p+98 31 32298095
و آن حكمت آميز و بلندمرتبه است و در ام الكتاب در نزد ماست. (سوره مباركه زخرف، آيه 4)
ام الكتاب | ترجمه قرآن، ترجمه هاي قرآن

ترجمه قرآن، ترجمه های قرآن


خرمدل، مصطفي

دکتر مصطفي خرمدل از دانشوران و قرآن‌پژوهان مشهور کردستان ايران است. در روستاي «دهبکر» از توابع شهرستان مهاباد ديده به جهان گشود. دوران تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در مهاباد طي نمود و در اين مدت به آموزش علوم ديني نيز مشغول بود. وي از دانشگاه تهران در رشته‌ي زبان و ادبيات عرب موفق به دريافت مدرک ليسانس گرديد و از زمان دانشجويي و پس از فارغ‌التحصيلي سال‌ها به خدمت آموزش و پرورش مشغول بود.
در همان رشته از دانشگاه تهران با درجه فوق ليسانس فارغ التحصيل شد و به اخذ دانشنامه دکتري فرهنگ عربي و علوم قرآني از دانشکده الهيات دانشگاه تهران نائل آمد و پس از فارغ‌التحصيلي دوره فوق ليسانس همواره در دانشسراي عالي سنندج (که بعدها به دانشگاه کردستان تبديل شد) به عنوان استاد و عضو هيأت علمي مشغول به تدريس بوده است. تحصيلات خود را تا دکتري زبان و ادبيات عرب ادامه داد. آثار ارزشمندي در زبان و ادبيات فارسي، زبان و ادبيات کردي و تفسير قرآن کريم دارند که بيشتر آنها چاپ و منتشر شده است. ايشان نمونه اخلاق و پرهيزگاري و الگوي يک معلم واقعي بوده و هستند. تندرستي و توفيقات بيشتر ايشان را از خداوند متعال خواستاريم. شرح وقايع مهم زندگي استاد در ارتباط با قرآن به قلم خودشان:
من دانش آموز کلاس اول دبيرستان بودم. مسجد محل ما داراي سه طلبه بود مُلاي آن مسجد يک ساعت پيش از نماز مغرب به مواعظه مي‌پرداخت. صداي دلنشين و قيافه بلند بالايي داشت. بيشتر احاديث پيغمبر (ص) را ترجمه و معني مي‌کرد. آن اندازه جمله «قال رسول الله» را تکرار مي‌فرمود که من نوجوان فوراً مي‌دانستم که «قال» يعني فرمود. اين نخستين واژه‌اي است که از زبان عربي آموخته‌ام. روزي از روزهاي تعطيلات نوروز من در مسجد نشسته بودم، وقت غروب بود، واعظ مسجد در لابلاي مواعظ خود ناگهان فرمود: هر کس که سرش لخت باشد به دوزخ مي‌افتد! من که گمان مي‌بردم هرچه اين آقا مي‌فرمايد از خدا و رسول است، به گريه افتادم! مگر نه اين است که من محصل هستم و از زمره کسانيم که چيزي بر سر ندارم؟! به طلاب آنجا گفتم ديگر من به دبيرستان برنمي‌گردم و مي‌خواهم طلبه شوم. آنان هم به همان مُلا عرض کردند، او با خوشحالي پذيرفت. موضوع را با پدر و مادرم در ميان نهادم. آنان کم سن و سال بودن و قيافه کوچک مرا بهانه کردند، من به ايشان عرض کردم: مُلا مي‌فرمايد: هر کس ملا بشود خدا هفت پشت و نسل او را به بهشت مي‌برد! پدر و مادرم با شنيدن اين مژده طلبه شدن مرا پذيرفتند.
چهار زانو در خدمت استاد نشستم. نخستين درس طلبگي ترکيب: «بسم الله الرحمن الرحيم» بود! باء حرف جر است، اسم بدان مجرور است…و … اصلاً من نمي‌دانستم باء حرف جر است يعني چه؟ اسم بدان مجرور است … من که اسمي را نمي‌ديدم، آن چه مي‌ديدم «سم» بود وبس … خيس عرق شدم چنين گمان بردم عربي آن اندازه مشکل است که از عهده‌ي آن بر نمي‌آيم، بر دست و پا افتادم ولي ديگر عار مي‌دانستم که واپس بکشم. به ناچار شش ماه و نيم در مهاباد و روستاهاي اطراف طلبه شدم. سرانجام به دبيرستان برگشتم. اما سراپا عاشق اسلام و زبان قرآن، يعني عربي بودم، مرغ دلم بدينجا و بدانجا پر مي‌کشيد، ولي … واي دلم از دست بشدا … بال و پرم شکست!… حوزه‌اي نيست که بدان بروم! کشوري نيست که بدان بشوم! خود را به خدا سپردم تا سرانجام امواج زندگي مرا به دانشگاه تهران انداخت و در همين سال با دو نفر از همشهريان خود خانه‌اي در جمشيدآباد تهران اجاره کرديم. يکي از اين دو نفر قبلاً پيشنماز يکي از مساجد مهاباد بود. از او عاجزانه درخواست کردم که در تعليم قواعد عربي ياري و کمکم کند، قبول کرد، وقتي پس از مدتي ديدم که در وقت تدريس دست خود را جلو دهانش قرار قرار مي‌دهد تا نتوانم چنان که بايد بشنوم و … سوگند خوردم آنچه ملاها مي‌دانند بايد ياد بگيرم! هنوز اين راه را مي‌سپرم، تا اگر عمري باشد آنچه لازم است بياموزم. بدين منظور کتاب‌هاي متعدد صرف و نحو عربي را خريداري کردم و به مطالعه آنها پرداختم … به نظرم خودآموزي بزرگترين عامل يادگيري و پيشرفت است. اما تاکي مطالعه کنم و بياموزم؟ پاسخ اين است «من المهد الي اللحد»
همراه با تحصيل ادبيات عرب به عنوان آموزگار در ناحيه هفت تهران به کار پرداختم. در ضمن تربيت معلم يکساله را نيز به پايان بردم. به عنوان آموزگار شاغل در دبيرستان به استخدام اموزش و پرورش مهاباد در آمدم. براي اخذ ليسانس به تهران رفت و آمد مي‌کردم. مي‌خواستم معاني و مقاصد قرآني را بدانم و فهم کنم. به پيش اين و آن مراجعه و در خدمت يکي از اساتيد مهاباد به مطالعه و بررسي متن قران پرداختم. اما چون دوست داشتم از اوقات بيشترين بهره را ببرم و هر چه زودتر با قرآن مجيد آشنا شوم، لذا به يکي ديگر از آقايان مراجعه کردم و تقاضا نمودم در خدمت ايشان به بررسي و وارسي قرآن بپردازم. در روز و ساعات معين در خدمت‌شان حضور پيدا کردم و چهار زانو نشستم. پس از ترجمه چند آيه از سوره‌هايي که پيوسته در نمازها آنها را تلاوت مي کند از بيان معاني درماند و عذر مرا خواست، به هرحال تفسيرهاي زيادي را خريداري و مطالعه کردم، مشکلات را از اين و آن پرسيدم تا توانستم در ساحل اقيانوس بيکران قرآن به شنا بپردازم… معتقدم.. حرکت و برکت…رنج و گنج… با خدا باش با تو خواهد بود و او همگان را بس است.«و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا» با خدا عهد است که آن چه را مي‌آموزم به ديگران ياد بدهم و برايشان بنگارم.