p+98 31 32298095
و آن حكمت آميز و بلندمرتبه است و در ام الكتاب در نزد ماست. (سوره مباركه زخرف، آيه 4)
ام الكتاب | آموزش قرآن كريم

آموزش قرآن کریم


اصول قراات حمزه
امام القراة حمزه بن حبيب بن عمارة بن اسمعيل زيات کوفي (80 ـ 156 هـ . ق) دومين چهره قرا کوفي، قرات او از دو طريق به حضرت مولي الموالي علي عليه السلام مي رسد، شيخ طوسي و ابن نديم او را از اصحاب امام صادق عليه السلام دانسته اند، او مردي عابد متقي و فقيه و قاري بود. راويان او 1. ابومحمد خلف بن هشام البزار البغدادي (م 229 هـ ق) 2. ابوعيسي خلاد بن خالد صوفي (م 220 هـ ق)

بسمله:
در ابتداي به قرات از اول سوره ها (غير از توبه) بسم الله را خوانده، و همچنين مانند همه قرا در وصل آخر سوره ناس به اول فاتحه، ولي در بين دو سوره، آخر سوره را به اول سوره بعدي فقط بدون بسم الله وصل نموده است، و در سوره هاي چهارگانه الزهر (بين مدثر و قيامه ـ انفطار و تطفيف ـ فجر و بلد ـ عصر و همزه) با سکت دو سوره را بدون بسم الله بهم وصل نموده است.
کلمات عَلَيهُمْ ـ اِلَيهُمْ ـ لَدَيهُمْ را در وصل و وقف به ضم ها خوانده، و در وصل کلماتي مثل يوَفيهُم اللهُ ـ قُلُوبِهُمُ العِجْلَ ـ قَبْلِهُمُ الاَنبيا که قبل از ضمير هم مکسور يا يا ساکنه باشد هـ را مضموم خوانده است، و در وقف بر آن بکسر هـ و سکون م خوانده است.

ها ضمير
ماقبل ساکن که بعد آن متحرک باشد، مثل فِيه هُديً ـ فيهِ مُهاناً ـ عَقَلُوهُ وَ هُمْ را به قصر يعني ترک صله خوانده است، و وقتي بين دو متحرک واقع شود حرکت آنرا با صله خوانده قالَ لَهُ صاحِبُهُ ـ مالُهُ دُوَلَدُهُ .
و ها ضمير را در يوَدِّه اِليکَ (آل عمران) نُؤتِه مِنها (آل عمران ـ شوري) نَولِّهْ وَ نُصْلِهْ (نسا) به سکون ها، و در لاهلِهُ اُمکثُوا (طه ـ قصص) به ضم ها خوانده است، و در سکون هـ فَاَلْقِهْ اِلَيهُمْ (نمل) مثل حفص است، ولي در ها يتَّقِهِ (نور) را به روايت خلف يتَّقهي و در وقف آن به سکون هـ يتَّقِهْ خوانده است. و خلاد به دو وجه: به صله مثل خلف و ديگر به اسکان هـ و کسر ق يَتَّقِه از حمزه روايت کرده است. حمزه ها اَنسانِيهِ (کهف) و عَلَيهِ اِلله (فتح) را به کسر ها، و يرضَهُ (نور) و اَرجِه (اعراف ـ شعرا) را مثل حفص خوانده است.

مدود
حمزه مد متصل و منفصل را باشباع (شش حرکت) کشيده است، او و ورش در کشش مدها طويلتر از ساير قرا بوده اند .

همزه ها
کلمه اَعجِميٌّ (فصلت) به تحقيق هر دو همزه، و کلمه امَنْتُم (اعرف ـ طه ـ شعرا) را با دو همزه، و به تحقيق آنها خوانده است. و کلمات اِنَّکُم لَتَأتُونَ (اعراف ـ عنکبوت) اَئِنَّ لَنا َلاَجراً (اعراف) اَن کان ذامالٍ (قلم) به استفهام و تحقيق همزه ها در آن. يضاهونَ را به ضم هـ بدون همزه، ياجوج و ماجوج (کهف ـ انبيا) به ابدال همزه به الف در هر حال، و کلمه رَؤفُ را رؤفٌ و هُزْاً و کُفْؤاً به سکون ز ـ ف و همزه بعد از آنها خواند است.

