‌ سوي‌ شما پيامبراني‌ از جنس‌ خود شما بيايند و آيه‌هاي‌ مرا براي‌ شما بخوانند، هر كس‌ از شما از مخالفت‌ با دستورهاي‌ من بپرهيزد و راه‌ صلاح‌ نه‌ فساد را پيشه‌ خود سازد، براي‌ او، ترس‌ و اندوهي‌ نيست.
اگر ما در تفسير آيه، از سياق صرف‌ نظر كنيم‌ و خود آيه‌ را بريده‌ از قبل‌ و مابعد آن‌ در نظر بگيريم، مفاد آيه‌ اين‌ خواهد بود كه‌ قرآن‌ از آمدن‌ پيامبراني‌ پس‌ از رسول‌ گرامي‌ گزارش‌ داده‌ و باب‌ نبوت‌ را مختوم‌ و بسته‌ ندانسته‌ است، در صورتي‌ كه‌ در آية‌ ديگر، پيامبر9 را نبي‌ خاتم معرفي‌ مي كند و يادآور مي شود كه‌ باب‌ نبوت‌ به‌ وسيلة‌ او، بسته‌ شده‌ تا ابد به‌ روي‌ بشر باز نخواهد بود، چنان‌ كه‌ مي فرمايد:
مَا كَانَ‌ مُحَمَّدٌ‌ أَبَا أَحَدٍ‌ من‌ رٍّجَالكُم‌ وَلكن‌ رَّسُولَ‌ اللَّه‌ وَخَاتَمَ‌ النَّبيٍّينَ‌ وَكَانَ‌ اللَّهُ‌ بكُلٍّ‌ شَيءٍ‌ عَليماً‌ (احزاب‌ (33): 40).
محمد، پدر هيچ‌ يك‌ از مردان‌ شما نيست، بلكه‌ رسول‌ خدا و خاتم‌ پيامبران‌ است. خدا بر همه‌ چيز عالم‌ و دانا است.
ريشة‌ دو برداشت‌ متناقض‌ مذكور اين‌ مي شود كه‌ در تفسير آية‌ نخست، از سياق‌ آيات، صرف‌ نظر شده‌ و آيه‌ بريده‌ از ماقبل‌ و مابعد مورد تفسير قرار گرفته‌ است، در صورتي‌ كه‌ اگر به‌ خود قرآن‌ مراجعه‌ شود، روشن‌ خواهد شد كه‌ اين‌ آيه، جزئي‌ از مجموع‌ آيات‌ بيست‌ و شش‌گانه‌ (آيات‌ 11 - 36) سورء اعراف‌ است‌ كه‌ همگي‌ بيانگر حادثه‌اي‌ است‌ كه‌ در آغاز آفرينش‌ انسان‌ رخ‌ داده، يعني‌ به‌ زمان‌ خلقت‌ آدم‌ و بيرون‌ رفتن‌ او از بهشت‌ و استقرار وي‌ با فرزندانش‌ در روي‌ زمين‌ مربوط‌ است.
در چنين‌ موقع‌ است‌ كه‌ خدا به‌ فرزندان‌ آدم‌ خطاب‌ مي كند و مي گويد: اي‌ فرزندان‌ آدم! اگر به‌ سوي‌ شما پيامبراني‌ بيايند، هر كس‌ پرهيزگاري‌ را پيشه‌ خود سازد، و راه‌ اصلاح‌ بپيمايد، براي‌ او ترس‌ و اندوهي‌ راه‌ ندارد.
شكي‌ نيست‌ كه‌ پس‌ از استقرار آدم‌ در روي‌ زمين، پيامبران‌ بي ‌شماري‌ براي‌ راهنمايي‌ بشر از سوي‌ خدا آمده‌اند و برنامة‌ همگي‌ اين‌ بود كه‌ فَمَن‌ اتَّقَي‌ وَ‌أَصلَحَ‌ فَ‌لاَ‌ خَوفٌ‌ عَلَيهم‌ وَ‌لاَ‌ هُم‌ يَحزَنُونَ‌ (اعراف‌ (7): 35).
اين‌ خطاب‌ در سرآغاز خلقت، مانع‌ از آن‌ نيست‌ كه‌ پيامبر ما، پيامبر خاتم‌ باشد و به‌ وسيلة‌ او باب‌ نبوت‌ كه‌ ساليان‌ درازي‌ به‌ روي‌ بشر باز بود، به‌ عللي‌ بسته‌ شود، نتيجه‌ اين‌ كه‌ قرآن، خطاب‌ آن‌ مقطع‌ از زمان‌ را براي‌ ما نقل‌ و حكايت‌ مي كند، نه‌ اين‌ كه‌ از جرياني‌ تحقق‌ يافته‌ پس‌ از نزول، گزارش‌ مي كند. اين‌ حقيقت‌ در صورتي‌ روشن‌ مي شود كه‌ بدانيم‌ قرآن‌ در آيات‌ بيست‌ و شش ‌گانه‌ خود، فرزندان‌ آدم‌ را سه‌ بار با جمله‌ يا بني‌آدم خطاب‌ كرده‌ و فرموده‌ است:
1. يَا بَني‌ آدَمَ‌ قَد‌ أَنزَلنَا عَلَيكُم‌ لبَاساً‌ ... (اعراف‌ (7): 26).
2. يَا بَني‌ آدَمَ‌ لاَيَفتنَنَّكُمُ‌ الشَّيطَانُ‌ كَمَا أَخرَجَ‌ أَبَوَيكُم‌ ... (اعراف‌ (7): 27).