سکت بر ساکن قبل از همزه
روايت خلف از حمزه بر سکون آخر کلمه اي در موقع وصل به کلمه بعدي که حرف اوّل آن همزه است. قبل از نطق به همزه سکته کوتاه بدون تنفس آورده، اين دو کلمه يا مثل: مَنْ امَنَ ـ عَذابٌ اَليمٌ ـ جدا نوشته شد و يا مثل: اَلاُولي ـ اَلاخِرَة -
اَلاِنسانُ متصل نوشته شده است. به شرح زير:
سکت بر ساکن موصول، مثل: اَلاَرضُ ـ اَلاِنْسانُ و سکت بر ي فقط در شيئ در حال وصل به ما بعد به هر حرکت که باشد، اين دو مورد روايت خلف از حمزه است بلاخلاف، در روايت خلاد به سکت و عدم آن است. و بعضي دو مورد فوق را قرات حمزه (خلف و خلاد) دانسته اند.
سکت بر ساکن مفصول مثل: قَدْ اَفْلَحَ ـ مَنْ إمَنَ به روايت خلف به دو وجه: سکت و عدم آنست، و براي خلاد، بدون سکت ذکر شده، و شرح بالا در موقع وصل است، ولي در وقف: در شيئ ادغام يا نقل است. در اَلْ ـ الاُولي ـ اَلاخِرَةِ ـ اَلاَرْضَ يا به سکت و تحقيق همزه و يا به نقل و حذف وقف مي شود. در وقف بر ساکن مفصول: مَنْ امَنَ ـ عَذابٌ اَليم به روايت خلف سه وجه: نقل ـ سکت ـ ترک سکت و به روايت خلاد، دو وجه: نقل يا ترک آن بدون سکت.

تبصره:
در ميم جمع، مثل عَلَيکُمْ اَنْفُسُکُمْ فقط با سکت وقف مي شود و نقل در آن صحيح نيست چون اصل حرکت آن ضمه است و اگر با نقل متحرک شود، حرکت آن تغير مي کند.

ها سکت:
ها سکت، که در آخر کلمات هنگام وقف، براي بيان حرکت ملحق مي شود، و همچنين در آخر کلماتي که مبني بر حرکتند و سلب حرکت از آنها در حال وقفي هم جايز نيست ها سکت مي آورند، حمزه ها سکت را در وصل به حذف و در وقف به اثبات خوانده، و در دو کلمه: حِسابِيهْ (حاقه 20 ـ 26) و کِتابِيهْ (حاقه ـ 25) را به اثبات ها سکت در وصل و وقف خوانده است.

تبصره:
در چهار محل در آيات که روايت حفص از عاصم با سکت است حمزه بدون سکت خوانده است.