3. يَا بَني‌ آدَمَ‌ اًمَّا يَأتيَنَّكُم‌ رُسُلٌ‌ منكُم‌ ... (اعراف‌ (7): 35).
در مورد ديگر كه‌ قرآن‌ از خطاب‌هاي‌ آغاز آفرينش‌ نيز سخن‌ مي گويد، از اين‌ لفظ‌ بهره‌ گرفته‌ است:
أَلَم‌ أَ‌عهَد‌ اًلَيكُم‌ يَا بَني‌ آدَمَ‌ أَن‌ لاَّ‌ تَعبُدُوا الشَّيطَانَ... (يس‌ (36): 60).
اين‌ نوع‌ خطاب‌ها به‌ عصر آغاز آفرينش‌ و مناسب‌ با آن‌ مربوط‌ است، نه‌ عصر رسول‌ گرامي.
با اين‌ بيان‌ روشن‌ شد كه‌ خطاب‌ در آية‌ مورد بحث، جزو خطاب‌هاي‌ نخستين‌ در آغاز آفرينش‌ است، و مفاد آن‌ با ختم‌ نبوت ارتباطي‌ ندارد، و ريشة‌ اشتباه‌ ناديده‌ گرفتن‌ سياق‌ آيه‌ است.

سياق‌ آيات‌ و احاديث‌ متواتر
در حالي‌ كه‌ توجه‌ به‌ ماقبل‌ و مابعد آيه، يكي‌ از كليدهاي‌ تفسير صحيح‌ و استوار است، با اين‌ وصف، سياق‌ آيه‌ تا آنجا اعتبار دارد كه‌ استقلال‌ آيه‌ و جدايي‌ آن‌ از ماقبل‌ خود با دليل‌ قطعي‌ ثابت‌ نشود و در صورت‌ ثبوت، نبايد سياق آيات‌ را در تفسير آيه‌ دخالت‌ داد.
مطالعه‌ در آيات‌ قرآن‌ ثابت‌ مي كند كه‌ گاهي‌ (البته‌ گاهي) قرآن‌ پيش‌ از فراغ‌ از موضوعي، به‌ مناسبتي‌ موضوع‌ تازه‌اي‌ را مطرح‌ مي كند و پس‌ از فراغ‌ از آن، دو مرتبه‌ به‌ تعقيب‌ موضوع‌ نخست‌ مي پردازد و اين، يكي‌ از خصوصيات‌ قرآن‌ است‌ و در سخنان‌ افراد بليغ، كم‌ و بيش‌ نيز نظر دارد، البته‌ مقصود اين‌ نيست‌ كه‌ قرآن‌ در اثناي‌ بحث‌ از موضوعي، بدون‌ هيچ‌ مناسبتي‌ از موضوع‌ جديدي‌ ياد، و به‌ اصطلاح، آيه‌ يا آيات‌ مربوط‌ به‌ موضوعي‌ را ميان‌ آيات‌ مربوط‌ به‌ موضوع‌ ديگر اقتحام مي كند، بلكه‌ مقصود اين‌ است‌ كه‌ در عين‌ حفظ‌ تناسب، پيش‌ از پايان‌ يافتن‌ بحث‌ از موضوع‌ نخست، موضوع‌ جديدي‌ را نيز مطرح‌ مي كند، آنگاه‌ دوباره‌ به‌ تكميل‌ آيات‌ موضوع‌ نخست‌ مي پردازد.

8 . آگاهي‌ از آرا
آگاهي‌ از آراي‌ مفسران‌ اسلامي‌ كه‌ عمري‌ روي‌ قرآن‌ كار كرده‌اند و به‌ حق، استاد فن‌ به‌ شمار مي روند، از پايه‌هاي‌ تفسير قرآن‌ است.
شكي‌ نيست‌ كه‌ روز نزول‌ قرآن، به‌ سبب‌ آگاهي‌ مردم‌ از قراين‌ و ظروف‌ حاكم‌ بر آن، مفاهيم‌ بسياري‌ از آيات‌ روشن‌ بود، و در فهم‌ مقاصد قرآن، به‌ آگاهي‌ از اين‌ آرا نيازي‌ نبود، ولي‌ به‌ سبب‌ فاصلة‌ زماني‌ و از دست‌ رفتن‌ اين‌ قراين، بايد از اين‌ اقوال‌ و آرا كه‌ مي توانند بيانگر چنين‌ قراين‌ از دست‌ رفته‌اي‌ باشند، كمك‌ گرفت‌ و هرگز نبايد به‌ تنهايي‌ به‌ تفسير قرآن‌ پرداخت، زيرا فكر جمع، از فكر فرد بالاتر است، و احتمال‌ لغزش‌ در فكر فرد بيش‌ از احتمال‌ آن‌ در فكر جمع‌ خواهد بود، البته‌ اين‌ مطلب‌ غير از آن‌ است‌ كه‌ فكر خود را اسير افكار ديگران‌ سازيم، و استقلال‌ فكري‌ خود را از دست‌ بدهيم، زيرا اين‌ گونه‌ پيروي، جز انتحار، چيز ديگري‌ نيست، بلكه‌ مقصود اين‌ است‌ كه‌ در تفسير آيه، از ديگر نظريه‌ها غفلت‌ نورزيم‌ و آنها را ناديده‌ نگيريم. چه‌ بسا ممكن‌ است‌ ما را در اتخاذ نظريه‌ و نتيجه ‌گيري‌ كمك‌ كنند يا ما را به‌ خطاهاي‌ خود واقف‌ سازند.
نكتة‌ قابل‌ توجه‌ در اين‌ جا اين‌ است‌ كه‌ مفسر در چه‌ زماني‌ بايد به‌ نظريات‌ موجود در آيه‌ توجه‌ كند. آيا پيشتر بايد نظريه‌ها را دربارة‌ آيه‌ بررسي، و پس‌ از آگاهي‌ از آنها، تلاش‌ علمي‌ و فكري‌ را آغاز كند و حق‌ را از باطل‌ جدا سازد، يا اين‌ كه‌ نخست‌ بايد به‌ تلاش‌ تفسيري‌ خود بپردازد و در تصميم‌ نهايي‌ به‌ اقوال‌ و ديگر آراي‌ آنها مراجعه‌ كند.
براي‌ فرد مبتدي، راه‌ نخست‌ مفيدتر است، در حالي‌ كه‌ براي‌ فرد محقق، راه‌ دوم‌ متعين‌ خواهد بود، زيرا چه‌ بسا آگاهي‌ از آرا، انسان‌ را از تحقيق‌ و بررسي‌ باز دارد.

9. پرهيز از هر نوع‌ پيشداوري‌
بررسي‌ آيات‌ قرآن‌ با موضع ‌گيري‌هاي‌ پيشين، آفت‌ بزرگ‌ تفسير است. فردي‌ كه‌ با عقايد پيشين، و انديشه‌هاي‌ از پيش‌ ساختة‌ خود به‌ قرآن‌ بنگرد و هدف‌ اين‌ باشد كه‌ براي‌ نظرية‌ خود از قرآن‌ دليلي‌ را بجويد نمي‌تواند از مقاصد واقعي‌ قرآن‌ آگاهي‌ يابد و مقصود را به‌ دست‌ آورد.
مفسر بايد با كمال‌ بي‌طرفي‌ و بدون‌ هر نوع‌ عقيدة‌ از پيش‌ ساخته‌ به‌ قرآن‌ بنگرد تا به‌ مقاصد قرآن‌ دست‌ يابد.
هر نوع‌ موضعگيري‌ قبلي، حجاب‌ بزرگي‌ ميان‌ مفسر و مقاصد قرآن‌ است‌ و سبب‌ مي شود كه‌ مفسر به‌ جاي‌ اين‌ كه‌ عقيده‌ را بر قرآن‌ عرضه‌ بدارد، قرآن‌ را بر عقيده‌ تطبيق‌ كند، و به‌ جاي‌ شاگردي‌ قرآن، بر آن‌ استادي‌ كند.
محدثان‌ اسلامي‌ به‌ اتفاق، حديث‌ ياد شدة‌ ذيل‌ را از رسول‌ گرامي‌ نقل‌ كرده‌اند كه‌ فرمود:
مَن‌ فَسَّرَ‌ القُرآنَ‌ برَ‌أيه‌ فَليَتَبَوَّء مَقعَدَهُ‌ منَ‌ النار‌.
هر كس‌ قرآن‌ را با رأي‌ خود و با پيشداوري‌ و اتخاذ موضعگيري‌هاي‌ قبلي تفسير كند، براي‌ خود جايگاهي‌ از آتش‌ را آماده‌ سازد.
مقصود از تفسير به‌ رأي، جز آنچه‌ گفته‌ شد، نيست.
تأويل‌ يك‌ آيه‌ به‌ كمك‌ آيه‌ ديگر، مانند تأويل‌ آية‌ متشابه‌ به‌ كمك‌ آية‌ محكم، كوچك‌ترين‌ مانعي‌ ندارد و اين‌ گونه‌ تأويل، تفسير به‌ رأي‌ نيست، بلكه‌ تأويل‌ قرآن‌ به‌ كمك‌ خود قرآن‌ است، و در بخش‌ تأويل‌ در قرآن در اين‌ مورد سخن‌ گفتيم.
عمل‌ ممنوع، اين‌ است‌ كه‌ بدون‌ استمداد از آيه‌ و حديث‌ قطعي، به‌ سبب‌ عقيدة‌ قبلي، آيه‌اي‌ را بر مقصود شخصي‌ خود تطبيق‌ كنيم، به‌ گونه‌اي‌ كه‌ اگر چنين‌ موضعگيري‌ خاصي‌ نداشتيم، هرگز آيه‌ را به‌ آن‌ نحو تفسير نمي‌كرديم.
در طول‌ تاريخ، گروه‌ باطنيه‌ و برخي‌ از عارفان‌ و اخيراً‌ فرقة‌ ضاله، و در زمان‌ ما گروهك‌ها با آيات‌ قرآن‌ بازي، و آنها را مطابق‌ مذاق‌ شخصي‌ خود تفسير كرده‌اند، و نه‌ تنها خود گمراه‌ شده‌اند، بلكه‌ زمينة‌ گمراهي‌ ديگران‌ را نيز فراهم‌ آورده‌اند.
ما در اين‌ جا نمونة‌ كوتاهي‌ را مي آوريم‌ و تفصيل‌ آن‌ را به‌ وقت‌ ديگري‌ موكول‌ مي كنيم.
مَرَجَ‌ البَحرَين‌ يَلتَقيَان، بَينَهُمَا بَرزَخٌ‌ لاَ‌ يَبغيَان، فَبأَ‌يٍّ‌ آلاَء‌ رَبٍّكُمَا تُكَذٍّبَان، يَخرُجُ‌ منهُمَا اللُّؤلُؤُ‌ وَ‌المَرجَانُ‌ (الرحمن‌ (55): 19 - 22).