در ادغام تنوين و نون ساکنه
در لِ و رِ بدون غنه، و ادغام در ن و م با غنه (مثل همه قرا)، و ادغام تنوين و نون ساکنه در و ـ ي بروايت خلف بدون غنه، ولي روايت خلاد با غنه از حمزه روايت شده. و در اظهار نون ساکنه بعد از و و ي در کلمه واحده مثل الدنيا ـ بنيان ـ صنوان ـ قنوان و در حروف مقطعه ن يس و در واو بعد آن، و نون در و القلم مثل حفص به اظهار اقدام کرده، و نون طسم (شعرا ـ قصص) را در نزد ميم باظهار و در طس (نمل) باخفا ن خوانده است.
ادغامات: حمزه ذال ذ را فقط در ت و د ادغام کرده، اِذ تَّخلُقُ اِذ دَّخَلُوا. و ذال ساکنه را در ت عُذتُّ ت فَنَبَذتّها ـ و اتَّخَذتُّ و ساير صيغ آن ادغام نموده .
و خلاد اذ را در 5 حرف: (ت ز ـ ص ـ د ـ س) ادغام نموده است: اِذ صَّرَفنا ـ اِذ سَّمعتَمُوهُ ـ اِذ زَّينَ .
حمزه دال قد را در هشت حرف: (ج ـ ذ ـ ز ـ س ـ ش ـ ص ـ ض ـ ظ) ادغام کرده و دال ساکنه را در ث مثل يرد ثَّوابَ الدُّنيا (آل عمران) و دال ملفوظه از صاد را در ذال کهيعص ذکر (مريم) ادغام کرده است.
و تا تأنيث را در شش حرف (ث ـ ج ـ ز ـ س ـ ص ـ ظ) ادغام نموده: کَذَبَت ثَّمودُ ـ نَضِجَت جُّلُودُهُم ـ خَبَت زّدْناهُمْ .
لام بل و هل را که در مقابل هشت حرف قرار گرفته حمزه فعل در سه حرف به ادغام مبادرت کرده و آنها (ت ـ ث ـ س) مي باشند هَل تَّري ـ بَل تَّأتيهُم ـ هَل ثُوِّبَ ـ بَل سَّوَّلتْ ـ و از خلاد بخلف عنه در بَل طّبَعَ ادغام روايت شده است، و خلف آنرا باظهار آورده.
حمزه ث را در ت اُورِثتُمُوها (اعراف ـ زخرف) لَبِثتَّ ـ کَم لَبِثتُّم و صيغ ديگر آن، و ث را در يلْهَث ذّلک (اعراف) ادغام نموده، ب را در م اِرکَب مَّعَنا (هود) به ادغام، (در تيسير به اظهار و از خلاد به خلف عنه آمده)، و يعَذِّب مَّنْ يشا (بقره) را به سکون ب قرات، و ب را در م ادغام کرده است، در نَخلُقُکُّم (مرسلات) ق را در ک به ادغام خوانده است.
به روايت از خلاد حمزه ب را در ف که در پنج موضع قرآن کريم نزد هم قرار گرفته اند، ادغام کرده است، اِنْ تَعْجَبْ فَّعَجَبٌ (رعد) وَ مَنْ لَمْ يتُبْ فّاولئک (حجرات)، اِذْهَب فَّمَن تَبِعَکَ (اسرا) فَاذْهَب فَّاِنَّ لَکَ (طه) اَو يغْلِب فَّسَوْفَ (نسا) و به روايت خلف، تمام پنج مورد را به اظهار خوانده است.
حمزه، بَيت طّائفةٌ (نسا) را به ادغام ت - ط و اَتُمدُونِّن بمالٍ (نمل) را به ادغام ن - ن با مد اشباع حاصله. و در کلمات وَ الصّافّات صَّفّاً ـ فَالزّاجرات زَّجراً ـ فَالتّاليات ذّکراً (صافات) وَالذّاريات ذَّرواً (ذاريات) ت را در ص و ز و ذ به ادغام کبير با سوسي موافقت نموده است. روايت خلاد از حمزه ادغام ت - ذ و ص فَالمُلقيات ذِّکراً (مرسلات) فَالمُغيرات صُّبْحاً (عاديات) به دو وجه ذکر شده است.