دو دريا را كنار هم‌ قرار داد و ميان‌ آن‌ دو، حائلي‌ است‌ كه‌ به‌ يك‌ديگر تجاوز نمي‌ كنند. كدام ‌يك‌ از نعمت‌هاي‌ خدا را تكذيب‌ مي كنيد. از آن‌ دو دريا، لؤ‌لؤ‌ و مرجان‌ استخراج‌ مي شود.
در اين‌ آيه، از امور ياد شده‌ در ذيل‌ گفت‌ و گو شده‌ است:
1. دو دريا به‌ هم‌ مي رسند،
2. ميان‌ آن‌ دو حائلي‌ است‌ كه‌ با هم‌ مخلوط‌ نمي‌شوند،
3. از آن‌ دو دريا جواهرهايي‌ مانند لؤ‌لؤ‌ و مرجان‌ استخراج‌ مي شود.
مقصود از اين‌ دو دريا، به‌ قرينة‌ استخراج‌ لؤ‌لؤ‌ و مرجان دو نوع‌ آب‌هاي‌ گوناگون‌ است‌ كه‌ در نقطه‌اي‌ از جهان‌ به‌ هم‌ مي رسند و هرگز آب‌ يكي‌ با آب‌ ديگري‌ مخلوط‌ نمي‌ شود. اختلاف‌ دو دريا، به‌ طور طبيعي‌ به‌ شيريني‌ و گوارايي‌ و شوري‌ و تلخي‌ يا زلالي‌ و صافي‌ و تيرگي‌ رنگ‌ آنها خواهد بود. حال‌ اين‌ دو پديدة‌ طبيعي‌ در كجاي‌ جهان‌ و در دل‌ كدام‌ يك‌ از درياها قرار دارند، فعلاً‌ براي‌ ما مطرح‌ نيست.
محيي‌الدين‌ عربي‌ مستغرق‌ در عرفان‌ و فلسفه، وقتي‌ به‌ تفسير اين‌ آيه‌ مي رسد، با همان‌ ذهن‌ فلسفي‌ و عرفاني‌ به‌ آيه‌ نگريسته، مي گويد:
مقصود از درياي‌ شور و تلخ امور ماد‌ي‌ و جسماني‌ است‌ و مقصود از درياي‌ شيرين‌ و گوارا همان‌ روح‌ است‌ كه‌ هر دو در وجود انسان‌ تلاقي‌ يافته‌ و حاجز و فاصل‌ ميان‌ آن‌ دو، همان‌ نفس‌ حيوان است‌ كه‌ اگر در صفا و پاكيزگي‌ به‌ پاية‌ روح‌ انسان‌ نمي‌رسد، در كدورت‌ و تيرگي، از اجساد و اجسام، بالاتر و برتر است‌ و در عين‌ حال، هيچ‌ يك‌ از اين‌ دو به‌ مرز ديگري‌ تجاوز نمي‌ كند. نه‌ روح‌ به‌ بدن‌ تجرد مي بخشد و ونه‌ بدن‌ روح‌ را تنزل‌ داده‌ و آن‌ را در رديف‌ ماديات‌ قرار مي دهد.
اين‌ نمونه‌ مي تواند ما را به‌ حقيقت‌ تفسير به‌ رأي و اين‌ كه‌ چگونه‌ پيش‌ داوري‌ها، در تفسير اثر مي گذارد، رهبري‌ كند.

10. آگاهي‌ از بينش‌هاي‌ فلسفي‌ و علمي
آگاهي‌ از انديشه‌هاي‌ فلسفي‌ و علمي، ماية‌ شكوفايي‌ ذهن‌ و سبب‌ برداشت‌هاي‌ ارزنده‌اي‌ از قرآن‌ مي شود، يعني‌ در حالي‌ كه‌ بايد از هر نوع‌ تفسير به‌ رأي‌ پرهيز كرد و قرآن‌ را به‌ سبب‌ تصحيح‌ عقايد قبلي‌ تفسير نكرد، در عين‌ حال، آگاهي‌ از انديشه‌هاي‌ فيلسوفان‌ بزرگ‌ اسلام‌ دربارة‌ توحيد و صفات‌ و افعال‌ خدا، و ديگر مسائل‌ مربوط‌ به‌ مبدأ و معاد، همچنين‌ اط‌لاع‌ از آن‌ چه‌ در جهان‌ دانش‌ دربارة‌ طبيعت‌ و ماده‌ و انسان‌ مي گذرد، سبب‌ شكوفايي‌ بينش‌ انسان‌ مي شود، در نتيجه، انسان‌ بهتر مي تواند از قرآن‌ بهره‌ بگيرد.
امروز، گام‌هاي‌ بس‌ بلندي‌ دربارة‌ زمين، كيهان، حيوان‌ و انسان‌ برداشته‌ و افق‌هاي‌ بس‌ تازه‌اي‌ را در روان‌ شناسي‌ و جامعه‌ شناسي‌ كشف‌ كرده‌ است. درست‌ است‌ كه‌ نمي ‌توان‌ گفت: تمام‌ آن‌ چه‌ را در اين‌ مقوله‌ گفته‌ و ترسيم‌ كرده، درست‌ است. آگاهي‌ از چنين‌ كشفيات‌ علمي، سبب‌ تقويت‌ دماغ‌ فلسفي‌ و علمي‌ انسان، و ماية‌ شكوفايي‌ ذهن‌ مفسر مي شود، و به‌ او توان‌ خاصي‌ مي بخشد كه‌ از قرآن‌ به‌ صورت‌ كامل‌ تري‌ بهره‌ بردارد.
اكنون‌ نمونه‌اي‌ را در اين‌ مورد يادآور مي شويم:
آيات‌ شش ‌گانه‌اي‌ كه‌ در آغاز سورة‌ حديد وارد شده، روشن ‌ترين‌ گواه‌ اين‌ سخن‌ است‌ و ما از ميان‌ آن‌ شش‌ آيه‌ فقط‌ به‌ نقل‌ و ترجمة‌ دو آيه‌ مي پردازيم:
هُوَ‌ الأَوَّلُ‌ وَ‌الا‌ َّخرُ‌ وَ‌الظَّاهرُ‌ وَ‌البَاطنُ‌ وَ‌هُوَ‌ بكُلٍّ‌ شَيءٍ‌ عَليمٌ، هُوَ‌ الَّذ‌ي‌ خَلَقَ‌ السَّماوَ‌ات‌ وَ‌الأَرضَ‌ في‌ ستَّة‌ أَيَّامٍ‌ ثُمَّ‌ استَوَ‌ي‌ عَلَي‌ العَرش‌ يَعلَمُ‌ مَا يَلجُ‌ في‌ الأَرض‌ وَ مَا يَخرُجُ‌ منهَا وَمَا يَنزلُ‌ منَ‌ السَّمأ‌ وَمَا يَعرُجُ‌ فيهَا وَ‌هُوَ‌ مَعَكُم‌ أَينَ‌ مَا كُنتُم‌ وَ‌اللَّهُ‌ بمَا تَعمَلُونَ‌ بَصيرٌ‌ (حديد (57): 3 و 4).
او است‌ ازلي‌ و ابدي، نمايان‌ و پنهان، و او به‌ همه‌ چيز دانا است. او است‌ كه‌ آسمآنها و زمين‌ را در شش‌ روز آفريد، سپس‌ بر عرش‌ خود مستولي‌ شد. مي داند آنچه‌ را در زمين‌ فرو مي رود و آنچه‌ از آن‌ بيرون‌ مي آيد. آنچه‌ كه‌ از آسمان‌ فرود مي آيد يا به‌ سوي‌ آن‌ مي رود. هر كجا باشيد، با شما است‌ و خدا به‌ كردار شما بينا است.
مسائل‌ فلسفي‌ و عقيدتي‌ كه‌ در اين‌ دو آيه‌ (و چهار آيه‌ ديگر) نهفته، چنان‌ عظيم‌ است‌ كه‌ امام‌ سجاد7 درباره‌ آنها مي فرمايد:
نزلت‌ للمتعمقين‌ في‌ آخر الزمان.
اين‌ آيات‌ شش ‌گانه‌ براي‌ افراد متفكر در آخرالزمان‌ نازل‌ شده‌ است.
هيچ‌ شخص‌ با انصافي‌ نمي ‌تواند اد‌عا كند كه‌ در پرتو آگاهي‌ از علوم‌ عربي‌ مي توان‌ اين‌ آيات‌ را تفسير كرد، زيرا هر گاه‌ ما اين‌ آيه‌ها را به‌ فارسي‌ ترجمه‌ كنيم، باز در آنها حالت‌ اجمال‌ و ابهام‌ باقي‌ خواهد ماند، در حالي‌ كه‌ آگاهي‌ از آن‌ چه‌ محققان‌ اسلامي‌ دربارة‌ احاطة‌ وجودي‌ و علمي‌ مبدأ مطرح‌ كرده‌اند، مايه‌ شكوفايي‌ ذهن، و سبب‌ مي شود كه‌ مفاد آيه‌ بهتر تجلي‌ كند.
آيا يك‌ نفر درس‌ نخوانده‌ و استاد نديده‌ مي تواند به‌ عمق‌ جملة‌ و هو معكم‌ اينما كنتم پي‌ ببرد؟
آيا فرد غيرراسخ‌ در معارف‌ الاهي‌ مي تواند حقيقت‌ هو الاول‌ و الاَّخر و الظاهر و الباطن را درك‌ كند؟
تكرار مي كنم: مقصود اين‌ نيست‌ كه‌ به‌ كمك‌ فلسفة‌ يوناني‌ يا اسلامي‌ يا به‌ كمك‌ علوم‌ جديد به‌ تفسير قرآن‌ بپردازيم‌ و قرآن‌ را بر اين‌ افكار غيرمصون‌ از خطا تطبيق‌ كنيم، زيرا چنين‌ كاري‌ جز تفسير به‌ رأي‌ كه‌ عقلاً‌ و شرعاً‌ ممنوع‌ است، نتيجه‌ ديگري‌ ندارد، بلكه‌ مقصود اين‌ است‌ كه‌ اين‌ نوع‌ آگاهي‌ به‌ ذهن‌ ما قدرت‌ و توان‌ مي بخشد كه‌ در مفاهيم‌ و مقاصد كتاب‌ آسماني‌ دقت‌ بيش‌تري‌ كنيم‌ و مقاصد آن‌ را بهتر دريابيم.
امروز بحث‌هاي‌ روان ‌شناسان‌ و جامعه‌ شناسان‌ دربارة‌ انسان‌ يا بررسي‌هاي‌ دانشمندان‌ علوم‌ طبيعي‌ دربارة‌ زمين‌ و كيهان، افق‌هاي‌ تازه‌اي‌ را در قرآن‌ گشوده‌ و به‌ انسان‌ معاصر، توان‌ بخشيده‌ است‌ كه‌ به‌ قرآن‌ از ديدگاه‌هاي‌ جديدتري‌ بنگرد.