اشمام حرف به حرف
حمزه تمام صادهائي که ساکن بوده و قبل از دال واقع شوند، اشمام به صداي ز کرده، و اين در دوازده موضع قرآن واقع شده است، مانند: مَنْ اَصدَقُ ـ يصْدِفونَ ـ تَصْدِيه .
ص را در کلمه الصراط ـ صراط، در همه قرآن به روايت خلف اشمام به صداي ز نموده، و خلاد در موضع اول الصِّراطَ المُستقيمَ (فاتحه) اشمام کرده است. خلف ص را در الْمُصَيْطِرونَ و بِمُصَيْطِرٍ (غاشيه) به اشمام و خلاد به خلف عنه به اشمام و عدمه.
طريقه اشمام آن است که صداي ص با ز چنان مخلوط شده که حرف ديگري متولد شود که نه صاد خالص و نه ز خالص باشد، ولي بايستي صداي ص غالب بر ز شنيده شود.
فتح واماله الف: حمزه کليه الفهاي منقلب از يا را در اسم يا فعل در وصل و وقف اماله کبري نموده، مثل: الهُدي ـ اَدْني ـ مُوسي ـ يحْيي ـ عيسي ـ اَتي ـ يخْشي ـ فَسَوّي ـ وَ اسْتَعلي .
تبصره: در شش مورد اماله جاري نمي شود: 1. الف اصلي نبوده و زائد باشد، مثل: قائِم ـ نائِم. 2. الف در آخر کلمه نبوده و متوسطه باشد، مثل: نَمارِقُ ـ باعَ ـ سارَ. 3. الف منقلب از واو باشد. مثل: نَجا ـ عَفا ـ صَفا ـ شَفا. 4. الف منقلب از تنوين باشد، مثل: ذِکراً ـ عِوجاً ـ اَمْتاً (در وقف). 5. الف ثنيه باشد، مثل: اِنْ يخافا ـ اِثْنا عَشَرَ. 6. الف محل اختلاف در اصل کلمه باشد. مثل: الحياة ـ مَناة که در بعضي مصاحف با واو الحيوةَ ـ المَنوةَ نوشته شده است.
کلمات منقلب از يا در اسما: به تثنيه آن شناخته مي شود: (فَتي ـ فَتَيانِ) (مَولي ـ مَوليانِ) - (صَفا ـ صَفَوانِ) (عَصا ـ عَصَوان)، و در افعال وقتي اسناد به متکلم يا مخاطب داده شود: (رَمي - رَمَيْتَ) (اِشْتَري- اِشْتَريْتُ) (اِسْتَعلي- اِسْتَعلَيْتَ) اگر يا ظاهر شد يائي، و اگر واو ظاهر شد واوي خواهد بود، واوي آن مثل: (دَعا ـ دَعَوتُ) (عَلا ـ عَلَوتُ (.
و اگر کلمات واوي از سه حرف اضافه شوند يائي شده و اماله در آنها عمل مي شود، مثل: اَدْني ـ اَنْجي ـ يرْضي ـ تُتْلي ـ يتَزَکّي ـ زَکّي ـ اِسْتَعلي .
ب: کليه اَلفاتي که در تأنيث بر 5 وزن فُعلي ـ فَعلي ـ فِعلي ـ فُعالي ـ فَعالي ـ آمده باشند، حمزه آنها را به اماله خوانده است وزن فُعلي مثل: القُصْوي ـ اَلدُّنيا ـ طُوبي ـ القُربي ـ وزن فَعلي ـ مثل: اَلْمَوتي ـ اَلسَّلوي ـ اَلتَّقوي ـ وزن فِعلي ـ مثل: اِحدي ضيزي ـ سيما ـ الشِّعري .
تبصره: کلمات مُوسي ـ عيسي ـ يحيي اگر چه اعجمي هستند به علت کثرت استعمال، و ديگر اينکه در مصاحف به يا نوشته شده اند داخل اماله هستند. وزن فعالي، مانند: سُکاري ـ کُسُالي ـ فُرادي ـ وزن فَعالي مثل يتامي ـ نَصاري ـ اَيامي.
ج: تمام الفهائي که در آخر کلمه به يا نوشته شده باشند، اگر چه اصلي بودن آن مجهول باشد در اسما يا افعال، مثل، اَنّي (استفهاميه) مَتي ـ بَلي ـ عَسي ـ يا حَسْرَتي ـ يا اَسَفي. يا اينکه منقلب از واو باشند. مثل ـ القُوي ـ الضّحي ـ ضُحيها اماله مي شوند.
و در پنج کلمه که در آنها اماله نيامده، حمزه آنها را به فتح خوانده: لَدي ـ اِلي ـ حَتّي ـ عَلي ـ مَا زَکي .