در اين‌ جا عظمت‌ گفتار امام‌ هشتم‌ حضرت‌ علي‌ بن‌ موسي ‌الرضا 7 تجلي‌ مي كند، آنجا كه‌ شخصي‌ از حضرتش‌ مي پرسد: مابال‌ القرآن‌ لايزداد عند النشر و الدرس‌ الا غضاضة، چرا بحث‌ و بررسي‌ دربارة‌ آيات‌ بر طراوت‌ و تازگي‌ آن‌ مي افزايد؟ امام‌ در پاسخ‌ فرمود:
ان‌ تعالي‌ لم ‌يجعله‌ لزمان‌ دون‌ زمان‌ و لالناس‌ دون‌ ناس‌ فهو لكل‌ زمان‌ جديد و عند كل‌ قوم‌ غض‌ طري‌ الي‌ يوم‌ القيامة‌ (هاشم‌ بحراني، 1419: ج‌ 1، ص‌ 28).
خداوند قرآن‌ را براي‌ مقطع‌ معيني‌ از زمان‌ يا براي‌ گروهي‌ خاص‌ فرو نفرستاده، از اين‌ جهت، قرآن‌ در تمام‌ زمآنها تازه‌ است‌ و نزد همة‌ ملل‌ جهان‌ تا روز رستاخيز با طراوت‌ خواهد بود.
شايد روي‌ همين‌ جهت‌ است‌ كه‌ ابن ‌عباس‌ مي گويد:
القرآن‌ يفسره‌ الزمان.
قرآن‌ را زمان‌ تفسير مي كند.
مقصود از زمان، همان‌ انديشه‌ها و دانش‌هاي‌ نوي‌ است‌ كه‌ در زمينه‌هاي‌ گوناگون‌ در جامعه‌ انساني‌ پيدا مي شود و به‌ مفسر، بينش‌ جديدي‌ مي بخشد و در نتيجه، مطالبي‌ از قرآن‌ استخراج‌ مي شود كه‌ هرگز در انديشة‌ مفسران‌ پيشين‌ نمي ‌گنجيد.

11. آگاهي‌ از تاريخ‌ صدر اسلام‌
مقصود از تاريخ‌ اسلام رويدادهايي‌ است‌ كه‌ پس‌ از بعثت‌ پيامبر به‌ ويژه‌ بعد از هجرت‌ رخ‌ داده‌ و بخشي‌ از آيات‌ قرآن‌ به‌ آنها ناظر است. در اين‌ ميان، آگاهي‌ از تاريخ‌ غزوات و سريه‌ ها به‌ تفسير قسمتي‌ از آيات‌ قرآن‌ كمك‌ مؤ‌ثري‌ مي كند.
در قرآن‌ مجيد، آيات‌ فراواني‌ دربارة‌ حوادث‌ بدر، احد، احزاب و بني ‌مصطلق، حُديبيه و فتح‌ مكه، و گروه‌ بني ‌النضير از طايفه‌ يهود وارد شده‌ است. آگاهي‌ از تاريخ‌ گسترده‌ اين‌ حوادث‌ كه‌ قرآن‌ به‌ گونه‌اي‌ دربارة‌ آنها بحث‌ مي كند، مايه‌ روشني‌ مفاهيم‌ آيات‌ مربوط‌ به‌ اين‌ نوع‌ از غزوات و سريه ‌ها است‌ و اين‌ مسأله‌ براي‌ هر مفسري‌ محسوس‌ و روشن‌ است.
در اين‌ مورد، به‌ تاريخ‌هاي‌ اصيل‌ كه‌ به‌ خامة‌ تواناي‌ مورخان‌ بي‌غرض‌ اسلامي‌ نگارش‌ يافته، بايد مراجعه‌ كرد و با اسلوب‌ علمي، تاريخ‌ صحيح‌ را از غيرصحيح‌ باز شناخت، البته‌ در كتاب‌هاي‌ تاريخ‌ و سيره، سخنان‌ بي‌پايه‌اي‌ وجود دارد كه‌ نه‌ با عقايد اسلامي‌ ما سازگار است‌ و نه‌ با آيات‌ قرآن، ولي‌ محقق، با اصول‌ تاريخ شناسي‌ مي تواند حق‌ را از باطل‌ جدا سازد.
در اين‌ مورد، پيشنهاد مي شود از كتاب‌ سيرة‌ ابن هشام، مروج‌ الذهب‌ مسعودي‌ و امتاع‌ الاسماع‌ مقريزي‌ و كامل‌ ابن‌ اثير استفاده‌ شود، ولي‌ در عين‌ حال‌ نمي توان‌ مطالب‌ و محتويات‌ اين‌ كتاب‌ها را صد درصد تضمين‌ كرد، بلكه‌ چه‌ بسا در آنها، سخنان‌ بي ‌اساس‌ و بي ‌پايه‌اي‌ وجود دارد كه‌ عقل‌ و نقل‌ بر خلاف‌ آنها گواهي‌ مي دهد، از باب‌ نمونه، ابن اثير در كامل‌ وقتي‌ به‌ داستان‌ زيد و همسر وي‌ زينب مي رسد، مطلبي‌ را نقل‌ مي كند كه‌ جز دشمنان‌ دانا، كسي‌ آن‌ را وضع‌ نكرده‌ است‌ (ابن‌ اثير، 1399: ج‌ 2، ص‌ 121). يا دربارة‌ حملة‌ سپاه‌ پيل‌ و نابودي‌ آنها به‌ وسيلة‌ مرغان‌ ابابيل تاريخي‌ را ياد آور مي شود كه‌ با نص‌ قرآن‌ مخالف‌ و مباين‌ است‌ (همان، ج‌ 1، ص‌ 263).