تبصره: اگر بعد از الفي که اماله مي شود، در درج کلام سکون آيد و موجب سقوط اين الف گردد، اماله هم از بين مي رود، حال اين ساکن خواه تنوين يا غير آن باشد، و وقتي در وقف ساکن از بين برود اماله بر مي گردد. مثل ـ فَتَعالَي اللهُ ـ يخْشَي اللهَ ـ مُوسَي الکِتابَ ـ اَلْقَتَلي الحُرُّ ـ ذکرَي الدّارِ ـ و تنوين مثل: مَوليً ـ مُسَمًّي ـ اَذيً ـ سُديً ـ مُفتَريً .
د ـ اماله کلمات آخر آيات يازده سوره (طه ـ نجم ـ معارج ـ قيامه ـ نازعات ـ عبس ـ اعلي ـ شمس ـ ليل ـ ضحي ـ علق) به هر تقدير، اگر واوي، يائي، اصلي، زائد باشند در اسما يا افعال فرقي نمي کند. غرض يکسان بودن آنهاست.
استثنا ـ دَحيها (نازعات) تَليها ـ طَحيها (شمس) سَجي (ضحي) و ديگر آنکه الف آنها از ابدال تنوين در وقف باشد، مثل: هَمْسًا ـ ضَنْکاً ـ نَسْفاً ـ عِلْماً .
حمزه کلمات: خَطايا ـ خَطاياکُم ـ خَطاياهُم ـ خَطايانا ـ وَ قَدْ هَدانِ (انعام) وَ مَنْ عَصاني (ابراهيم) وَ اَنْسانيهِ (کهف) و اتاني (مريم ـ نمل) وَ اَوْصاني (مريم) و مَحياهُم (جاثيه) را به فتح خوانده.
حمزه کلمه اَحيا را هر جا باشد وقتي قرين به و باشد: اَمات وَ اَحيا (نجم) نَموتُ وَ نَحيا (جاثيه ـ مؤمنون) اماله نموده است. ولي وقتي قرين به ف يا ثُمَّ يا مجرد باشد به فتح خوانده (اماله آن از کسائي است(
همچنين کلمات: هُدايَ (مضاف به يا) (بقره ـ طه) و مَثوايَ (يوسف) مَحْيايَ (انعام) رُؤيا (هرجا باشد) کَمِشْکاةٍ (نور) مَرْضاتٍ ـ مَرضاتي (هرجا باشد) حَقَّ تُقاتِهِ (آل عمران) تماماً به فتح خوانده است .
ولي در تَتَّقُوا مِنهُم تُقيةً (آل عمران) و کلمات مَثويکُمْ ـ مَثواهُمْ ـ مَثواهُ را اماله داده است.
حمزه کلمه هَداني هر جا بدون قد آمده، مثل: اِنَّني هَديني رَبّي (انعام) لَولا اَنَّ الله هَدَيني (زمر) اماله کرده است (اگر با قد باشد مثل: قد هَدينِ (انعام) کسائي اماله کرده است(
ودر فَلَمّا تَرا الجَمْعانِ (شعرا) حمزه را را فقط در هر حال اماله کرده است . و در نأي بِجانِبِهِ (اسرا ـ فصلت) اماله ـ ن و همزه با هم روايت خلف، و خلاد فقط اماله همزه را روايت کرده است. در کلمه اِنيه (احزاب) اماله ن و الف با هم، و درالف کِلاهُما (اسرا) و الف بَلْ رانَ (تطفيف) اماله از حمزه است.
کلمه ضِعافاً (نسا) را خلف به اماله الف (ملازمه با اماله عين دارد) و خلاد به فتح آن از حمزه روايت کرده اند. و کلمه اتيکَ (دو موضع نمل) به اماله الف (ملازمه با اماله همزه قبل دارد) روايت خلاد از حمزه است.
کلمه رَا (هر جا قبل از متحرک باشد . (در هفت موضع آمده) مثل رَا کوکَباً (انعام) رَا اَيدِيهُمْ (هود) را بُرهانَ (يوسف) و بقيه و همچنين رَاکَ (انبيا) رَاها (نمل ـ قصص) رَاهُ (نمل) و غيره که قبل از ضمير واقع شده، اماله را و همزه با هم قرات حمزه است . و در وصل به کلمه بعد، مثل: رَا القمر ـ رَا الشمس (انعام) رَا الذينَ (نحل دو موضع) و بقيه، اماله را فقط جاري است.
حمزه الف عين الفعل ماضي، ثلاثي مجرد را در ده فعل: زادَ شا ـ جا ـ خابَ ـ ران ـ خاف ـ طابَ ـ ضاقَ ـ حاقَ ـ زاغَ. هر جا باشند اماله کرده است

تبصره:
در اماله افعال فوق الذکر فرقي بين مجرد آنها يا قرين به ضمير فاعل يا تا تأنيث نيست، و فقط لفظ زاغَتْ (قرين به تا تأنيث) در اِذ زاغَتِ الاَبْصارُ (احزاب) و اَمْ زاغَتْ عَنهُمُ الاَبصارُ صلي الله وعليه و آله را حمزه اماله نکرده و آن دو را به فتح خوانده است.

در حروف مقطعه:
را را در الر ـ المر در فواتح شش سوره حمزه اماله کرده است، و در کيهعص (مريم) فتح ها و اماله يا از حمزه است، و در طه اماله طا و ها با هم از حمزه، و در طسم (شعرا ـ قصص) و طس (نمل) اماله طا از حمزه، و در يس اماله الف يا از حمزه، و در فواتح هفت سوره حم اماله الف حا از حمزه مي باشد.
حمزه، الف را در کلمات اَلْبَوارِ (ابراهيم) و القَهّارِ که را اخر آندو مکسور است، و همچنين الف متوسطه واقع بين دو را، اگر دومي مکسور و در آخر کلمه باشد، مثل الاَبْرارِ ـ اَلْقَرارِ ـ اَلْاشرار به تقليل خوانده است. همچنين کلمه التَّوريةَ را در همه قرآن به تقليل خوانده است.

تبصره:
الفي که به لحاظ کسره را بعدش اماله يا تقليل دارد. وقتي به لحاظ وقف بر آن را مکسور ساکن مي شود، اماله يا تقليل به قوت خود باقي مي ماند.

قاعده در چگونگي وقف
حمزه همزه در اول کلمه را به تحقيق، و اگر در وسط يا آخر کلمه باشد با تغييراتي آنرا به تحفيف مي خواند.

1. همزه ساکن ماقبل متحرک به سکون لازم
مثل: يأکُل ـ بَوّأنا ـ تَأثيماً ـ الذِّئبُ ـ بِئسَ، البته سکون در وسط کلمه اصلي است ولي سکون روي همزه در آخر کلمه، ممکن است اصلي باشد، مثل: اِقْرَأ ـ لَمْ ينَبَّأُ ـ اِنْ يشَأ نَبِّي يا عارضي باشد که براي وقف ـ ساکن شده، مثل: بَدَ ـ اَنشَأ ـ اَسوَ ـ عَنِ النَّبا ـ مِن حَمَأ ـ لؤلؤ. حکم همزه ساکن ماقبل متحرک وسط يا آخر کلمه به سکون لازم يا عارض در موقع وقف بر آنها ابدال همزه به حرف مدي از جنس حرکت ماقبل آن است.
تبصره: کلمه رِئياً (مريم) تُؤوي (احزاب) تؤويهِ (معارج) پس از ابدال دو وجه دارد، اظهار حرف مبدله، يا ادغام آن در حرف بعدي . کلمه رُؤياکَ ـ الرّؤيا ـ رُؤياي، که در وقف بر آنها همزه بدل به واو مي شود، جايز است اظهار اين واو مبدله، و هم قلب واو مبدله به يا، و ادغام در يا بعدي. (طبق قاعده مقرره که وقتي واو و يا در کلمه اي جمع شوند، که اول واو ساکن و بعد يا متحرک باشد. واو را تبديل به يا نموده و در يا، بعدي ادغام مي کنند) دو کلمه اَنبِئهُم (بقره) نَبّئُهم (حجر ـ قمر) بعد از ابدال همزه به يا در وقف بر آنها، بر روي حرکت هـ ضمير حمزه دو وجه دارد: 1. کسره هـ چون يا مبدله قبل از هـ ضمير آمده و مثل فِيهِم ـ يزَکّيهم شده. 2. ضم هـ نظر به اصل که مضموم بوده است. اَنْبيهُم ـ نَبّيهُمْ .