سيرة‌ ابن هشام، بهترين‌ كتابي‌ است‌ كه‌ دربارة‌ سيرة‌ رسول‌ گرامي‌ نگارش‌ يافته، و اين‌ كتاب، تلخيص‌ سيرة‌ ابن‌اسحاق‌ است‌ كه‌ متأسفانه‌ نسخه‌اي‌ از آن‌ در دست‌ ما نيست‌ و اگر محققان‌ اسلامي‌ با مراجعه‌ به‌ كتابخانه‌هاي‌ جهان‌ نسخه‌هاي‌ آن‌ را گرد آورند و پس‌ از تصحيح‌ و تحقيق‌ به‌ چاپ‌ برسانند، محتمل‌ است‌ آفاقي‌ در سيرة‌ پيامبر به‌ روي‌ ما گشوده‌ شود كه‌ سيرة‌ ابن‌هشام‌ از ارائه‌ آن‌ ناتوان‌ است، به‌ ويژه‌ اگر توجه‌ داشته‌ باشيم‌ ابن‌اسحاق‌ شيعه‌ بوده‌ و تلخيص‌ گر، فرد سني‌ و در مسائلي‌ با هم‌ اختلاف‌ عقيده‌ و نظر داشته‌اند.

12. آگاهي‌ از قصه‌ها و تاريخ‌ زندگاني‌ پيامبران‌
بخش‌ عظيمي‌ از آيات‌ قرآن‌ به‌ تاريخ‌ پيامبران‌ پيشين‌ مربوط‌ است‌ كه‌ ما را به‌ پايمردي‌ و نحوة‌ مبارزه‌ آنان‌ با مستكبران‌ و جباران‌ زمان‌ خودشان‌ آشنا مي سازد.
آگاهي‌ از تاريخ‌ زندگاني‌ اقوامي‌ مانند عاد و ثمود يا اط‌لاع‌ از قدرت‌ شيطاني‌ جباران‌ بابل و فراعنه‌ مصر، آيات‌ مربوط‌ به‌ مبارزه‌هاي‌ پيامبراني‌ مانند هود، صالح، ابراهيم و موسي را روشن‌ مي سازد.
اط‌لاع‌ از زندگاني‌ پيامبران‌ بني ‌اسرائيل‌ به‌ ويژه‌ داوود و سليمان به‌ بسياري‌ از آيات‌ روشني‌ خاصي‌ مي بخشد و با مراجعه‌ به‌ آيات‌ مربوط‌ به‌ اين‌ شخصيت‌ها، صدق‌ گفتار ما روشن‌ خواهد شد، البته‌ در اين‌ قسمت، بايد حزم‌ و احتياط‌ را از دست‌ نداد و تاريخ‌ صحيح‌ و مطمئن‌ را از غيرصحيح‌ باز شناخت، به‌ ويژه‌ كه‌ دربارة‌ پيامبران‌ بني‌ اسرائيل، جعليات‌ اسرائيلي، فراوان‌ است‌ و هرگز نبايد بر آنها تكيه‌ كرد.

13. آگاهي‌ از تاريخ‌ محيط‌ نزول‌ قرآن‌
قرآن‌ در محيطي‌ نازل‌ شده‌ كه‌ مردم‌ آنجا، زندگي‌ خاصي‌ داشتند و آيات‌ قرآن‌ به‌ مناسبت‌هايي‌ به‌ شيوة‌ زندگي‌ و رسوم‌ و آداب‌ آنها اشاره‌ كرده‌ و سرانجام‌ به‌ نقد آنها پرداخته‌ است. براي‌ مفسر لازم‌ است‌ از وضع‌ زندگي‌ عرب‌ قبل‌ از اسلام‌ و معاصر با آن‌ به‌ گونه‌اي‌ آگاه‌ باشد تا آيات‌ مربوط‌ به‌ اين‌ قسمت‌ را به‌ روشني‌ درك‌ كند، براي‌ مثال، قرآن‌ دربارة‌ موضوعاتي‌ از قبيل‌ ازلام (مائده‌ (5): 3 و 90) و بت‌هايي‌ مانند ود، سواع، يغوث، يعوق و نسر (نوح‌ (71): 23) و آداب‌ و اخلاق‌ عرب‌ مانند و أدالبنات (تكوير (81): 8) و نحوة‌ معاشرت‌هاي‌ آنان‌ با ايتام‌ و ده‌ها موضوع‌ مربوط‌ به‌ زندگي‌ عرب‌ قبل‌ از اسلام‌ و معاصر با آن، سخن‌ گفته، و تشريح‌ كامل‌ آيات‌ مربوط‌ به‌ اين‌ بخش‌ در گرو آگاهي‌ از وضع‌ زندگي‌ اين‌ گروه‌ است‌ كه‌ قرآن‌ در محيط‌ آنان‌ نازل‌ شده‌ است.