2. همزه متحرک ماقبل ساکن
الف: سکون روي حرف صحيح، و همزه بعد از آن در وسط کلمه، مثل: شَطأهُ ـ اَلْقُرانُ ـ اَلظَّمانُ ـ اَلاَفئِدَة ـ مَسئولاً ـ يا اينکه همزه در آخر کلمه باشد مثل اَلْخَبْ ـ اَلْمَرْ ـ مِلْ ـ دِفْ .
ب: ساکن ماقبل همزه متحرک، حرف لين، و همزه در وسط يا آخر کلمه باشد، مثل: سَوْةَ ـ مَوْئِلاً ـ سَوْإتِکُم ـ شَيئاً ـ ظَنَّ السَّو .
ج: ساکن ماقبل همزه از حروف مدي (واو ـ يا) و همزه در وسط يا آخر کلمه باشد: السُّواي ـ سيئَت ـ اَلْمُسئُ ـ اَنْ تَبُو ـ وَجِئَ حکم وقف بر اين سه قسم نقل و حذف است يعني حرکت همزه به ماقبل داده شده و خود حذف مي گردد.

تبصره:
مي توان واو و يا ساکن اصلي در مثالهاي بالا را مثل واو و يا ساکن زائده قرار داده، و همزه بعد از واو اصلي را تبديل به واو، و همزه واقع بعد از يا اصليه را تبديل به يا، و در واو و يا قبلي که اصليه هستند ادغام نمود، و در همزه وسط يا آخر کلمه فرقي هم نمي کند، مثل: السُّواي ـ سيئَتْ ـ سَواَةَ که مي شوند السُّوّا ـ سييتْ سَوَّة .
و اگر همزه متحرک بعد از الف در وسط کلمه باشد، حکم آن در وقف، تسهيل (بين بين) به قصر يا مد است، مثل: جائَنا ـ دُعا ـ نِدا ـ هامُ ـ اَولياهُ ـ خائفينَ ـ اَلْمَلئِکَةُ. و اگر همزه متحرک بعد از الف در آخر کلمه بود مثل جا ـ السُّفها ـ السَّما ـ يشا ـ اَلاَعدا حکم اين قسم ابدال همزه به الف است به قصر ـ يا توسط ـ يا مد.
و اگر ماقبل همزه متحرک، واو و يا زائده باشد، مثل: خَطيئَةٌ ـ النَّيسي ـ قُرُو ـ بَريئُونَ ـ بَري در اين قسم تخفيف همزه ابدال آن از جنس حرف زائد و سپس ادغام در آنست، و فرقي بين همزه وسط يا آخر کلمه نيست، و بر سکون تشديد حاصله از ادغام همزه اي که در آخر کلمه بوده جايز است دخول روم وقتي حرکت همزه محذوفه مکسور يا مضموم بوده، و اشمام وقتي مضموم بوده است.

3. همزه متحرک، ماقبل هم متحرک
9 قسم مي شود 1. همزه مفتوح ماقبل مکسور، مثل خاطَئَةً ـ ناشِئَةَ ـ مِأَةَ ـ بِاَيکُم ـ لِاَهَبَ. حکم حمزه در وقف بر اين کلمات ابدال آن بيا خالص است. 2. همزه مفتوح، ماقبل مضموم . مثل يؤَيدُ ـ مُؤَذّنٌ ـ فُؤادَکَ يؤاخِذُ ـ لُؤلُؤاً حکم همزه در وقف بر اين کلمات ابدال آن به واو خالص است.
و در هفت شکل ديگر: همزه مفتوح، ماقبل مفتوح، سَأَلَ ـ مَأب ـ شَنَأنُ ـ همزه مکسور، ماقبل مفتوح، مثل: بَئيس ـ يؤمَئذٍ مُطْمَئنٌ ـ همزه مکسور ماقبل مکسور، مثل: خاطِئينَ ـ بارئِکُم ـ مُتَّکِئينَ ـ همزه مکسور، ماقبل مضموم، مثل: سُئِلُوا ـ سُئِلَ ـ سُئِلَتْ (در اين قسم وجه ديگري از طريق اخفش آمده و آن ابدال به واو خالص است) ـ همزه مضموم، ماقبل مفتوح، مثل: رَفٌ ـ يکْلَؤکُم ـ تَوُزُّهُمْ ـ همزه مضموم، ماقبل مکسور، مثل: اَنبِئُوني ـ مَستهزِؤُنَ ـ لِيواطِؤا (در اين قسم وجه ديگري از طريق اخفش آمده و آن ابدال به يا خالص است و از حمزه حذف همزه و ضم، ماقبل آن،) ـ همزه مضموم، ماقبل مضموم مثل: بِرُؤسِکُم. تخفيف همزه در وقف بر اين هفت شکل اخير. تسهيل (بين بين) قول واحد است.

تبصره:
گاهي همزه در اصول و بنا در وسط کلمه واقع شده، مثل: سَأَلَ ـ رَفٌ ـ يئِسَ ـ قاعده تخفيف آن در وقف مسلم است، ولي اگر همزه بوسيله بعضي حروف زائده در وسط کلمه واقع شود، مانند هااَنْتُم ـ يا ادَمُ ـ لِاَبَوَيهِ ـ لَاَنتُم ـ انتُم ـ وَ اَوْحي ـ فَاُوارِي ـ سَأوُريکُم ـ کَاَنَّهُم که انفصال اين حروف به اصل کلمه صدمه اي نمي زند، در وقف بر اينها دو وجه است: تحقيق، نظر به اصل که همزه در اول کلمه بوده، و اجراي قواعد تخفيف نظر به وضع موجود.
در کلمات اَلَّذيِ اؤتُمِنَ ـ يا صالِحُ اِئتِنا ـ اِلي الْهُديَ ائتِنا ـ لِقانَا ائتِ ـ يقُول ائذَن چون امکان وقف بر کلمه قبل از همزه است، فقط تحقيق را صحيح دانسته است.

در ياات اضافه (ضمير متکلم(
1. يا ضمير متکلم که بعدش همزه قطع مفتوح آمده، در مَعي ابداً (توبه) مَعي اَو رَحِمَنا (ملک) را حمزه به سکون ي خوانده است.
2. ياات ضمير متکلم که بعدش همزه قطع مکسور باشد، 11 مورد: اُمّي اِلهَينِ (مائده) اِنْ اَجري اِلّا عَلي (يونس ـ دو موضع هود ـ سبا ـ 5 موضع در شعرا(
يدي اِلَيکَ (مائده) حمزه تماماً را به سکون ي خوانده است.
3. در ياات ضمير متکلم که به همزه قطع مضموم رسيده باشد با حفص اختلافي ندارد
4. در ياات ضمير متکلم که بعدش همزه وصل با ل تعريف (ال) آمده، 14 مکان آنها را حمزه به سکون ي خوانده، و حفص عَهديِ الظّالِمين (بقره) با او موافقت کرده: قُلْ لِعبادِي الَّذينَ (ابراهيم) ـ يا عِبادي الَّذين امنُوا (عنکبوت) ـ قُل يا عبادي الّذينَ اَسرَفُوا (زمر) ـ اِن اَرادَني اللهُ بِضُرٍّ (زمر) ـ عباديِ الصّالحونَ (انبيا) ـ مَسَّني الضُّر (انبيا) عبادي الشَّکُورُ (سبا) عَهدِي الظّالمينَ (بقره) رَبِّي الَّذي يحيي (بقره)، اتنِيي الکِتابُ (مريم) اياتِي الّذينَ (اعراف) حَرَّم رَبّي الفَواحشَ (اعراف) ان اَهلَکَنِي اللهُ (ملک) مَسَّني الشَّيطانُ (ص) و در غير اين چهارده مورد آنها را به فتح ي خواند است. مثل: وَ ما مَسَّنِي السَّو (اعراف) مَسَّنِي الکِبَرُ (حجر(
5. يا ضمير متکلم که بعد آن همزه وصل بدون ل تعريف آمد، با حفص فرقي ندارد.
6. وقتي بعد از يا ضمير متکلم حرف ديگري غير از همزه باشد: وَجهي (آل عمران ـ انعام) بَيتِي: (نوح ـ بقره ـ حج) لِي (طه ـ ص دو موضع ـ کافران ـ نحل ـ يس ـ ابراهيم) مَعِي: (اعراف ـ توبه ـ سه موضع کهف ـ انبيا ـ دو موضع شعرا ـ قصص) تمامي اين 21 موضع را حمزه به سکون ي خوانده است.

ياات زوائد:
رَبَّنا تَقَبَّل دُعا (ابراهيم) باثبات ي در وصل اَتُمِدّوُنَنِ (نمل) را باثبات ي در هر حال. و فَما اتِينِ اللهُ خير (نمل) را به حذف ي در هر حال خوانده است .