گاهي‌ قرآن‌ از طريق‌ طرح‌ مَثَل، حقايقي‌ را يادآور مي شود، ولي‌ واقعيت‌ مثل‌ را كساني‌ درك‌ مي كنند كه‌ از زندگي‌ بياباني‌ اط‌لاع‌ داشته‌ باشند يا در سرزمين‌ خشك‌ و لم‌ يزرع‌ به‌ سر ببرند، آنجا كه‌ حقيقت و سراب را مطرح‌ مي كند و مي فرمايد:
وَ‌الَّذينَ‌ كَفَرُوا أَ‌عمَالُهُم‌ كَسَرَ‌ابٍ‌ بقيعَةٍ‌ يَحسَبُهُ‌ الظَّماَّنُ‌ مَأً‌ (نور (24): 39).
اعمال‌ افرادي‌ كه‌ به‌ خدا كفر ورزند، به‌ سان‌ تشنه‌كامي‌ است‌ كه‌ در بيابان‌ هموار، شورزار را آب‌ مي پندارد.
فردي‌ بياباني‌ يا آگاه‌ از زندگي‌ اين‌ گونه‌ افراد، واقعيت‌ اين‌ مثل‌ را بهتر درك‌ مي كند و افرادي‌ كه‌ پيوسته‌ در سرزمين‌هاي‌ لب‌ دريا و سرسبز زندگي‌ مي كنند، واقعيت‌ اين‌ مثل‌ براي‌ آنها در مرحلة‌ نخست‌ چندان‌ روشن‌ نيست.

14. شناخت‌ آيات‌ مكي‌ از مدني‌
آيات‌ قرآن‌ از نظر زمان‌ نزول‌ بر دو بخش‌ تقسيم‌ مي شوند: آياتي‌ كه‌ پيش‌ از هجرت‌ فرود آمده‌ و آياتي‌ كه‌ پس‌ از آن‌ نازل‌ شده‌اند. قسمت‌ نخست‌ را مكي، و قسمت‌ ديگر را مدني‌ مي نامند.
آيات‌ مكي‌ براي‌ خود آهنگي، و آيات‌ مدني‌ براي‌ خود آهنگي‌ ديگر دارد. آيات‌ مكي‌ در ظرفي‌ نازل‌ شده‌اند كه‌ مسلمانان‌ به‌ صورت‌ حزب‌ سر‌ي‌ زندگي‌ مي كردند و توان‌ مبارزه‌ و مقابله‌ را نداشتند، و وضعيت‌ زندگي‌ آنان‌ اجازة‌ تشريع‌ احكام‌ از قبيل‌ نماز و روزه، زكات‌ و خمس‌ و جهاد را نمي ‌داد، از اين‌ جهت، روي‌ سخن‌ در اين‌ بخش‌ از آيات، بيشتر با مشركان‌ است‌ و بيشتر، قرآن‌ به‌ طرح‌ عقايد و معارف‌ بلند، بسنده‌ مي كند، در حالي‌ كه‌ وضع‌ در مدينه‌ به‌ گونه‌اي‌ ديگر بود و مسلمانان‌ پس‌ از مساعد بودن‌ محيط‌ به‌ صورت‌ قدرت‌ عظيم‌ درآمده‌اند و زمينه‌ تشريع‌ احكام‌ به‌ طور كامل‌ فراهم‌ شده‌ بود، از اين‌ جهت، آيات‌ مربوط‌ به‌ احكام‌ مانند نماز و روزه‌ و زكات‌ و خمس‌ و جهاد در مدينه‌ نازل‌ شده‌ است. شناخت‌ اين‌ دو نوع‌ آيات، به‌ فهم‌ مقاصد آيات‌ به‌ طور كامل‌ كمك‌ مي كند. نويسنده‌اي‌ بر اثر عدم‌ شناخت‌ صحيح‌ آيات‌ مكي‌ از آيات‌ مدني‌ مي گويد: آية‌ ا‌لاَّ‌ المَوَدَّةَ‌ في‌ القُربي دربارة‌ خاندان‌ رسالت‌ نازل‌ نشده‌ است، زيرا اين‌ آيه، به‌ سبب‌ مكي‌ بودن‌ سوره‌ در مكه‌ نازل‌ شده‌ و درخواست‌ چنين‌ چيزي‌ در آن‌ زمان‌ مقرون‌ به‌ بلاغت‌ نيست، در حالي‌ كه‌ اگر به‌ كتاب‌هاي‌ مربوط‌ به‌ تشخيص‌ آيات‌ مكي‌ از مدني‌ مراجعه‌ مي كرد، براي‌ او روشن‌ مي شد كه‌ مكي‌ بودن‌ سوره، گواه‌ بر مكي‌ بودن‌ تمام‌ آيات‌ آن‌ نيست. چه‌ بسا آيات‌ مكي‌ در لابه‌لاي‌ سوره‌هاي‌ مدني‌ يا بالعكس‌ قرار دارند. گذشته‌ از اين، مفسراني‌ كه‌ سورة‌ شوري‌ را مكي‌ مي دانند، خصوص‌ اين‌ آيه‌ و برخي‌ ديگر از آيات‌ اين‌ سوره‌ را مدني‌ مي نامند.
اينها پايه‌هاي‌ چهارده‌ گانة‌ روش‌ تفسير صحيح قرآن‌ است‌ كه‌ برخي‌ اولويت‌ خاصي‌ دارند، هرچند مي توان‌ برخي‌ از آنها را در برخي‌ ديگر ادغام‌ كرد، مانند آگاهي‌ از تاريخ‌ اسلام‌ و قصص‌ پيامبران‌ كه‌ مي توانند به‌ گونه‌اي‌ در شأن‌ نزول داخل‌ شوند، ولي‌ ما براي‌ روشن ‌گويي، هر يك‌ را جداگانه‌ بررسي‌ كرديم.